تک بیت های صائب تبریزی

ا

نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است

شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا

 

پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست

می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم

خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا

 

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟

 

می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا

 

تا تورا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من

می‌شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا

 

از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام

وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا

 

چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند

چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا

 

به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان

که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا

 

ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن

که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا

 

ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد

که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا

 

چنین که همت ما را بلند ساخته‌اند

عجب که مطلب ما در جهان شود پیدا

 

من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان را

که می‌لرزم ز هر جانب غباری می‌شود پیدا

 

گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم

که صد دریای آتش از شراری می‌شود پیدا

 

دل عاشق ز گلگشت چمن آزرده‌تر گردد

که هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته برپا را

 

هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد

به یوسف می‌توان بخشید تقصیر زلیخا را

 

نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می‌برد ما را

به گلشن لذت ترک تماشا می‌برد ما را

 

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل

که دست از جان خود شستن به دریا می‌برد ما را

 

چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیم

اشک وداع شبنم، بیدار کرد ما را

 

نخل ما را ثمری نیست بجز گرد ملال

طعمهٔ خاک شود هر که فشاند ما را

 

اگر غفلت نهان در سنگ خارا می‌کند ما را

جوانمردست درد عشق، پیدا می‌کند ما را

 

ز چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!

که در هر گردشی مست تماشا می‌کند ما را

 

به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد

چه چشمداشت دگر از وطن بود ما را؟

 

چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش

ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را

 

چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم

که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را

 

فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان

سرآمد عمر در فریاد بی‌فریادرس مارا

 

تا می‌توان گرفتن، ای دلبران به گردن

در دست و پا مریزید، خون حلال ما را

 

که می‌آید به سر وقت دل ما جز پریشانی؟

که می‌پرسد بغیر از سیل، راه منزل ما را؟

 

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی

توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

 

کمان بیکار گردد چون هدف از پای بنشیند

نه از رحم است اگر بر پای دارد آسمان ما را

 

به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست

نبسته است کسی شاهراه دلها را

 

نسیم صبح از تاراج گلزار که می‌آید؟

که مرغان کاسهٔ دریوزه کردند آشیانها را

 

دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم

مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را

 

عشق در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست

بحر نتواند گشودن عقدهٔ گرداب را

 

طاعت زهاد را می‌بود اگر کیفیتی

مهر می‌زد بر دهن خمیازهٔ محراب را

 

ای گل که موج خنده‌ات از سرگذشته است

آماده باش گریهٔ تلخ گلاب را

 

چشم دلسوزی مدار از همرهان روز سیاه

کز سکندر، خضر می‌نوشد نهانی آب را

 

عنان به دست فرومایگان مده زنهار

که در مصالح خود خرج می‌کنند ترا

 

طالعی کو، که گشایم در گلزار ترا؟

مغرب بوسه کنم مشرق گفتار ترا

 

دست از جهان بشوی که اطفال حادثات

افشانده‌اند میوهٔ این شاخ پست را

 

دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند

آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را

 

شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج

نتوان به گریه شست خط سرنوشت را

 

به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف

به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟

 

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند

شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را

 

درین زمان که عقیم است جمله صحبتها

کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را

 

در سر مستی گر از زانوی من بالین کنی

بوسه در لعل شراب آلود نگذارم ترا

 

از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست

دست گل چیدن ندارم، خار دیوارم ترا

 

آنقدر همرهی از طالع خود می‌خواهم

که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا!

 

خنده چون مینای می کم کن، که چون خالی شدی

می‌گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا

 

آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود

سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا

 

در گشاد کار خود مشکل‌گشایان عاجزند

شانه نتواند گشودن طرهٔ شمشاد را

 

یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس

در گره تا چند بندم ناله و فریاد را؟

 

چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم

آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را

 

دریا بغل گشاده به ساحل نهاد روی

دیگر کدام سیل گسسته است بند را؟

 

می زیر دست خود نکند هوشمند را

پروای سیل نیست زمین بلند را

 

یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است

به چه امید به بازار رساند خود را؟

 

مصلحت نیست که هشیار نماید خود را

 

راه خوابیده رسانید به منزل خود را

نرساندی تو گرانجان به در دل خود را

 

نهان از پرده‌های چشم می‌گریم، نه آن شمعم

که سازم نقل مجلس، گریهٔ مستانهٔ خود را

 

فرو خوردم ز غیرت گریهٔ مستانهٔ خود را

فشاندم در غبار خاطر خود، دانهٔ خود را

 

دربهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است

یا بسوازن، یا به می ده جبه و دستار را

 

چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟

کوته کن این بهانهٔ دنباله‌دار را!

 

از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود

باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را

 

چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است

پروای باد نیست چراغ مزار را

 

ز دلسیاهی آب حیات می‌آید

که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را

 

شکوه مهر خامشی می‌خواست گیرد از لبم

ریختم در شیشه باز این بادهٔ پرزور را

 

ریشهٔ نخل کهنسال از جوان افزونترست

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

 

در دل آهن کند فریاد مظلومان اثر

ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را

 

کشور دیوانگی امروز معمور از من است

من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را!

 

خواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را

 

رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را

 

دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش

که آب زندگی هم می‌کند خاموش آتش را

 

این زمان در زیر بار کوه منت می‌روم

من که می‌دزدیدم از دست نوازش دوش را

 

یا خم می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن

بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را

 

پرواز من به بال و پر توست، زینهار

مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را

 

هر سر موی تو از غفلت به راهی می‌رود

جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

 

کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می‌شدم

تا چو نی در خاک می‌بستم میان خویش را

 

دل را حیات از نفس آرمیده است

بیماری نسیم دهد جان، چراغ را

 

به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل

زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

 

خیرگی دارد ترا محروم، ورنه گلرخان

همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را

 

این زمان بی‌برگ و بارم، ورنه از جوش ثمر

منت دست نوازش بود بر من سنگ را

 

کم نشد از گریهٔ مستانه، خواب غفلتم

سیل نتوانست کند از جای خود این سنگ را

 

با تهی‌چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟

سیری از خرمن نباشد دیدهٔ غربال را

 

بر جرم من ببخش که آورده‌ام شفیع

اشک ندامت و عرق انفعال را

 

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری

انگشت ترجمان زبان است لال را

 

هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست

پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را

 

نشکسته است آبله در زیر پا مرا

 

غافل مشو که وقت شناسان نوبهار

چون لاله بر زمین ننهادند جام را

 

در گردش آورید می لعل‌فام را

زین بیش خشک لب مپسندید جام را

 

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره‌ای است

رنگ برگ خویش باشد میوه‌های خام را

 

پای به خواب رفتهٔ کوه تحملم

نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا

 

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران

آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را

 

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم

که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را

 

کسی به موی نیاویخته است خرمن گل

غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا

 

جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا

سواد شهر بود آیهٔ عذاب مرا

 

به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون من

همین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را

 

سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید!

که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا

 

نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن

این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا

 

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من

که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

 

مکش ز دست من آن ساعد نگارین مرا

که خون ز دست تو بسیار در دل است مرا

 

جنون دوری من بیش می‌شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا

 

گر چه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم

رهروی نیست درین راه که نشکست مرا

 

منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان

هیچ در بار به جز برگ سفر نیست مرا

 

همه شب قافلهٔ نالهٔ من در راه است

زنگیان دشمن آیینهٔ بی‌زنگارند

طمع روی دل از تیره‌دلان نیست مرا

 

روزگاری است که با ریگ روان همسفرم

می‌روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

 

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم

از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

 

آن نفس باخته غواص جگرسوخته‌ام

که بجز آبلهٔ دل، گهری نیست مرا

 

ز فیض سرمهٔ حیرت درین تماشاگاه

یکی شده است چو آیینه خوب و زشت مرا

 

درین بساط، من آن آدم سیه‌کارم

به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد

کجا فریب دهد جلوهٔ بهشت مرا؟

 

چو برگ، بر سر حاصل نمی‌توان لرزید

کجاست سنگ، که دل از ثمر گرفت مرا

 

می‌شوم گل، در گریبان خار می‌افتد مرا

غنچه می‌گردم، گره در کار می‌افتد مرا

 

بس که دارم انفعال از بی‌وجودیهای خویش

آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا

 

چندان که پا ز کوی خرابات می‌کشم

آب روان حکم قضا می‌برد مرا

 

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا

نزدیک می‌کند به خدا، دست رد مرا

 

ز زندگانی خود، چرخ سیر کرد مرا

دم فسردهٔ این پیر، پیر کرد مرا

 

گرفت نفس غیور اختیار از دستم

مدد کنید که کافر اسیر کرد مرا!

 

خانه بر دوش‌تر از ابر بهاران بودم

لنگر درد تو، چون کوه گران کرد مرا

 

سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا

صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا

 

گر چو خورشید به خود تیغ زنم، معذورم

طرفی نیست درین عالم نامرد مرا

 

وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است

می‌کنم در جرعهٔ اول سبکبارش ز غم

چون سبو هر کس که بار دوش می‌سازد مرا

 

فیض صبح زنده‌دل بیش است از دلهای شب

مرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا

 

برنمی‌آیم به رنگی هر زمان چون نوبهار

تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگوار

در قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا

 

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

خون دل چندان نمی‌یابم که بس باشد مرا

 

در طریقت، بار هر کس را که نگرفتم به دوش

چون گشودم چشم بینش، بار بر دل شد مرا

 

قامت خم برد آرام و قرار از جان من

خواب شیرین، تلخ ازین دیوار مایل شد مرا

 

نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبود

حیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا

 

ز من به نکتهٔ رنگین چون لاله قانع شو

که از برای درودن نکشته‌اند مرا

 

فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست

به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا

 

نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر

کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟

 

فغان که همچو قلم نیست از نگون‌بختی

به غیر روسیهی حاصل از سجود مرا

 

برگ نشاط، برگ سفر می‌شود مرا

 

نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن

خون دل از پیالهٔ زر می‌دهد مرا

 

مانند لاله، سوخته نانی است روزیم

آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا

 

روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کرد

طفل بدخویم، شکر در شیر می‌باید مرا

 

خلوتی چون غنچهٔ تصویر می‌باید مرا

 

برنمی‌دارد به رغم من، نظر از خاک راه

می‌فشاند بر زمین جامی که می‌باید مرا

 

گران نیم به خریدار از سبکروحی

به سیم قلب، چو یوسف توان خرید مرا

 

ز حسن عاقبت عشق چشم آن دارم

که صبح وصل شود دیدهٔ سفید مرا

 

پیری مرا به گوشهٔ عزلت دلیل شد

بال شکسته شد به قفس راهبر مرا

 

عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت

افتاد چون دو قطرهٔ اشک از نظر مرا

 

بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهار

باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا

 

بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل

یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را!

 

عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار

می‌کند ساز از برای محفل دیگر مرا

تا در کمند رشتهٔ هستی فتاده‌ام

دل خوردن است کار چو عقد گهر مرا

 

سیل از ویرانهٔ من شرمساری می‌برد

نیست جز افسوس در کف، خانه‌پرداز مرا

 

از نوازش، منت روی زمین دارد به من

چرخ سنگین‌دل زند گر بر زمین ساز مرا

 

می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق

گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا

 

مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیست

مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا

 

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم

که صبح عید بود روی گلفروش مرا

 

گر بدانی چه قدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق‌آلود به آغوش مرا!

 

شب زلف سیه افسانهٔ خوابم شده بود

ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا

 

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست

که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

 

اگر تپیدن دل ترجمان نمی‌گردید

که می‌شناخت درین تیره خاکدان غم را؟

 

عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را

دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را

 

کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟

بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا

 

هر که می‌بیند چو کشتی بر لب ساحل مرا

می‌نهد از دوش خود، بار گران بر دل مرا

 

کشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا

 

از عزیزان جهان هر کس به دولت می‌رسد

آشنایی می‌شود از آشنایان کم مرا

 

دل چو رو گرداند، بر گرداندن او مشکل است

روی دل تا برنگردیده است، بر گردان مرا

 

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر

نیست آواز درا، قافلهٔ شبنم را

 

حرصی که داشتم به شکار پری رخان

چون باز، بیش شد ز نظر دوختن مرا

 

در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه

با دو چشم بسته می‌باید سفر کردن مرا

 

با چنین سامان حسن ای غنچه‌لب انصاف نیست

از برای بوسه‌ای خون در جگر کردن مرا

 

صورت حال جهان زنگی و من آیینه‌ام

جز کدورت نیست حاصل از دل روشن مرا

 

خون هزار بوسه به دل جوش می‌زند

از دیدن حنای کف پای او مرا

 

ای عقل واگذار به سودای او مرا

 

می‌داشت کاش حوصلهٔ یک نگاه دور

شوقی که می‌برد به تماشای او مرا

 

صد کاسه خون اگر چه کشیدم درین چمن

زردی نرفت چون گل رعنا ز رو مرا

 

چو گردباد به سرگشتگی برآمده‌ام

نمی‌رود دل گمره به هیچ راه مرا

 

هزار لطف طمع داشتم ز ساده‌دلی

نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا

 

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا

نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا

 

کو عشق تا به هم شکند هستی مرا

ظاهر کند به عالمیان پستی مرا

 

تا آتش از دلم نکشد شعله چون چنار

باور نمی‌کنند تهیدستی مرا

 

چون فلاخن کز وصال سنگ دست‌افشان شود

می‌دهد رطل گران از غم سبکباری مرا

 

با دل بی آرزو، بر دل گرانم یار را

آه اگر می‌بود در خاطر تمنایی مرا

 

چسان در شیشهٔ ساعر کنم ریگ بیابان را؟

 

اگر تو دامن خود را به دست ما ندهی

ز دست ما نگرفته است کس گریبان را

 

چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری

که آزادی کند دلگیر، اطفال دبستان را

 

بنه بر طاق نسیان زهد را چون شیشهٔ خالی

درین موسم که سنگ از لاله جام آورد مستان را

 

به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد

که ابر از رشتهٔ بران به دام آورد مستان را

 

مکرر بود وضع روز و شب، آن ساقی جانها

ز زلف و عارض خود، صبح و شام آورد مستان را

 

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد

به مرگ آشنا کن به تدریج جان را

 

ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟

چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟

 

ز جسم، جان گنهکار را ملالی نیست

که دلپذیر کند بیم قتل، زندان را

 

ز گریه ابر سیه می‌شود سفید آخر

بس است اشک ندامت سیاهکاران را

 

ازان ز داغ نهان پرده برنمی‌دارم

که دست و دل نشود سرد، لاله‌کاران را

 

نسیم ناامیدی بد ورق گرداندنی دارد

مکن نومید از درگاه خود امیدواران را

 

همین است پیغام گلهای رعنا

که یک کاسه کن نوبهار و خزان را

 

نخلی که از ثمر نیست، جز سنگ در کنارش

باد مراد داند، دمسردی خزان را

 

کار موقت به وقت است، که چون وقت رسید

امید من به خاموشی، یکی ده گشت تا دیدم

که سامان می‌دهد دست از اشارت، کار لالان را

 

گوشی نخراشد ز صدای جرس ما

ما قافلهٔ ریگ روانیم جهان را

 

به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟

اگر ز ما نستانند چشم گریان را

 

مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی

که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را

 

چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟

ستاره نقطهٔ سهوست صبح روشن را

 

دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد

چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را

 

ز افتادگی به مسند عزت رسیده است

یوسف کند چگونه فراموش چاه را؟

 

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است

تا نریزی ز بغل این زر اندوخته را

 

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می‌شناسد دل من بوی دل سوخته را

 

غم مردن نبود جان غم اندوخته را

نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را

 

چه قدر راه به تقلید توان پیمودن؟

رشته کوتاه بود مرغ نوآموخته را

 

سینه‌ها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند

یاد دارم از صدف این نکتهٔ سربسته را

 

در دیار عشق، کس را دل نمی‌سوزد به کس

از تب گرم است این‌جا شمع بالین خسته را

 

ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند

بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را

 

زود گردد چهرهٔ بی‌شرم، پامال نگاه

می‌رود گلشن به غارت، باغبان خفته را

 

عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد

شد ره خوابیده بیدار و همان آسوده‌اند

برده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را

 

بپذیر عذر باده‌کشان را، که همچو موج

در دست خویش نیست عنان، آب برده را

 

مشمر ز عمر خود نفس ناشمرده را

دفتر مساز این ورق باد برده را

 

می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد

کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را

 

ساحلی نیست بجز دامن صحرای عدم

خس و خاشاک به دریای وجود آمده را

 

گریه بسیار بود، نو به وجود آمده را

خاک زندان بود از چرخ فرود آمده را

 

عیدست مرگ، دست به هستی فشانده را

پروای باد نیست چراغ نشانده را

 

چند باشم زان رخ مستور، قانع با خیال ؟

در گریبان تا به کی ریزم گل ناچیده را؟

 

شبنم ز باغبان نکشد منت وصال

معشوق در کنار بود پاک دیده را

 

آسمان آسوده است از بیقراری‌های ما

گریهٔ طفلان نمی‌سوزد دل گهواره را

 

چون آمدی به کوی خرابات بی‌طلب

بر طاق نه صلاح و فرود آر شیشه را

 

شاید به جوی رفته کند آب بازگشت

چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را

 

عقل میزان تفاوت در میان می‌آورد

عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را

 

شد جهان در چشم من از رفتن جانان سیاه

برد با خود میهمان من چراغ خانه را

 

میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست

کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را

 

آسمانها در شکست من کمرها بسته‌اند

چون نگه دارم من از نه آسیا یک دانه را

 

از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟

سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را

 

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

پیش مردم شمع در بر می‌کشد پروانه را

 

رحم کن بر ما سیه بختان، که با آن سرکشی

شمع در شبها به دست آرد دل پروانه را

 

کم نشد از گریه اندوهی که در دل داشتم

پاک نتوان کرد با دامان تر آیینه را

 

دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح

چون غنچهٔ نشکفته نسیم سحری را

 

خمارآلودهٔ یوسف به پیراهن نمی‌سازد

ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را

 

مه نو می‌نماید گوشهٔ ابرو، تو هم ساقی

چو گردون بر سر چنگ آر آن جام هلالی را

 

جان محال است که در جسم بود فارغبال

خواب آشفته بود مردم زندانی را

 

غنان سیل را هرگز شکست پل نمی‌گیرد

نگردد قد خم مانع، شتاب زندگانی را

 

حیات جاودان بی‌دوستان مرگی است پابرجا

به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را

 

به امیدی که چون باد بهار از در درون آیی

چو گل در دست خود داریم نقد زندگانی را

 

که در فصل خزان، برگ از هوا گیرد جدایی را

 

سزای توست چون گل گریهٔ تلخ پشیمانی

که گفت ای غنچهٔ غافل، دهن پیش صبا بگشا؟

 

شکایت نامهٔ ما سنگ را در گریه می‌آرد

مهیای گرستن شو، دگر مکتوب ما بگشا

 

میان اگر نکنی باز، اختیار از توست

به حق خندهٔ گل کز جبین گره بگشا!

 

با نامرادی از همه کس زخم می‌خوریم

این وای اگر سپهر رود بر مراد ما

 

در رزمگه، برهنه چو شمشیر می‌رویم

در دست دشمن است سلاح نبرد ما

 

تا دور ازان لب شکرین همچو نی شدیم

ترجیع بند ناله بود، بند بند ما

 

شیوهٔ ما سخت جانان نیست اظهار ملال

لاله‌ها بی‌داغ می‌رویند از کهسار ما

 

گریه بر حال کسان بیشتر از خود داریم

بر مراد دگران سیر کند اختر ما

 

یارب، که دعا کرد که چون قافلهٔ موج

آسایش منزل نبود در سفر ما

 

مادر از فرزند ناهموار خجلت می‌کشد

خاک سر بالا نیارد کرد از تقصیر ما

 

همطالع بیدیم درین باغ، که باشد

سر پیش فکندن، ثمر پیشرس ما

 

گردبادی را که می‌بینی درین دامان دشت

روح مجنون است می‌آید به استقبال ما

 

اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است

آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما

 

هر چند از بلای خدا می‌رمند خلق

دل را به آن بلای خدا داده‌ایم ما

 

هستی ز ما مجوی، که در اولین نفس

این گرد را به باد فنا داده‌ایم ما

بار گران، سبک به امید فکندن است

عمری است بر امید عدم زنده‌ایم ما

 

روشن شود چراغ دل ما ز یکدیگر

چون رشته‌های شمع به هم زنده‌ایم ما

 

نارساییهای طالع مانع است از اتحاد

ورنه با موی میان یار همتابیم ما

 

بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار

ماهیان بی‌زبان عالم آبیم ما

 

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما

از هواداران پابرجای این آبیم ما

 

بلبلان در راه ما بیهوده می‌ریزند خار

دیده‌ای از دامن گل پاکتر داریم ما

 

از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟

چون مه کنعان عزیزی در سفر داریم ما

 

هر که پا کج می‌گذارد، ما دل خود می‌خوریم

شیشهٔ ناموس عالم در بغل داریم ما

 

صاحب نامند از ما عالم و ما تیره‌روز

طالع برگشتهٔ نقش نگین داریم ما

 

هیچ کس را دل نمی‌سوزد به درد ما، مگر

در سواد آفرینش، چشم بیماریم ما؟

 

آنچه ما از دلسیاهی با جوانی کرده‌ایم

هرچه با ما می‌کند پیری، سزاواریم ما

 

نیست در طینت جدایی عاشق و معشوق را

شمع از خاکستر پروانه می‌ریزیم ما

 

از شبیخون خمار صبحدم آسوده‌ایم

مستی دنباله دار چشم خوبانیم ما

 

چشم ما چون زاهدان بر میوهٔ فردوس نیست

تشنهٔ بویی ازان سیب زنخدانیم ما

 

از حجاب عشق نتوانیم بالا کرد سر

در تماشاگاه لیلی بید مجنونیم ما

 

با رفیقان موافق، بند و زندان گلشن است

هر که شد دیوانه، چون زنجیر همپاییم ما

 

در گرفتاری ز بس ثابت‌قدم افتاده‌ایم

برنخیزد ناله از زنجیر در زندان ما

 

خوشه بندد دانهٔ زنجیر در زندان ما

 

رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیب

میزبان ماست هر کس می‌شود مهمان ما

 

از بال و پر غبار تمنا فشانده‌ایم

بر شاخ گل گران نبود آشیان ما

 

روزگاری است که در دیر مغان می‌ریزد

آب بر دست سبو، گریهٔ مستانه ما

 

نسیم صبح فنا تیغ بر کف استاده است

نفس چگونه بر آرد چراغ هستی ما؟

 

پیری و طفل‌مزاجی به هم آمیخته‌ایم

تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما

 

غنچهٔ دلگیر ما را برگ شکرخند نیست

ای نسیم عافیت، شبگیر کن از کوی ما

 

هرچند دیده‌ها را، نادیده می‌شماری

هر جا که پاگذاری، فرش است دیدهٔ ما

 

گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم

شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما

 

خوش بود در قدم صافدلان جان دادن

کاش در پای خم می‌شکند شیشهٔ ما

 

چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما

 

مهرهٔ گل، پی بازیچهٔ اطفال خوش است

دل صد پاره بود سبحهٔ صد دانهٔ ما

 

تیره روزیم، ولی شب همه شب می‌سوزد

شمع کافوری مهتاب به ویرانهٔ ما

 

تو پا به دامن منزل بکش که تا دامن

هزار مرحله دارد شکسته‌پایی ما

 

دولت بیدار اگر یک چند بیخوابی کشید

کرد در ایام بخت ما، قضای خوابها

 

مرا از قید مذهبها برون آورد عشق او

که چون خورشید طالع شد، نهان گردند کوکبها

 

به یک کرشمه که در کار آسمان کردی

هنوز می‌پرد از شوق، چشم کوکبها

 

گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می‌کشد

خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها

 

بر کلاه خود حباب‌آسا چه می‌لرزی، که شد

تاج شاهان، مهرهٔ بازیچهٔ تقدیرها

 

تا کرد ترک می دلم، یک شربت آب خوش نخورد

بیمار شد طفل یتیم، از اختلاف شیرها

 

نمی‌بود اینقدر خواب غرور دلبران سنگین

اگر می‌داشت آوازی، شکست شیشهٔ دلها

 

که بلبلان همه مستند و باغبان تنها

 

صحبت غنیمت است به هم چون رسیده‌ایم

تا کی دگر به هم رسد این تخته‌پاره‌ها

 

نیست صائب ملک تنگ بی‌غمی جای دو شاه

زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانه‌ها

 

چو فرد آینه با کاینات یکرو باش

که شد سیاه رخ کاغذ از دوروییها

 

جز این که داد سر خویش را به باد حباب

چه طرف بست ندانم ز پوچ‌گوییها؟

 

چنان که شیر کند خواب طفل را شیرین

فزود غفلت من از سفیدموییها

ب

نمی‌خلد به دلی نالهٔ شکایت من

شکست شیشه من بی‌صداست همچو حباب

 

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است

در درون خانه‌اش ماه است و بیرون آفتاب

 

بهشت بر مژه تصویر می‌کند مهتاب

پیاله را قدح شیر می‌کند مهتاب

 

پیاله گیر که شبگیر می‌کند مهتاب

 

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ

گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب

 

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب

 

از چشم نیم‌مست تو با یک جهان شراب

ما صلح می‌کنیم به یک سرمه دان شراب !

 

من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم

ای وای اگر قدم ننهد در میان شراب

 

مباد آب حیاتت دهد به جای شراب !

 

مجوی در سفر بیخودی مقام از من

که در محیط، کمر باز می‌کند سیلاب

 

بود ز وضع جهان هایهای گریهٔ من

ز سنگلاخ فغان ساز می‌کند سیلاب

 

من آن شکسته بنایم درین خراب آباد

که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب

 

اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست

آرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب

 

آبرو در پیش ساغر ریختن دون‌همتی است

گردنی کج می‌کنی، باری می از مینا طلب

 

معیار دوستان دغل، روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

 

ت

خاکیان پاک طینت، دانهٔ یک سبحه‌اند

هر که یک دل را نوازش کرد، عالم را نواخت

 

از یک سخن سرد، دل ناز توان سوخت

 

خودنمایی نیست کار خاکساران، ور نه من

مشت خونی می‌توانستم به پای دار ریخت

 

بس که گشتم مضطرب از لطف بی‌اندازه‌اش

تا به لب بردن، تمام این ساغر سرشار ریخت

 

صد عقده زهد خشک به کارم فکنده بود

ذکرش به خیر باد که تسبیح من گسیخت !

 

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت

دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت

 

گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم

کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت

 

همین نه خانهٔ ما در گذار سیلاب است

بنای زندگی خضر نیز بر آب است

 

در عالم فانی که بقا پا به رکاب است

گر زندگی خضر بود، نقش بر آب است

 

دارد خط پاکی به کف از ساده‌دلیها

دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است ؟

 

چون کوه، بزرگان جهان آنچه به سائل

بی منت و بی فاصله بخشند، جواب است !

 

اگر چه موی سفیدست صبح آگاهی

به چشم نرم تو بیدرد، پردهٔ خواب است

 

از مردم دنیا طمع هوش مدارید

در دست دیگران بود آزاد کردنم

در چارسوی دهر، دلم طفل مکتب است

 

چشم از برای روی عزیزان بود به کار

یعقوب را به دیدهٔ بینا چه حاجت است ؟

 

از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است

در بساط من، همین خواب گران غفلت است

 

ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان است

ای مقیمان چمن، رخنهٔ دیوار کجاست ؟

 

دخل جهان سفله نگردد به خرج کم

چندان که می‌برند به خاک، آرزو به جاست

 

خار خاری به دل از عمر سبکرو مانده است

مشت خار و خسی از سیل به ویرانه به جاست

 

هر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست !

 

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

 

برسان زود به من کشتی می را ساقی

که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست !

 

رفتن از عالم پر شور به از آمدن است

غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست

 

کدام راه زد این مطرب سبک مضراب ؟

که هوش از سر من آستین‌فشان برخاست

 

در چشم پاکبازان، آن دلنواز پیداست

آیینه صاف چون شد، آیینه ساز پیداست

 

غیر از خدا که هرگز، در فکر او نبودی

هر چیز از تو گم شد، وقت نماز پیداست

مرا که خرمن گل در کنار می‌باید

ازین چه سود که دیوار گلستان پیداست ؟

 

دل آزاده درین باغ اقامت نکند

وحشت سرو ز برچیدن دامان پیداست

 

به خموشی نشود راز محبت مستور

چه زنی مهر بر آن نامه که مضمون پیداست ؟

 

بی طراوت نشود سرو جوانی که تراست

در شکر خواب بهارست خزانی که تراست

 

حرف حق گرچه بلندست زمن چون منصور

سر دارست بسامانتر ازین سر که مراست

 

هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد

چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟

 

بحر، روشنگر آیینهٔ سیلاب بود

پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست ؟

 

بید مجنونیم در بستانسرای روزگار

سر به پیش انداختن از شرم، بار ما بس است

 

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

 

استاده‌اند بر سر پا شعله‌ها تمام

امشب کدام سوخته مهمان آتش است ؟

با رفیقان موافق، سفر دور خوش است

 

پیشی قافلهٔ ما به سبکباری نیست

هر که برداشته بار از دگران در پیش است

 

ز خم طلوع سهیل شراب نزدیک است

ز کوه سر زدن آفتاب نزدیک است

 

به هر چه دست زنی، می‌توان خمار شکست

زمین میکدهٔ ما به آب نزدیک است

 

نالهٔ سوخته جانان به اثر نزدیک است

دست خورشید به دامان سحر نزدیک است

 

کار آتش کند آبی که به تلخی بخشند

ورنه دریا به من تشنه جگر نزدیک است

 

در پایهٔ خود، هیچ کسی خرد نباشد

تا جغد بود ساکن ویرانه، بزرگ است

 

بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ است

سنگ بر شیشهٔ من، شیشه زدن بر سنگ است

 

حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز

روی دل را جانب محراب کردن مشکل است

 

مست نتوان کرد زاهد را به صد جام شراب

این زمین خشک را سیراب کردن مشکل است

 

می‌توان بر خود گوارا کرد مرگ تلخ را

زندگانی را به خود هموار کردن مشکل است

 

گفتگوی اهل غفلت قابل تاویل نیست

خواب پای خفته را تعبیر کردن مشکل است

 

دست در آغوش با تصویر کردن مشکل است

 

نیست از مستی، زنم گر شیشهٔ خالی به سنگ

جلوه گاه یار را بی یار دیدن مشکل است

 

عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد

سیلاب نپرسد که در خانه کدام است

 

گر چاک گریبان ننکند راهنمایی

طفلان چه شناسند که دیوانه کدام است

 

از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم

امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست !

 

یک نقطه انتخاب نکرده است هیچ کس

خال بیاض گردن او انتخاب ماست

 

در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم

افشاندن دست از دو جهان، بال و پر ماست

 

روشن شود از ریختن اشک، دل ما

ابریم که روشنگر ما در جگر ماست

 

احوال خود به گریه ادا می‌کنیم ما

مژگان چو طفل بسته زبان ترجمان ماست

 

آوارگی چو ریگ روان همعنان ماست

 

پرستشی که مدام است، می پرستی ماست

شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست

 

نیست پروای عدم دلزدهٔ هستی را

از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است

 

پیاله‌ای که ترا وارهاند از هستی

اگر به هر دو جهان می‌دهند، ارزان است

 

از شب بخت سیاهم صبح امیدی نزاد

حرف خواب آلودگان است این که شب آبستن است

 

غافل مشو ز مرگ، که در چشم اهل هوش

موی سفید رشته به انگشت بستن است

 

کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب

هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

 

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند

استاده است شمع و همان گرم رفتن است

 

در محرم تا چه خونها در دل مردم کند

محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است

 

می‌شوم من داغ، هر کس را که می‌سوزد فلک

از چراغ دیگران غمخانهٔ من روشن است

 

جوی شیر از جگل سنگ بریدن سهل است

هر که بر پای هوس تیشه زند کوهکن است

 

سیل درماندهٔ کوتاهی دیوار من است

بی سرانجامی من خانه نگهدار من است

 

دوستان آینهٔ صورت احوال همند

من خراب توام و چشم تو بیمار من است

 

از خون چو داغ لاله حصار دل من است

هر جا که بوی خون شنوی منزل من است

 

با پاکدامنان نظری هست حسن را

تا آفتاب سرزده، در خانه من است

 

نالهٔ مظلوم در ظالم سرایت می‌کند

زین سبب در خانهٔ زنجیر دایم شیون است

 

درین دو هفته که مهمان این چمن شده‌ای

به خنده لب مگشا، روزگار گلچین است

 

خزان ز غنچهٔ تصویر، راست می‌گذرد

همیشه جمع بود خاطری که غمگین است

 

به قرب گلعذاران دل مبندید

وصیت نامه شبنم همین است

 

بیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است

 

تیره بختیهای ما از پستی اقبال نیست

از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

 

بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیست

شبنم به روی گل به امانت نشسته است

 

از حال دل مپرس که با اهل عقل چیست

دیوانه‌ای میانهٔ طفلان نشسته است

 

خواهد ثواب بت شکنان یافت روز حشر

سنگین دلی که توبهٔ مارا شکسته است!

 

پیوسته است سلسله موجها به هم

خود را شکسته، هر که دل ما شکسته است

 

غافل مشو ز پاس دل بیقرار ما

کاین مرغ پرشکسته قفسها شکسته است

 

جام شراب، مرهم دلهای خسته است

خورشید، مومیایی ماه شکسته است

 

صد بیابان درمیان دارند از بی نسبتی

گر به ظاهر کوه باصحرا به هم پیوسته است

 

خنده بیجاست برق گریهٔ بی اختیار

اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است

 

جز روی او که در عرق شرم غوطه زد

یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

 

ابر سفید اینهمه باران نداشته است

 

غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویش

آن که پندارد که در دست اختیاری داشته است

 

گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال

از جویبار ساقی کوثر گذشته است

 

از ما سراغ منزل آسودگی مجو

چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است

 

این گردباد نیست که بالا گرفته است

از خود رمیده‌ای است که صحرا گرفته است

 

غم پوشش برونم را گرفته است

خیال نان درونم را گرفته است

 

ز فکر جامه ونان چون برآیم ؟

که بیرون و درونم را گرفته است

 

از دست رستخیز حوادث کجا رویم ؟

ما را میان بادیه باران گرفته است

 

برگرد به میخانه ازین توبهٔ ناقص

تا پیر خرابات به راهت نگرفته است

 

یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است

در هالهٔ آغوش، چو ماهت نگرفته است

 

خمیازهٔ نشاط است، روی گشادهٔ گل

ورنه که از ته دل، در این جهان شکفته است ؟

 

سپهر خون به دلم می‌کند، نمی‌داند

که آبروی سفال شکسته از باده است

 

هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را

وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است

 

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است

گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است

 

سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده است

توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است

 

نه لباس تندرستی، نه امید پختگی

میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است

 

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت

این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است ؟

 

داغ می گل گل به طرف دامنم افتاده است

همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است

 

تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانه‌ام

از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است

 

غفلت پیریم از عهد جوانی بیش است

خواب ایام بهارم به خزان افتاده است

 

بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است

همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است

 

می‌توان خواند از جبین خاک، احوال مرا

بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است !

 

داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد

هر ناز پروری که به غربت فتاده است

 

چون غنچه این بساط که بر خویش چیده‌ای

تا می‌کشی نفس، همه را باد برده است

 

تا دل از دستم شراب ارغوانی برده است

خضر را پندارم آب زندگانی برده است !

 

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است

خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است

 

آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است

 

نقش پای رفتگان هموار سازد راه را

مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است

 

مرا به بلبل تصویر رحم می‌آید

که در هوای تو بال و پری به هم نزده است

 

جان می‌دهد چو شمع برای نسیم صبح

هر کس تمام شب نفس آتشین زده است

 

از باده خشک لب شدن و مردنم یکی است

تا شیشه‌ام تهی شده، پیمانه پر شده است

 

خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است

ریسمان بازی تقلید مکرر شده است

 

قطره ماست که زندانی گوهر شده است

 

هیچ کس مشکل ما را نتوانست گشود

تا به نام که طلسم دل ما بسته شده است ؟

 

ای که می‌پرسی ز صحبتها گریزانی چرا

در بساطم وقت ضایع کردنی کم مانده است

 

از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است

یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است

 

چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه

از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است

 

نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز

آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است

 

یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است

 

دیوانه شو که عشرت طفلانهٔ جهان

در کوچهٔ سلامت زنجیر بوده است

 

یک دل گشاده از نفس گرم من نشد

این باغ پر ز غنچهٔ تصویر بوده است

 

شیرازهٔ طرب خط پیمانه بوده است

سیلاب عقل گریهٔ مستانه بوده است

 

امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین

زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است

 

در زمان عشق ما کفرست، ورنه پیش ازین

گاهگاهی رخصت بوس و کناری بوده است

 

چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است

 

فلک پیر بسی مرگ جوانان دیده است

این کمان، پشت سر تیر فراوان دیده است

 

خونی که مشک گشت، دلش می‌شود سیاه

زان سفله کن حذر که به دولت رسیده است

 

سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من

چون قحط دیده‌ای که به نعمت رسیده است

 

تسلیم می‌کند به ستم ظلم را دلیر

جرم زمانه ساز، فزون از زمانه است

 

اگر ز اهل دلی، فیص آسمان از توست

که شیشه هر چه کند جمع، بهر پیمانه است

 

غفلت نگشت مانع تعجیل، عمر را

در خواب نیز قافله ما روانه است

 

به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه است

به شمع، نامهٔ پروانه، بال پروانه است

 

در گوشه فقس مگر از دل برآورم

این خارهاکه در دلم از آشیانه است

 

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می‌نخورد

باغبان آبی ننوشد تا گلستان تشنه است

 

نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا

غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست

 

تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش

کارم همیشه در گره از استخاره هاست

 

آنچه برگ عیش می‌دانی درین بستانسرا

پیش چشم اهل بینش، دست بر هم سوده‌ای است

 

عافیت می‌طلبی، پای خم از دست مده

که بلاها همه در زیر سر هشیاری است

 

قانع از قامت یارست به خمیازهٔ خشک

بخت آغوش من و طالع محراب یکی است

 

دل سودازده را راحت و آزار یکی است

خانه پردود چو شد، روز و شب تار یکی است

 

قرب و بعد از طرف توست چو حق نشناسی

نسبت نقطه ز اطراف به پرگار یکی است

 

ادب پیر خرابات نگهداشتنی است

طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است

 

آن که این آیینه‌ها را می‌کند روشن یکی است

 

توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز

وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است

 

به نسیمی ز گلستان سفری می‌گردد

برگ عیش من و اوراق خزان هر دو یکی است

 

بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است

جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است

 

یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور

هر چند روی مردم دنیا ندیدنی است

 

بگشای چاک سینه که بر منکران حشر

روشن شود که صبح قیامت دمیدنی است

 

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار

تا نظر واکرد، چشم از عالم ایجاد بست

 

تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است

بر ما ره آمد شد بستان نتوان بست

 

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست

 

مرا ز پیر خرابات نکته‌ای یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

 

گنه به ارث رسیده است از پدر ما را

خطا ز صبح ازل، رزق آدمیزادست

 

ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابدست

 

نیست در عالم ایجاد بجز تیغ زبان

بیگناهی که سزاوار به حبس ابدست !

 

به زیر خاک غنی را به مردم درویش

اگر زیادتیی هست، حسرتی چندست

 

که مادر و پدر غم، وجود فرزندست

 

غافل کند از کوتهی عمر شکایت

شب در نظر مردم بیدار، بلندست

 

دل درستی اگر هست آفرینش را

همان دل است که فارغ ز خویش و پیوندست

 

کیفیت طاعت مطلب از سر هشیار

مینای تهی بی خبر از ذوق سجودست

 

این هستی باطل چو شرر محض نمودست

یک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست

 

گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست

صبح نزدیک است، در فکر شب تار خودست

 

از شرم نیست بال و پر جستجو مرا

چون باز چشم بسته شکارم دل خودست

 

نشاط یکشبهٔ دهر را غنیمت دان

که می‌رود چو حنا این نگار دست به دست

 

خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد

که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست

 

عاقبت زد بر زمین چون نقش پایم بی گناه

داشتم آن را که عمری چون دعا بر روی دست

 

ترک عادت، همه گر زهر بود، دشوارست

روز آزادی طفلان به معلم بارست

 

دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب

که هوس در دل مرغان قفس بسیارست

 

بر جگر سوختگانی که درین انجمنند

سینهٔ گرم مرا حق نفس بسیارست

 

جهان به مجلس مستان بی خرد ماند

که در شکنجه بود هر کشی که هشیارست

 

هر قطره عرق به نگهبان برابرست

 

غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی

بیداریم به خواب پریشان برابرست

 

بار بردار ز دلها که درین راه دراز

آن رسد زود به منزل که گرانبارترست

 

هر که مست است درین میکده هشیارترست

هر که از بیخبران است خبردارترست

 

از گل روی تو، غافل که تواند گل چید؟

که ز شبنم، عرق شرم تو بیدارترست

 

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست

امید ما به نماز نکرده بیشترست

 

در کارخانه‌ای که ندانند قدر کار

از کار هر که دست کشد کاردانترست

 

در طلب، ما بی زبانان امت پروانه‌ایم

سوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست

 

حیرت مرا ز همسفران پیشتر فکند

پای به خواب رفته درین ره روانترست

 

مرو به مجلس می گر به توبه می‌لرزی

سبو همیشه نیاید برون ز آب درست

 

آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقی

خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست

 

شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشت

حضور خاطر عاشق هنوز در سفرست

 

عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست

 

از می، خمار آن لب میگون ز دل نرفت

داغ شراب را نتواند شراب شست

 

درین بساط، بجز شربت شهادت نیست

میی که تلخی مرگ از گلو تواند شست

 

شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکر

خسرو دلش خوش است که بزم وصال ازوست

 

میان شیشه و سنگ است خصمی دیرین

دل مرا و ترا چون توان به هم پیوست ؟

 

بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیست

چون صبح در خوشی بسر آور دمی که هست

 

دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست

می‌زاید از تعلق ما هر غمی که هست

 

صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعند

بر جنون می‌زنم امروز که بازاری هست!

 

عرق شرم مرا فرصت نظاره نداد

دیده خون می‌خورد آن‌جا که نگهبانی هست

 

رسم است که از جوش ثمر شاخ شود خم

ای پیر، ترا حاصل ازین قد دو تا چیست ؟

 

داغ عمر رفته افسردن نمی‌داند که چیست

آتش این کاروان، مردن نمی‌داند که چیست

 

خامهٔ نقش اگر گردد نسیم دلگشا

غنچهٔ تصویر، خندیدن نمی‌داند که چیست

 

حاصل ترا ز زندگی جاودانه چیست ؟

 

دل رمیده ما را به چشم خود مسپار

سیاه مست چه داند نگاهبانی چیست

 

ای کوه طور، گردن دعوی مکن بلند

آخر دل شکسته ما جلوه‌گاه کیست ؟

 

مکن سپند مرا دور از حریم وصال

که بیقراری من خالی از تماشا نیست

 

تشنه چشمان را ز نعمت سیر کردن مشکل است

دشت اگر دریا شود، ریگ روان سیراب نیست

 

از عمر رفته حاصل من آه حسرت است

جز زنگ از شمردن این زر به دست نیست

 

شبنم دو بار بازی بستان نمی‌خورد

دل را به رنگ و بوی جهان بازگشت نیست

 

ای که خود را در دل ما زشت منظر دیده‌ای

رنگ خود را چاره کن، آیینهٔ ما زرد نیست

 

سینه صافان را غباری گر بود بر چهره است

در درون خانهٔ آیینه راه گرد نیست

 

چشم من و جدا ز تو، آنگاه روشنی ؟

روزم سیاه باد که چشمم سفید نیست

 

این قفل بسته، گوش به زنگ کلید نیست

 

هر که پیراهن به بدنامی درید آسوده شد

بر زلیخا طعن ارباب ملامت، بارنیست

 

مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریاب

که بی دلیل ز خود رفتم میسر نیست

 

پیراهنی کجاست که بر اهل روزگار

روشن شود که دیدهٔ یعقوب کور نیست

 

اختلافی نیست در گفتار ما دیوانگان

بیش از یک ناله در صد حلقهٔ زنجیر نیست

 

بیقراران نامه بر از سنگ پیدا می‌کنند

کوهکن را قاصدی بهتر ز جوی شیر نیست

 

سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟

ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست

 

خاک ما را از گل بیت الحزن برداشتند

چون سبو، پیوند دست ما به سر، امروز نیست

 

اشک من و رقیب به یک رشته می‌کشد

صد حیف، چشم شوخ تو گوهرشناس نیست

 

هر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست

 

ای سکندر تا به کی حسرت خوری بر حال خضر؟

عمر جاویدان او، یک آب خوردن بیش نیست !

 

پشت و روی باغ دنیا را مکرر دیده‌ایم

چون گل رعنا، خزان و نوبهاری بیش نیست

 

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

 

نفس سوختهٔ لاله، خطی آورده است

از دل خاک، که آرام در آن‌جا هم نیست

 

عدم ز قرب جوار وجود زندان است

وگرنه کیست که از زندگی پشیمان نیست

 

نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست

هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست

 

دل نازک به نگاه کجی آزرده شود

خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست

 

به که در غربت بود پایم به زندان ای پدر

یک قدم بی چاه در صحرای کنعان تو نیست

 

ای نسیم پیرهن بر گرد از کنعان به مصر

شعله شوق مرا حاجت به دامان تو نیست

 

دست دعای باده پرستان شکسته نیست

 

یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک

در بساط آسیا یک دانهٔ نشکسته نیست

 

چون طفل نوسوار به میدان اختیار

دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست

 

چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

 

غنچهٔ تصویر می‌لرزد به رنگ و بوی خویش

در ریاض آفرینش یک دل آسوده نیست

 

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق

ابروی قبله را خبری از اشاره نیست

 

در موج پریشانی ما فاصله‌ای نیست

امروز به جمعیت ما سلسله‌ای نیست

 

بوی گل و باد سحری بر سر راهند

گر می‌روی از خود، به ازین قافله‌ای نیست

 

روزگاری است درین دایره آوازی نیست

 

سر زلف تو نباشد سر زلف دیگر

از برای دل ما قحط پریشانی نیست !

 

که باز حرف گلوگیر توبه را سرکرد؟

که در بدیههٔ مینای می روانی نیست

 

ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور

که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست

 

مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد

یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت

 

چه ز اندیشه تجرید به خود میلرزی ؟

سوزنی بود درین راه، مسیحا برداشت

 

دل ز جمعیت اسباب چو برداشتنی است

آنقدر بار به دل نه که توانی برداشت

 

من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین

عشقبازی پله‌ای از دار بالاتر نداشت

 

قاصدان را یکقلم نومید کردن خوب نیست

نامهٔ ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت

 

آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع

کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت

 

بر سر کوی تو غوغای قیامت می‌بود

گر شکست دل عشاق صدایی می‌داشت

 

بی خبر می‌گذرد عمر گرامی، افسوس

کاش این قافله آواز درایی می‌داشت

 

در زمان سرو خوش رفتار او بر دل گذاشت!

 

خو به هجران کرده را ظرف شراب وصل نیست

خشک لب می‌بایدم چون کشتی از دریا گذشت

 

منت خشک است بار خاطر آزادگان

با وجود پل مرا از آب می‌باید گذشت

 

ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟

چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

 

چون شمع، با سری که به یک موی بسته است

می‌بایدم ز پیش نسیم سحر گذشت

 

زمن مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت ؟

که روز من به شتاب شب وصال گذشت

 

مکن به خوردن خشم و غضب ملامت من

نمی‌توانم ازین لقمه حلال گذشت!

 

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت

کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت

 

بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم

از زندگانی آنچه به خواب گران گذشت

 

دلم ز منت آب حیات گشت سیاه

خوش آن که تشنه به آب بقا رسید و گذشت

 

زلف مشکین تو یکعمر تامل دارد

نتوان سرسری ازمعنی پیچیده گذشت

 

تا نهادم پای در وحشت سرای روزگار

عمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت

به کلک قاعده دانی شکستگی مرساد

که توبه نامه ما با خط شکسته نوشت!

 

در پیش غنچهٔ دهن دلفریب او

تا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت!

 

فغان که کوهکن ساده دل نمی‌داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت

 

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

 

خم چو گردد قد افراخته می‌باید رفت

پل برین آب چو شد ساخته می‌باید رفت

 

ساقی، ترا که دست و دلی هست می بنوش

کز بوی باده دست و دل من ز کار رفت

 

خوش وقت رهروی که درین باغ چون نسیم

بی اختیار آمد و بی اختیار رفت

 

جان به این غمکده آمد که سبک برگردد

از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت

 

آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان

ابجد ایام طفلی را ز سر باید گرفت

 

شیشه با سنگ و قدح با محتسب یکرنگ شد

کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

 

بوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت

 

دلم زگریهٔ مستانه هم صفا نگرفت

فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت

 

چون صبح اگر عزیمت صادق مدد کند

آفاق را به یک دو نفس می‌توان گرفت

 

از ما به گفتگو دل و جان می‌توان گرفت

این ملک را به تیغ زبان می‌توان گرفت

 

از شیر مادرست به من می حلال تر

زین لقمهٔ غمی که مرا در گلو گرفت

 

محضر قتلش به مهر بال و پر آماده شد

هر که چون طاوس دنبال خودآرایی گرفت

 

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار

روزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت

 

هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد

روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت

 

سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت

 

نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفت

یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت

 

تنها نه اشک راز مرا جسته جسته گفت

غماز رنگ هم به زبان شکسته گفت

 

ح

سر به گریبان خواب، از چه فرو برده‌ای ؟

بر قد روشندلان، جامه بریده است صبح

 

حاجت شمع و چراغ، نیست شب عمر را

تا تو نفس می‌کشی، تیغ کشیده است صبح

 

شمعی بس است ظلمت آیینه خانه را

رنگین شود ز یک گل خورشید، باغ صبح

 

عیش امروز علاج غم فردا نکند

مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

 

زان پیش کز غبار نفس بی صفا شود

لبریز کن سبوی خود از آب جوی صبح

 

د

دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر

وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد

 

سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را

اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد

 

بغیر شهد خموشی کدام شیرینی است

که از حلاوت آن، لب به یکدیگر چسبد

 

نه از روی بصیرت سایه بال هما افتد

سیه مست است دولت، تا کجا خیزد، کجا افتد

 

ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی

که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد

 

نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون

آخر این سلسله بر گردن ما می‌افتد!

 

به نسیمی ورق لاله و گل بر گردد

 

دم جان بخش نسیم سحری را دریاب

پیش ازان کز نفس خلق مکدر گردد

 

دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است

که اگر بازستانند، دو چندان گردد!

 

هرگز ز کمانخانهٔ ابروی مکافات

تیری نگشایم که به من باز نگردد

 

طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد

دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد

 

نشیند هر که با من یک نفس، همدرد می‌گردد

 

به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب نفرستی

که بلبل در قفس از بوی گل خشنود می‌گردد

 

گرانی می‌کند بر تن، چو سر بی جوش می‌گردد

سبو چون خالی از می گشت، بار دوش می‌گردد

 

آدمی پیر چو شد، حرص جوان می‌گردد

خواب در وقت سحرگاه گران می‌گردد

 

ز روی گرم، کار مهر تابان می‌کند ساقی

ازین میخانه کس با دامن‌تر بر نمی‌گردد

 

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد

 

مرا نتوان به نازو سرگرانی صید خود کردن

نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی‌گردد

 

عزیزی هر که را در مصر هستی از سفر آید

مراداغ دل گم گشته از نو تازه می‌گردد

 

مرا گر خنده‌ای چون غنچه در سالی شود روزی

به لب تا از ته دل می‌رسد، خمیازه می‌گردد

 

هزار حیف که در دودمان عشق نماند

کسی که خانهٔ زنجیر را بپا دارد!

 

ندیدم یک نفس راحت ز حس ظاهر و باطن

چه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟

 

کجاست عالم تجرید، تا برون آیم

ازین خرابه که یک بام وصد هوا دارد

 

که بار دوش می‌گردد که بار از دوش بردارد؟

که در غربت بود، هر کس عزیزی در سفر دارد

 

می‌شوم چون تهی از باده، به سر می‌غلتم

همچو خم بر سر پا زور شرابم دارد

 

نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن

چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد

 

کدام روز که صد بت نمی‌تراشد دل ؟

خوشا حضور بر همن که یک صنم دارد

 

چه دلخوشی خضر از عمر جاودان دارد؟

 

ز درد خویش ندارم خبر، همین دانم

که هر چه جز دل خود می‌خورم زیان دارد

 

فغان که آینه رخسار من نمی‌داند

که آشنایی تردامنان زیان دارد

 

دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد

دیوانهٔ ما طالع زنجیر ندارد

 

اندیشه تکلیف در اقلیم جنون نیست

در کوچهٔ زنجیر عسس راه ندارد

 

میان خوف و رجا حالتی است عارف را

که خنده در دهن و گریه درگلو دارد

 

مرا سرگشتگی نگذاشت بر زانو گذارم سر

خوشا منصور کز دار فنا سر منزلی دارد

 

ز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد

 

بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر

چنان رود که دل مور را نیازارد

 

حضور قلب بود شرط در ادای نماز

حضور خلق ترا در نماز می‌آرد

 

مرو از پرده برون بر اثر نکهت زلف

که سر از کوچهٔ زنجیر برون می‌آرد!

 

عرق شبنم گل خشک نگشته است هنوز

مگذارید که گلچین به شتابش ببرد

 

دل سودازده عمری است هوایی شده است

آه اگر راه به آن زلف پریشان نبرد!

 

آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است

هر نسیمی از چمن برگ خزان را می‌برد

 

یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمر

در رهگذار سیل، که را خواب می‌برد؟

 

خار و خس را زودتر دریا به ساحل می‌برد

 

ما را به کوچهٔ غلط انداختن چرا؟

دل را بغیر زلف پریشان که می‌برد؟

 

پیری به صد شتاب جوانی ز من گذشت

پل را ندیده‌ام که ز سیلاب بگذرد

 

ای کارساز خلق به فریاد من برس

زان پیشتر که کار من از کار بگذرد

 

از کوچه‌ای که آن گل بی خار بگذرد

موج لطافت از سر دیوار بگذرد

 

همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفت

آتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد

 

دولت سنگدلان زود بسر می‌آید

سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد

 

بنای توبهٔ سنگین ما خطر دارد

اگر بهار به این آب و تاب می‌گذرد

 

دل دشمن به تهیدستی من می‌سوزد

برق ازین مزرعه با دیده‌تر می‌گذرد

 

در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست

خار دیوار ترا آب ز سر می‌گذرد

 

در معرکهٔ عشق، دلیرانه متازید

بر صفحهٔ دریا نتوان مشق شنا کرد

 

همواری این راه مرا سر به هوا کرد

 

از تزلزل بیش محکم شد بنای غفلتم

رعشه پیری مرا آگاه نتوانست کرد

 

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است

عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد

 

مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من

ستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟

 

مادر خاک به فرزند نمی‌پردازد

روی در منزل و ماوای پدر باید کرد

 

بر جبهه‌اش غبار خجالت نشسته باد!

سیلی که بر خرابه من ترکتاز کرد

 

مست خیال را به وصال احتیاج نیست

بوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد

 

شیرازهٔ بهار تماشا گسسته بود

تا مرغ پر شکستهٔ ما فکر بال کرد

 

گل کرد چون شفق ز گریبان و دامنش

چندان که چرخ خون مرا پایمال کرد

 

چه سود ازین که فلک لعل آبدارم کرد؟

 

مرا به حال خود ای عشق بیش ازین مگذار

که بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد!

 

علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد

به آب، آینه را بی غبار نتوان کرد

 

مصیبت دگرست این که مرده دل را

چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد

 

اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است

زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد

 

چون ماه درین دایره هر چند تمامم

از پهلوی خویش است مدارم چه توان کرد

 

شوریده تر از سیل بهارم چه توان کرد

در هیچ زمین نیست قرارم چه توان کرد

 

شیرازه نگیرد به خود اوراق حواسم

بر هم زدهٔ زلف نگارم چه توان کرد

 

از سیه کاری مرا موی سفید آگاه کرد

 

صفحهٔ روی ترا دید و ورق برگرداند

ساده لوحی که به من دوش نصیحت می‌کرد

 

به بلبلان چمن ای گل آن‌چنان‌سر کن

که در بهار سر از خاک برتوانی کرد

 

فغان که کاسهٔ زرین بی نیازی را

گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد

 

بهوش باش دلی را به سهو نخراشی

به ناخنی که توانی گره گشایی کرد

 

درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم

هزار دولت ناپایدار رفت به گرد

 

کجاست تیشه فرهاد و مرگ دست‌آموز؟

که ماند کوه غم و غمگسار رفت به گرد

 

از حجاب حسن شرم آلودهٔ لیلی، هنوز

بید مجنون سر به پیش انداختن بار آورد

 

مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد

غنچهٔ خاموش، بلبل را به گفتار آورد

 

گریه‌ها در پرده دارد عیشهای بی‌گمان

خندهٔ بی اختیار برق، باران آورد

 

میزبان اول نمکدان بر سرخوان آورد

 

کوچهٔ زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی

هر که رفت آنجا، سر از صحرا برون می‌آورد

 

خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست

یوسف ما راکه از زندان برون می‌آورد؟

 

من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم

وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد

 

کم‌کم دل مرا غم و اندیشه می‌خورد

این باده عاقبت سر این شیشه می‌خورد

 

دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر

تا نشکند سفینه به ساحل نمی‌ورد

 

ز مرگ تلخ پروا نیست بی برگ و نوایان را

چراغ تنگدستان خامشی را از هوا گیرد

 

که دامن هر که راسوزد، مرا آتش به جان گیرد

 

به آه داشتم امیدها، ندانستم

که این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد

 

فریب عقل خوردم، دامن مستی رها کردم

ندانستم که این‌جامحتسب هشیار می‌گیرد

 

چه مشکل خوان خطی دارد سر زلف پریشانش

که در هر حرف او صد جا زبان شانه می‌گیرد!

 

نیم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازی

که برگرد سر هر کس که گردم، دورم اندازد

 

جنونی کو که آتش در دل پر شورم اندازد

ز عقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد

 

گریبان چاک از مجلس میا بیرون، که می‌ترسم

گل خورشید خود را در گریبان تو اندازد

 

دل بیدار ازین صومعه‌داران مطلب

کاین چراغی است که در دیر مغان می‌سوزد

 

شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی

به پایان تا رسد یک شمع، صد پروانه می‌سوزد

 

ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی

باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد

 

بلرزد شمع بر خود، چون ز جا پروانه برخیزد

 

نام بلبل ز هواداری عشق است بلند

ورنه پیداست چه از مشت پری برخیزد

 

گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد

کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد

 

کدام دیدهٔ بد در کمین این باغ است ؟

که بی نسیم، گل از شاخسار می‌ریزد

 

دامن صحرا نبرد از چهره‌ام گرد ملال

می‌روم چون سیل، تا دریا به فریادم رسد

 

به تماشا ز بهشت رخ او قانع باش

که گل و میوه این باغ به چیدن نرسد

 

قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند

به من خسته بجز چشم پریدن نرسد

 

تو ز لعل لب خود، کام مکیدن بردار

که به ما جز لب خمیازه مکیدن نرسد

 

به اندک روی گرمی، پشت بر گل می‌کند شبنم

چرا در آشنایی اینقدر کس بیوفا باشد؟

 

دشمن خانگی از خصم برونی بترست

بیشتر شکوهٔ یوسف ز برادر باشد

 

که یک قاصد برای بردن صد نامه بس باشد

 

مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان

سر خود می‌خورد آن پسته که خندان باشد

 

غم مرا دگران بیش می‌خورند از من

همیشه روزی من رزق دیگران باشد

 

نیست پروای اجل دلزدهٔ هستی را

شمع ماتم ز چه دلگیر ز مردن باشد؟

 

تا به چند از لب میگون تو ای بی انصاف

روزی ما لب خمیازه مکیدن باشد؟

 

من بر سر آنم که به زلف تو زنم دست

تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد؟

 

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب

تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد

 

مشو از صحبت بی برگ و نوایان غافل

که شب قدر نهان در رمضان می‌باشد

 

ز انگشت اشارت، در گریبان خارها دارم

بلایی آدمی را بدتر از شهرت نمی‌باشد

 

عجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!

 

مسلمان می‌شمردم خویش را، چون شد دلم روشن

ز زیر خرقه‌ام چون شمع صد زنار پیدا شد

 

یک چشم خواب تلخ، جهان در بساط داشت

آن‌هم نصیب دیده شور حباب شد

 

غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویش

هر خط باطلی که کشیدم صلیب شد

 

به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافل

که خود باغ بهشت از یک دوساغر می‌تواند شد

 

شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست

که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

 

رهرو صادق و سامان اقامت، هیهات

صبح چون کرد نفس راست، روان خواهد شد

 

با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند

منصور را ببین که چه از دار می‌کشد

 

آن که دامن بر چراغ عمر من زد، این زمان

آستین بر گریه شمع مزارم می‌کشد

 

کی سر از تیغ شهادت جان روشن می‌کشد؟

شمع در راه نسیم صبح گردن می‌کشد

 

به تازیانه غیرت سری بر آر از خاک

که دانه سبز شد و خوشه کرد و خرمن شد

 

دل خراب مرا جور آسمان کم بود

که چشم شوخ تو ظالم هم آسمان گون شد!

 

که تا برهم گذاری چشم را، افسانه خواهی شد

 

بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟

چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟

 

در کوی میکشان نبود راه، بخل را

این‌جاز دست خشک سبو آب می‌چکد

 

چنین کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالم

چه می‌شد گر بهار عمر ما هم باز می‌آمد؟

 

از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودم

آغوش من چو محراب، دیگر به هم نیامد

 

ره ندارد جلوهٔ آزادگی در کوی عشق

سرو اگر کارند این‌جا بید مجنون می‌دمد

 

شوق من قاصد بیدرد کجا می‌داند؟

آنقدر شوق تو دارم که خدا می‌داند!

 

دل ز بی‌عشقی درون سینه‌ام افسرده شد

داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند

 

عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند

مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند

 

زین گلستان که به رنگینی آن مغروری

مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند

 

زینهمه لاله بی داغ که در گلزارست

داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند

 

رفت ایام شباب و خارخار او نرفت

مشت خاشاکی ز سیل نو بهاران باز ماند

 

عاقبت در سینه‌ام دل از تپیدن باز ماند

بس که پر زد در قفس این مرغ از پرواز ماند

 

نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند

 

ز خوشه چینی این چهره‌های گندم گون

سفید را به نظر یک جو اعتبار نماند

 

خزان رسید و گل افشانی بهار نماند

به دست بوسه فریب چمن، نگار نماند

 

معاشران سبکسیر از جهان رفتند

بغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند

 

چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت ؟

که در فضای زمین، گوشهٔ فراغ نماند

 

از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم

لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند

 

به صد خون جگر دل را صفا دادم، ندانستم

که چون آیینه روشن شد، به روشنگر نمی‌ماند

 

گلوی خویش عبث پاره می‌کند بلبل

چو گل شکفته شود، در چمن نمی‌ماند

 

دامن اگر به دامن کهسار بسته‌اند

 

از صدر تا رسندبزرگان به آستان

از عالم آستانه نشینان گذشته‌اند

 

سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه‌دار

کز برای دیگران این برگ و بارت داده‌اند

 

در گشاد غنچهٔ دلهای خونین صرف کن

این دم گرمی که چون باد بهارت داده‌اند

 

عشق بالادست و جان بیقرارم داده‌اند

ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده‌اند

 

نومید نیستم ز ترازوی عدل حق

زان سر دهند هر چه ازین سر نداده‌اند

 

بر زمین ناید ز شادی پای ما چون گردباد

تا لباس خاکساری در بر ما کرده‌اند

 

ماطوطیان مصر شکرخیز غربتیم

ما را ز شیر صبح وطن باز کرده‌اند

 

گلها به جای چشم، دهن باز کرده‌اند !

 

ایمن نیم ز سرزنش پای رهروان

کشت مرا به راهگذر سبز کرده‌اند

 

نیست در روی زمین، یک کف زمین بی‌انقلاب

وقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیده‌اند

 

نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان

تا برون از خویش می‌آیند، در میخانه‌اند

 

برنمی دارد شراکت ملک تنگ بی‌غمی

زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانه‌اند

 

خامه‌ام، گفت و شنیدم به زبان دگری است

من چه دانم چه سخنها به زبانم دادند ؟

 

به چه تقصیر، چو آیینه روشن یارب

تخته مشق پریشان نفسانم کردند؟

 

مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند

ساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند

 

کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟

یوسف نه عزیزی است که در چاه گذارند

 

بردار نقاب ای صنم از حسن خداداد

تا کعبه روان روی به بتخانه گذارند

 

رمزی است ز پاس ادب عشق، که مرغان

شب نوبت پرواز به پروانه گذارند

 

درآمدم چو به مجلس، سپند جای نمود

ستاره سوختگان قدردان یکدگرند

 

ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسان

گذشتگان پل این سیل خانه پردازند

 

شب شود کوتاه، چون صبح از دو جانب سر زند

 

یک صبحدم به طرف گلستان گذشته‌ای

شبنم هنوز بر رخ گل آب می‌زند!

 

نه ماه فلک سیرم و نه مهر جهانتاب

تا بوسهٔ من بر لب بام تو نویسند

 

از دست رود خامه چو نام تو نویسند

پرواز کند دل چو پیام تو نویسند

 

ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل

که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند

 

طمع ز اختر دولت مدار یکرنگی

که هر چه سبز کند آفتاب، زرد کند

 

شحنهٔ دیده وری کو، که درین فصل بهار

هر که دیوانه نگشته است به زنجیر کند!

 

سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد

نفس صبح چه با غنچهٔ تصویر کند؟

 

قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیست

سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند

 

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است

می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند

 

تا سبزه و گل هست، ز می توبه حرام است

نتوان غم دل را به بهار دگر افکند

 

دور گردان را به احسان یاد کردن همت است

ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می‌افکند

 

پسته را خون می‌شود دل، تا لبی خندان کند

 

دل در آن زلف ندارد غم تنهایی ما

به وطن هر که رسدیاد ز غربت نکند

 

آرزو در طبع پیران از جوانان است بیش

در خزان، هر برگ، چندین رنگ پیدا می‌کند

 

دیدن آیینه را بر طاق نسیان می‌نهی

گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می‌کند

 

خانهٔ چشم زلیخا شد سفید از انتظار

بوی پیراهن به کنعان خانه روشن می‌کند

 

بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالمم

ورنه به اختیار کس، ترک وطن نمی‌کند

 

بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران

بال بلبل را خیال دست گلچین می‌کند

 

یک دل به جان رساند من دردمند را

با صد دل شکسته صنوبر چه می‌کند؟

 

ای بحر، از حباب نظر باز کن، ببین

کاین موج بیقرار به ساحل چه می‌کند

 

زلف شکسته تو به صد دل چه می‌کند؟

 

یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز

دست مرا ببین به گریبان چه می‌کند

 

ازسر مستی صراحی گردنی افراخته است

آه اگر دست گلوگیر عسس گردد بلند

 

یکباره بستن در انصاف خوب نیست

دیوار باغ را مکن ای باغبان بلند

 

غفلت زدگان دیدهٔ بیدار ندانند

از مرده‌دلی قدر شب تار ندانند

 

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را

دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

 

مصرع برجسته‌ام دیوان موجودات را

زود می‌آیم به خاطر، گر فراموشم کنند

 

خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند

چون کمان در خانهٔ خویشند هر جا می‌روند

 

چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان

روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند

 

بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت

نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند

 

شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق

در شنیدن بر سخنور من احسان نهند!

 

درکوی مکافات، محال است که آخر

یوسف به سر راه زلیخا ننشیند

 

گفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته‌تر

آن که روشنگر تصور کردمش، زنگار بود

 

آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود

 

بر نمی‌دارد زمین خاکساری امتیاز

در فتادن، سایهٔ شاه و گدا یکسان بود

 

دیوانهٔ ما را نخریدند به سنگی

در کوچهٔ این سنگدلان چند توان بود؟

 

دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود

ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود

 

عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت

عالم خاک کم از عالم تصویر نبود

 

شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست

بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود

 

گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را

همه روی زمین یک لب خندان می‌بود

 

روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون

یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!

 

من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی

بلای چشم کبود تو آسمانی بود

 

یاد آن جلوهٔ مستانه کی از دل برود؟

این نه موجی است که از خاطر ساحل برود

 

هر که باری ز دل رهروان بردارد

راست چون راه، سبکبار به منزل برود

 

داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟

 

سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ

خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

 

در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است

ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود

 

رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربین

تا تو می‌آیی به مجلس، دل به صد جا می‌رود

 

در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست

کاروان در کاروان سنگ ملامت می‌رود!

 

در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست

دختر رز با سیه مستان به خلوت می‌رود

 

روشنگر وجود بود آرمیدگی

آیینه است آب چو هموار می‌رود

 

جایی نمی‌روی که دل بدگمان من

تا بازگشتن تو به صد جا نمی‌رود

 

زنگ کدورت از دل عاقل نمی‌رود

 

هر جلوه‌ای که دیده‌ام از سروقامتی

چون مصرع بلند ز یادم نمی‌رود

 

هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد

هر که آمد گرهی چند برین کار افزود

 

می‌شود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار

از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

 

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید

جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

 

محراب صبح گوشهٔ ابرو بلند کرد

ساقی مهل نماز صراحی قضا شود

 

به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند

که زندگانی من صرف خورد و خواب شود

 

آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر

چشم دارم به همین درد گرفتار شود

 

عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش

دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود

 

می‌خوردن مدام مرا بی‌دماغ کرد

عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود

 

بر گشاد دل من دست ندارد تدبیر

به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود

گل بی خار درین غمکده کم سبز شود

دست در گردن هم، شادی و غم سبز شود

 

سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی

نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

 

بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن

عشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود

 

دریا شود ز گریهٔ رحمت، کنار من

از چشم هر که قطرهٔ اشکی روان شود

 

هر نسیمی می‌تواندخضر راه او شدن

هر که چون برگ خزان آماده رفتن شود

 

بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست

کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود؟

 

این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا

ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود

 

یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنند

یک کف خاک درین میکده ضایع نشود

 

که رو نهاد به هستی، که از پشیمانی

نفس گسسته به معمورهٔ عدم نشود؟

 

تا دل نمی‌برم زکسی، دل نمی‌دهم

صیاد من نخست گرفتار من شود

 

پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود

 

زیر پای تو شبی گر به سر افتم چه شود

 

نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدم

چو غنچه‌ای که به فصل خزان گشاده شود

 

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود

مرا به خندهٔ شادی دهان گشاده شود

 

مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورست

که آفتاب شود روز و شب ستاره شود

 

به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است

پر شکسته خس و خار آشیانه شود

 

دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهان

شاهد عجزست هر دستی که بالا می‌شود

 

موج سراب، سلسله جنبان تشنگی است

پروانه بیقرار ز مهتاب می‌شود

 

نسبت به شغل بیهدهٔ ما عبادت است

از عمر آنچه صرف خور و خواب می‌شود

 

دست هر کس را که می‌گیری درین آشوبگاه

بر چراغ زندگی دست حمایت می‌شود

 

یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود

 

دور نشاط زود به انجام می‌رسد

می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود

 

روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان

بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود

 

گر شکر در جام ریزم، زهر قاتل می‌شود

چون صدف گر آب نوشم، عقدهٔ دل می‌شود

 

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می‌شود

 

بال شکسته است کلید در قفس

این فتح بی شکستگی پر نمی‌شود

 

دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت

اندوه روزی از دل ما کم نمی‌شود

 

نتوان به آه لشکر غم را شکست داد

این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود

 

رشتهٔ پیوند یاران را بریدن سهل نیست

چهرهٔ برگ خزان، زرد از جدایی می‌شود

 

همچو پروانه جگر سوخته‌ای می‌باید

که ز خاکستر ما بوی محبت شنود

 

رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد

بگذارید که آوازه جنت شنود

 

مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش ؟

کسی که زندگی پایدار می‌خواهد

 

عجب که کوه صدای مرا جواب دهد

 

دهن خویش به دشنام میالا زنهار

کاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد

 

بی حاصلی است حاصل دل تا بود درست

این شاخ چون شکسته شود بار می‌دهد

 

با خون دل بساز که چرخ سیاه دل

بی خون ،به لاله سوخته نانی نمی‌دهد

 

زلیخا چشم یاری از صبا دارد،نمی‌داند

که بوی پیرهن چشم چون دستار می‌باید

 

در سلسلهٔ یک جهتان نیست دورنگی

یک ناله ز صد حلقهٔ زنجیر برآید

 

ز بس خاک خورده است خون عزیزان

به هر جا که ناخن زنی خون برآید

 

ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکم

سرافکنده چون بید مجنون برآید

 

از در حق کن طلب شکسته‌دلان را

شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید

 

نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاست

چو گل ز باغ رود باغبان بیاساید

 

امید دلگشایی داشتم از گریهٔ خونین

ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید

 

لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار

که نفس سوخته از خاک بدر می‌آید

 

آمد کار من ورشته تسبیح یکی است

که ز صد رهگذرم سنگ به سر می‌آید

 

آخر آیینه به بالین نفس می‌آید

 

ناکسی بین که سر از صحبت من می‌پیچد

سر زلفی که به دست همه کس می‌آید

 

در دل صاف نماند اثر تیغ زبان

زخم این آینه چون آب به هم می‌آید

 

نماند از سردمهریهای دوران در جگر آهم

درختی را که سرما سوخت، دودش بر نمی‌آید

 

بر آن رخسار نازک از نگاه تند می‌لرزم

که طفل شوخ، دست خالی از بستان نمی‌آید

 

ز خواب نیستی برجسته‌ام از شورش هستی

ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمی‌آید

 

من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشم

کز آشیانه پریدن ز من نمی‌آید

 

در آتشم که چوآب گهر ز سنگدلی

به کام تشنه چکیدن ز من نمی‌آید

 

عبث مرغ چمن بر آب و آتش می‌زند خود را

گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمی‌آید

 

صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی‌آید

 

به پای خم برسانید مشت خاک مرا

که دستگیری من از سبو نمی‌آید

 

کشتی عقل فکندیم به دریای شراب

تا ببینیم چه از آب برون می‌آید!

 

از دل خستهٔ من گر خبری می‌گیری

برسان آینه را تانفسی می‌آید

 

خراب حالی این قصرهای محکم را

ز روزن نظر اعتبار باید دید

 

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم عالم دو بار باید دید!

 

شکسته حالی من پیش یار باید دید

خزان رنگ مرا در بهار باید دید

 

بنمایید بجز آینه و آب، کسی

که به دنبال سرم روز سفر می‌گرید

 

هر جا که کند گرد غم از دور سیاهی

زیر علم بادهٔ روشن بگریزید

 

از قید فلک بر زده دامن بگریزید

چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید

 

ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست

چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید

 

احوال من مپرس، که با صد هزار درد

می‌بایدم به درد دل دیگران رسید

 

نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من به جا

ساغر یک بزم می‌باید مرا تنها کشید

 

آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را

از سبک قدران سنگین خواب می‌باید کشید

 

مدتی سجادهٔ تقوی به دوش انداختی

چند روزی هم سبو بر دوش می‌باید کشید

 

باغ را چون ابر در آغوش می‌باید کشید

 

میدان تیغ بازی برق است روزگار

بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید

 

فریب زندگی تلخ داد دایه مرا

ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید

 

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است

تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

 

می‌زنم بر کوچهٔ دیوانگی در این بهار

بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

 

یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟

ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!

 

چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟

که رخ به خون جگر شسته لاله می‌روید

 

صحبت صافدلان برق صفت در گذرست

هر چه دارید به می در شب مهتاب دهید

 

ر

شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند

ای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار

 

به هر روش که توانی خراب کن تن را

ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار

 

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار

وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

 

یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار

شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار

 

پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کند

زنهار گوش هوش به آن خیره خواه دار

 

در زیر خرقه شیشهٔ می را نگاه دار

این ماه را نهفته در ابر سیاه دار

 

شب را اگر از مرده دلی زنده نداری

جهدی کن و دامان سحرگاه نگه‌دار

 

به شکر این که شدی پیشوای گرمروان

ز نقش پای چراغی به راه ما بگذار

 

حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست

از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار

 

نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست

وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار

 

موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار

 

کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت

آن که بر تربت من سایه فکند آخر کار

 

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب

که در ایام خزان صاف شود آب بهار

 

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار

چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار

 

گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند

همچو آب از بردباریها به روی خود میار

 

خبر حسرت آغوش تهیدست مرا

یک ره ای هالهٔ بیدرد، به آن ماه ببر

 

به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارم

ندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر

 

می‌کنم هر چند با مردم مدارا بیشتر

 

پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند

حرص گدا شود طرف شام بیشتر

 

مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود

چندان که می خوری غم ایام بیشتر

 

دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق

ویرانه فیض می‌برد از ماه بیشتر

 

فروغ عاریت بانور ذاتی برنمی‌آید

که روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر

 

چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد

شب آدینه باشد گوشهٔ محراب روشنتر

 

زندان به روزگار شود دلنشین و ما

هر روز می‌شویم ز دنیا رمیده‌تر

 

از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذر

چون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر

 

هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است

با چهرهٔ خزانی، از نو بهار بگذر

 

صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید

چشم بی شرم مرا شد پردهٔ خواب دگر

 

بغیر عشق که از کار برده دست و دلم

نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر

 

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل

نقل کردن باشد از زندان به زندان دگر

 

نمی‌کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

 

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

نسیم صبح، شد خواب مرا افسانهٔ دیگر

 

فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب

از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر

 

دل می‌شود سیاه ز فانوس بی چراغ

در روز ابر، بادهٔ چون آفتاب‌گیر

 

صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر

عیش رمیده را به کمد شراب گیر

 

ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق

همرقص نیستی شو و دست شرار گیر

 

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر

غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر

ز

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز

این خانهٔ شکسته چکیدن گرفت باز

 

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده‌تر

از شوق دست یار جهیدن گرفت باز

 

رنگ من کرده به بال وپر عنقا پرواز

نیست ممکن که به چندین بط می آید باز

 

آب در دیدهٔ تصویر نگردد هرگز

 

صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود

بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز

 

کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟

که خارها همه گردن کشیده‌اند امروز

 

روزی که آه من به هواداری تو خاست

در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز

 

بدار عزت موی سفید پیران را

ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز

 

ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز

 

س

از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد

عمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس

 

از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس

چشم بیداری که دیدم، حلقهٔ دام است و بس

 

چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می‌بینم بیابان است و بس

 

گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

 

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر

آخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟

 

سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است

امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس

 

در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند

آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس

 

ش

ز گاهواره تسلیم کن سفینهٔ خویش

میان بحر بلا در کنار مادر باش

 

ای شاخ گل، به صحبت بلبل سری بکش

بسیار بر رضای دل باغبان مباش

 

در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه کن

آب روان عمر ز استاده خوشترست

آزرده از گذشتن این کاروان مباش

 

زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟

نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

 

شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش

لاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش

 

ای صبح مزن خندهٔ بیجا، شب وصل است

گر روشنی چشم منی، پرده‌نشین باش

 

یاد از نگاه گیر طریق سلوک را

در عین آشنایی مردم، رمیده باش

 

صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو

چون ز مجلس می‌روی بیرون، لب پیمانه باش

 

در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

 

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش

 

چون تاک اگرچه پای ادب کج نهاده‌ایم

ما رابه ریزش مژهٔ اشکبار بخش

 

ای آن که پای کوه به دامن شکسته‌ای

یک ذره صبر هم به من بیقرار بخش

 

گرانی می‌کند بر خاطرش یادم، نمی‌دانم

که با این ناتوانی چون توانم رفت از یادش؟!

 

ز انقلاب جهان بی‌بران نیم‌لرزند

که هر چه میوه ندارد نمی‌فشانندش

 

برهمن از حضور بت، دل آسوده‌ای دارد

نباشد دل به جا آن را که در غیب است معبودش

 

عیار گفتگوی او نمی‌دانم، همین دانم

که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش

 

به آب می‌برد و تشنه باز می‌آرد

هزار تشنه جگر را چه زنخدانش

 

به زور، چهرهٔ خود را شکفته می‌دارم

چو پسته‌ای که کند زخم سنگ خندانش

 

به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد

گل از بی طاقتی، چون خار آویزد به دامانش

 

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمی‌آرد

وگرنه هر نسیمی می‌برد از راه بیرونش

 

دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم

که نتوانم به کام هر دو عالم داد تسکینش

 

آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش

 

می‌کند مستی گوارا تلخی ایام را

وای برآن کس که می‌آید درین محفل به هوش

 

ساحلی نیست به از شستن دست از جانش

آن که سیلاب ز پی دارد و دریا درپیش

 

آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش

آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش

 

حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ

تیر باران اشارت بود از شهرت خویش

 

چون هر چه وقف گشت بزودی شود خراب

کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش

 

هر چند تا جریم، فرومایه نیستیم

تابر زیان خلق گزینیم سود خویش

 

در دبستان وجود از تیره بختی چون قلم

رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش

 

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش

 

حرف سبک نمی بردم از قرار خویش

از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش

 

ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان

آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش

 

آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید

شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش

 

نکند باد خزان رحم به مجموعهٔ گل

من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟

 

از گهر سنجی این جوهریان نزدیک است

که ز ساحل به صدف باز برم گوهر خویش

 

ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش

ما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش

 

کافر مباد کشتهٔ تیغ زبان خویش !

 

جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان

در بهار آن کس که می‌بندد در دبستان خویش

 

چون سرو در مقام رضا ایستاده‌ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

 

دایم به خون گرم شفق غوطه می‌خورم

چون صبح صادق از نفس راستین خویش

 

از بیقراری دل اندوهگین خویش

خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

 

چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر

اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش

 

چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان

ازین بلای سیه، دور دار شانه خویش

 

بر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویش

خود را خلاص کردم، از پاسبانی خویش

 

نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران

نفس چو راست کنم، می‌برم گرانی خویش

 

در دشت با سرابم، در بحر یار آبم

چون موج در عذابم، از خوش عنانی خویش

 

ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم

که دست شانه نگارین برآمد از مویش

 

ع

چه سود ازین که بلندست دامن فانوس؟

غ

چو برگ غنچهٔ نشکفته ما گرفته دلان

نشد که سر به هم آریم یک زمان در باغ

 

ای دیدهٔ گلچین بادب باش که شبنم

از دور به حسرت نگران است درین باغ

 

آسوده همین آب روان است درین باغ

 

تیره بختی لازم طبع بلند افتاده است

پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟

 

آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ

 

ق

از ظلمت وجود که می‌برد ره برون؟

گر شمع پیش پای نمی‌داشت نور عشق

 

حیف فرهاد که با آنهمه شیرین‌کاری

شد به خواب عدم از تلخی افسانهٔ عشق

 

خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق

 

به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیست

مگر بلند شود دست و تازیانهٔ عشق

 

ک

پاکدامانی است باغ دلگشا آزاده را

یوسف بی جرم را از تنگی زندان چه باک؟

 

کشتی بی‌ناخدا را بادبان لطف خداست

موج از خودرفته را از بحر بی پایان چه باک؟

 

تو فکر نامهٔ خود کن که می‌پرستان را

سیاه نامه نخواهد گذاشت گریهٔ تاک

 

در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر

هر که رادر پای گل، از دست جام افتد به خاک

 

از طلوع و از غروب مهر روشن شد که چرخ

هر که رابرداشت صبح از خاک، شام افتد به خاک

 

غافل به ماندگان نظر از رفتگان کند

گر صد هزار خلق رود پیش ازو به خاک

 

چون داغ دیده‌ای که کند گفتگو به خاک

 

در زهد من نهفته بود رغبت شراب

چون نغمه‌های تر که بود در رباب خشک

 

عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است

بر نمی‌خیزد گل ابری ازین دریای خشک

 

گ

بال و پر همند حریفان سست عهد

بو می‌رود به باد چو از گل پرید رنگ

 

در جام لاله و قدح گل غریب بود

در دور عارض تو به مصرف رسید رنگ

 

تا که رادر کوهسار عشق آمد پا به سنگ؟

 

همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام

گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ

 

ل

نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک

نیافتیم فضای نفس کشیدن دل

 

کجاست عشق، که در مانده‌ام به چارهٔ دل

 

نمی‌روم قدمی راه بی اشارهٔ دل

که خضر راه نجات است استخارهٔ دل

 

گلی که آفت پژمردگی نمی‌بیند

همان گل است که چینند از نظاره گل

 

م

هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست

هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام

 

جسم در دامن جان بیهده آویخته است

سیل در گوشهٔ ویرانه نگیرد آرام

 

مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام

 

کجاست نیستی جاودان، که بیزارم

ازان حیات که گردد به سال و ماه تمام

 

خاکساری ز شکایت دهنم دوخته است

نقش پایم که به هر راهگذار ساخته‌ام

 

منم آن لاله که از نعمت الوان جهان

با دل سوخته و خون جگر ساخته‌ام

 

ازسبکباران راه عشق خجلت می‌کشم

بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته‌ام

 

بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا

که من این بار به امید تو برداشته‌ام

 

تانظر از گل رخسار تو برداشته‌ام

مژه دستی است که در پیش نظر داشته‌ام

 

چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را؟

خال موزونم که بر رخسار زشت افتاده‌ام

 

از بهشت افتاد بیرون آدم و خندان نشد

چون نگریم من که از دلدار دور افتاده‌ام

 

تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم

تا ازان معشوق شیرین‌کار دور افتاده‌ام

هیچ کس را دل نمی‌سوزد به من چون آفتاب

گرچه از بام بلند آسمان افتاده‌ام

 

ز سردمهری احباب، در ریاض جهان

تمام برگ سفر چون گل خزان زده‌ام

 

کسی به خاک چو من گوهری نیندازد

به سهواز گره روزگار وا شده‌ام

 

به پای قافله رفتن ز من نمی‌آید

چو آفتاب به تنها روی برآمده‌ام

 

چو بید اگر چه درین باغ بی برآمده‌ام

به عذر بی ثمری سایه گستر آمده‌ام

 

همان به خاک برابر چو نور خورشیدم

اگرچه از همه آفاق بر سر آمده‌ام

 

چون قلم، شد تنگ بر من از سیه‌کاری جهان

نیست جز یک پشت ناخن، دستگاه خنده‌ام

 

بر زمین ناید ز شادی پای من چون گردباد

تا خس و خاشاک هستی را به هم پیچیده‌ام

 

از حریم قرب، چون سنگم به دور انداخته است

چون فلاخن هر که را بر گرد سر گردیده‌ام

 

سال‌ها در پرده دل خون خود را خورده‌ام

تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده‌ام

 

در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام

 

بر روی نازبالش گل تکیه می‌کند

عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده‌ام

 

حسن در زندان همان بر مسند فرماندهی است

من عزیز مصر را در وقت خواری دیده‌ام

 

از جور روزگار ندارم شکایتی

این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام

 

از بس که بی گمان به در دل رسیده‌ام

باور نمی‌کنم که به منزل رسیده‌ام

 

دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است

من به یک دل، عاشق صد آتشین رخساره‌ام

 

غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شود

زان غم من زود آخر شد که بی غمخواره‌ام

 

سودای زلف، سلسله جنبان گفتگوست

کوته نمی‌شود به شنیدن فسانه‌ام

 

در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی است

شیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانه‌ام

 

نومید نیم از کرم پیر خرابات

در بحر شکسته است سبو همچو حبابم

 

چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابم

در بزم بیسوادان، لب بسته چون کتابم

 

محرمی نیست در آفاق به محرومی من

عین دریایم و سرگشته‌تر از گردابم

 

مکن ای شمع با من سرکشی، کز پاکدامانی

به یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم

 

دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم

 

نگردید از سفیدیهای مو آیینه‌ام روشن

زهی غفلت که در صبح قیامت می‌برد خوابم

 

چهرهٔ یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت

سایه دستی ز اخوان وطن می‌خواستم!

 

چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفش

که اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم

 

اگر در دست من می‌بود، اول بار می‌بستم

 

از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات

مستی و هوشیاری، سازد بلند وپستم

 

چه با من می‌تواند شورش روز جزا کردن؟

که از دل سالهادامان محشر بود در دستم

 

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران

ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

 

جدا چو دست سبو از سرم نمی‌گردد

ز بس به فکر تو مانده است زیر سر دستم

 

از جام بیخودی کرد، ساقی خدا پرستم

بودم ز بت پرستان، تا از خودی نرستم

 

راهی که راهزن زد، یک چند امن باشد

ایمن شدم ز شیطان، تا توبه را شکستم

 

چون گل، گرفته در بغل خار نیستم

 

دیوانه‌ام که بر سر من جنگ می‌شود

جنس کساد کوچه و بازار نیستم

 

رزق می‌آید به پای خویش تا دندان به جاست

آسیا تا هست، در اندیشه نان نیستم

 

نشتر از نامردی در پرده چشمم شکست

از ره هر کس به مژگان خار و خس برداشتم

 

بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدم

حاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم

 

من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم

یک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم

 

نرمی ره شد چون مخمل تار و پود خواب من

جای گل، ای کاش آتش زیر پا می‌داشتم

 

عاقبت زد بر زمینم آن که از روی نیاز

سال‌هابر روی دستش چون دعا می‌داشتم

 

تمام از گردش چشم تو شد کار من ای ساقی

ز دست من بگیر این جام را کز خویشتن رفتم

 

به برق تیشه زین ظلمت برون چون کوهکن رفتم

 

هنوزم از دهان چون صبح بوی شیر می‌آمد

که چون خورشید، مطلعهای عالمگیر می‌گفتم!

 

من آن روزی که برگ شادمانی داشتم چون گل

بهار خنده‌رو را غنچه تصویر می‌گفتم

 

بود از موی سفید امید بیداری مرا

بالش پر گشت آن هم بهر خواب غفلتم

 

عالم بیخبری بود بهشت آبادم

تا به هوش آمدم، از عرش به فرش افتادم

 

از دم تیغ که هر دم به سرم می‌بارد

می‌توان یافت که سهوالقلم ایجادم

 

عنانداری نمی‌آمد ز من سیل بهاران را

دل دیوانه را در کوچه و بازار سر دادم

 

سر خود در سر یک خنده بیجا کردم

 

چو نقش پا گزیدم خاکساری تا شوم ایمن

ندانستم ز همواری فزون پامال می‌گردم

 

من که بودم گردباد این بیابان، عاقبت

چون ره خوابیده بار خاطر صحرا شدم

 

از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم

از دست روزگار برون چون دعا شدم

 

درین قلمرو آفت، ز ناتوانیها

به هر کجا که نشستم خط غبار شدم

 

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم

صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم

 

اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود

چون خواب، رفته رفته به چشمش گران شدم

 

عشق بر هر کس که زور آورد، من گشتم خراب

سیل در هر جا که پا افشرد، من ویران شدم

 

چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من

گر یک دو روز بار دل کاروان شدم

 

اگرچه با جواب خشک ازین کهسار خرسندم

 

مرا بیزار کرد از اهل دولت، دیدن دربان

به یک دیدن، ز صد نادیدنی آزاد گردیدم

 

منه انگشت بر حرفم، اگر درد سخن داری

که بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم

 

ز راستی نبود شاخه‌های بی بر را

خجالتی که من از قامت دو تا دارم

 

چو مینای پر از می فتنه‌ها دارم به زیر سر

شود پر شور عالم چون ز سر دستار بردارم

 

شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم

نهد پا بر سرم از راه هر کس خار بردارم

 

نظر برداشت شبنم در هوای آفتاب از گل

به امید که من از عارض او چشم بردارم؟

 

که می‌گویدپری در دیدهٔ مردم نمی‌آید؟

که دایم در نظر باشد پریزادی که من دارم

 

شراب کهنه در پیری مرا دارد جوان دایم

که دارد از مریدان این چنین پیری که من دارم؟

 

نمی‌باید سلاحی تیزدستان شجاعت را

که در سر پنجه خصم است شمشیری که من دارم

 

تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمی‌آرد

به است از جنت در بسته زندانی که من دارم

 

ز اکسیر قناعت می‌شمارم نعمت الوان

اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم

 

امیدم به بی دست و پایی است، ورنه

چه کار آید از دست و پایی که دارم؟

 

سپندست کز جا جهد، جا نماید

درین انجمن آشنایی که دارم

 

گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش

پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟

از من خبر دوری این راه مپرسید

چندان نفسم نیست که پیغام گذارم

 

جگر سنگ به نومیدی من می‌سوزد

آب حیوانم و از ریگ روان تشنه‌ترم

 

می‌کنم در کار ساحل این کهن تابوت را

تا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم؟

 

تا به کی بر دل ز غیرت زخم پنهانی خورم

با تو یاران می خورند و من پشیمانی خورم

 

چه نسبت است به مژگان مرا نمی‌دانم

که پیش چشمم و از پیش چشمها دورم

 

عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می‌آورد

در آغوش پدر از چاه و زندان بیش می‌لرزم

 

کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را

در آغوش وصال از بیم هجران بیش می‌لرزم

ز خال گوشهٔ ابروی یار می‌ترسم

ازین ستارهٔ دنباله دار می‌ترسم

 

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی‌برگی

خزان گزیده‌ام از نوبهار می‌ترسم

 

فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا

بعد ازین گوش بر آواز در دل باشم

 

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم

تختهٔ مشق صد اندیشهٔ باطل باشم

 

چون گوهر گرامی آدم درین بساط

مسجود آفرینش و مردود آتشم

 

هستی موهوم موج سرابی بیش نیست

به که بر لوح وجود خود خط باطل کشم

 

چون ترازو از دوسر دایم گرانی می‌کشم

 

دست و پا گم می‌کنم زان نرگس نیلوفری

من که عمری شد بلای آسمانی می‌کشم

 

دلی خالی ز غیبت در حضورم می‌توان کردن

نیم غمگین به سنگینی اگر مشهور شد گوشم

 

در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم

کز شیر، به دشنام کند دایه خموشم

 

ز جوی شیر کردم تلخ بر خود خواب شیرین را

خجل چون کوهکن زین بازی طفلانه خویشم

 

کیست جز آینه و آب درین قحط‌آباد

که کند گریه به روز سفر از دنبالم

 

در آشیان به خیال تو آنقدر ماندم

که غنچه شدگل پرواز در پر و بالم

 

نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم

نمک پرورده عشقم، زبان ناز می‌دانم

 

به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش می‌آید

زبان این ترازو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

 

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی‌دانم

 

ربوده است ز من اختیار، جذبهٔ بحر

عنان گسسته‌تر از رشته‌های بارانم

 

هرچند که در چشم تو چون خواب گرانم

 

در هر که ترا دیده، به حسرت نگرانم

عمری است که من زنده به جان دگرانم

 

نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن

چو خنده بر لب ماتم‌رسیده حیرانم

 

شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟

که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم

 

به عشق پاک کردم صرف عمر خود، ندانستم

که از تردامنی با غنچه همبستر شود شبنم

 

بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند

چون نسیم صبحدم می‌باید از خود رفتنم

 

گر می‌زنم به هم کف افسوس، دور نیست

بال و پری نمانده که بر یکدگر زنم

 

می‌کند چرخ ستمگر به شکرخنده حساب

لب مخمور به خمیازه اگر باز کنم

 

خانه‌ای از خانه آیینه دارم پاکتر

هر چه هر کس آورد با خویش مهمانش کنم

 

آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مرا

رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا

چون دل خویش ز صدر راهگذر جمع کنم؟

 

گوشه‌ای کو، که دل از فکر سفر جمع کنم

پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم

 

من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب

دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم؟

 

دعوی گردن فرازی با اسیری چو کنم؟

در صف آزادمردان این دلیری چون کنم؟

 

روشندلی نمانده درین باغ و بوستان

با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم

 

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟

دلم نمی‌دهد این صفحه را سیاه کنم

 

نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه

ننهم روی خود از شهر به صحرا چه کنم؟

 

من نه آنم که تراوش کند از من گله‌ای

می‌دهد خون جگر رنگ به بیرون، چه کنم؟

 

دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست

از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟

 

بر فقیران پیشدستی کردن از انصاف نیست

میوه چون در شهر شد بسیار، نوبر می‌کنم

 

از بس نشان دوری این ره شنیده‌ام

انجام را تصور آغاز می‌کنم

 

ابرام در شکستن من اینقدر چرا؟

آخر نه من به بال تو پرواز می‌کنم؟

 

خنده و جان بر لبم یکبار می‌آید چو برق

ابر می‌گرید به حالم چون تبسم می‌کنم

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب

خوشوقت می‌شوند حریفان ز شیونم

 

مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد

تو خنده گل و من داغ لاله می‌بینم

 

چو عکس چهره خود در پیاله می‌بینم

خزان در آینه برگ لاله می‌بینم

 

همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم من

به مژگان گرچه از راه عزیزان خار می‌چینم

 

ز ناکامی گل از همصحبتان یار می‌چینم

گلی کز یار باید چیدن از اغیار می‌چینم

 

هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست

کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟

 

درین ریاض من آن شبنم گرانجانم

که در خزان به شکر خواب نو بهار روم

 

فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان

من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟

 

ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد

از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

 

فریب من نخورد تشنه گر سراب شوم

 

نزدیک من میا که ز خود دور می‌شوم

وزبیخودی ز وصل تو مهجور می‌شوم

 

از دیده هرچه رفت، ز دل دور می‌شود

من پیش چشم خلق ز دل دور می‌شوم

 

شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند

حکایتی که درین روزگار می‌شنوم

 

چندان که درین دایره چون چشم پریدم

حاصل نشد از خرمن دونان پر کاهم

 

به سیم قلب یوسف را نمی‌گیرند از اخوان

من انصاف از خریداران درین بازار می‌خواهم

 

زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم

 

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج

وقت شورش بر نمی‌دارند سر از پای هم

 

شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم

کنند دست یکی در گره گشایی هم

 

شکستگان جهانند مومیایی هم

 

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم

که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم

 

صد سلسله از برگ نهادند به پایم

 

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی

دیگران آبندو ما ریگ ته جوی توایم

 

از چشم زخم تو به مبادا شکسته دل

عهدی که ما به شیشه و پیمانه بسته‌ایم

 

بر حواس خویش، راه آرزوها بسته‌ایم

از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته‌ایم

 

با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن

دامان آفتاب مکرر گرفته‌ایم

 

باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب

سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم

 

چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار

تا به هم پیوسته‌ایم از هم جدا افتاده‌ایم

 

ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم

در دفتر جهان، ورق باد برده‌ایم

 

محراب را به سجده بتخانه برده‌ایم

 

خمها چو فیل مست سر خود گرفته‌اند

از بس که درد سر سوی میخانه برده‌ایم

 

از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار

این رازها که مابه دل شب سپرده‌ایم

 

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم

همچو مژگان بر در یک خانه پا افشرده‌ایم

 

صلح از فلک به دیدهٔ بیدار کرده‌ایم

رو در صفا و پشت به زنگار کرده‌ایم

 

زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است

تا خویش را چو آینه هموار کرده‌ایم

 

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست

ما چشم در حریم قفس باز کرده‌ایم

 

نومید نیستیم ز احسان نوبهار

هرچند تخم سوخته در خاک کرده‌ایم

 

نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات

ما به آب تلخ، صلح از آب حیوان کرده‌ایم

 

عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کرد

نعرهٔ مستانه‌ای در کار گردون کرده‌ایم!

 

کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما

روزگاری این غزالان را شبانی کرده‌ایم !

 

گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده‌ایم

چون زمین، آینهٔ حسن بهاران شده‌ایم

 

نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک

ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟

 

پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید

که سیه نامه چو شبهای گناه آمده‌ایم

 

نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید

تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم

 

آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشانده‌ایم

 

نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلی

گرد راه از خویش در آغوش یار افشانده‌ایم

 

دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم

خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم

 

یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک

هر که با ما خواجگی از سر گذارد، بنده‌ایم

 

هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ

می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم

 

زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است

ما ز نقش پا چراغ مردم آینده‌ایم

 

خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن

همچو یوسف، بی گنه در چاه و زندان بوده‌ایم

 

می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم

 

چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغ

ما بار نخل چون ثمر نارسیده‌ایم

 

نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را

به تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمی‌آیم

 

بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان

ما چو اسکندر دل از آب بقا برداشتیم

 

یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان

پوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم

 

ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم

دور طرب به نشاهٔ دیگر گذاشتیم

 

هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان

دانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم

 

بر دانهٔ ناپخته دویدیم چو آدم

ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم

 

نفسی چند که در غم گذراندن ستم است

همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم

 

ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم

به هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم

 

بنای خانه بدوشی بلند کردهٔ ماست

قفس نبود که ما ترک آشیان کردیم

 

آستین بر هر چه افشاندیم، دست ما گرفت

رو به ما آورد، بر هر چیز پشت پا زدیم

 

ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیم

همچو مژگان سر ز یک چاک گریبان برزدیم

 

نیست ممکن از پشیمانی کسی نقصان کند

شاخ گل شد دست افسوسی که ما بر سر زدیم

 

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم

پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم

 

هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید

چار تکبیر برین نخل خزان دیده زدیم

 

مشت آبی است که بر آینهٔ دیده زدیم

 

دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد

چون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم

 

سایهٔ ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم

 

آسودگی کنج قفس کرد تلافی

یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم

 

دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل

حال خار سر دیوار گلستان داریم

 

داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون است

دستی از دور برین آتش سوزان داریم

 

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم

 

در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن می‌دهیم

همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر می‌خوریم

 

دست کرم ز رشتهٔ تسبیح برده‌ایم

روزی نمی‌رود که به صد دل نمی‌رسیم

 

نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام

از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم

 

منعان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند

ما به جای سفره، خجلت پیش مهمان می‌کشیم!

 

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند

ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم

 

عنان گسسته‌تر از سیل در بیابانیم

به هر طرف که قضا می‌کشد شتابانیم

 

نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را

نهال بادیه و سبزهٔ بیابانیم

 

ما که خود را به زر قلب گران می‌دانیم

 

چیده‌ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو

هر که از ما گذرد آب روان می‌دانیم

 

دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش

مانند خضر، تشنهٔ آب بقا نیم

 

دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار

دیگر به هیچ سلسله‌ای آشنا نیم

 

چون صبح، خنده با جگر چاک می‌زنیم

در موج خیز خون، نفس پاک می‌زنیم

 

بیاض گردن او گر به دست ما افتد

چه بوسه‌های گلوسوز انتخاب کنیم!

 

دشمن خانگی آدم خاکی است زمین

خانهٔ دشمن خود را ز چه آباد کنیم؟

 

پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حباب

خیز تا چون موجهٔ دریا وداع هم کنیم

 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می‌کنیم

 

خضر با عمر ابد پوشیده جولان می‌کند

ما به این ده روزه عمر اظهار هستی می‌کنیم

 

طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان

گر نماز از ما نمی‌آید، وضویی می‌کنیم

 

آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق

در سنگ گریزم، بتوان یافت به بویم

 

آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم

از آب، همین گریهٔ تلخی است به جویم

 

ببین ز ساده‌دلیها چه از که می‌جویم

 

دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند

ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم

 

سرما در قدم دار فنا افتاده است

ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم

 

ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم

یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم

 

همان از طاعت من بوی کیفیت نمی‌آید

اگر سجادهٔ خود در می گلفام می‌شویم

 

ما را گزیده است ز بس تلخی خمار

از ترس، بوسه بر لب میگون نمی‌دهیم!

ن

سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد

عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان

 

کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد

پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان

 

زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش

سیلاب عقل و هوش است، این قطره‌های باران

 

ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت

کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران

 

همیشه داغ دل دردمند من تازه است

که شب خموش نگردد چراغ بیماران

 

که در خرابی هم یکدلند میخواران

 

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد

چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

 

گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب

دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان

 

گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود

می‌توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان

 

پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق

می‌خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

 

نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن

برگریزان مکافات است دندان ریختن!

 

سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار

مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن

 

چو گل با روی خندان صرف کن گر خرده‌ای داری

که دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن

 

هیچ همدردی نمی‌یابم سزای خویشتن

می‌نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن

 

این چنین زیر و زبر عالم نمی‌ماند مدام

می‌نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن

 

بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم

می‌بایدم اکنون ز لب جام گرفتن

 

چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت

بارست به من عبرت از ایام گرفتن!

 

ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران

گوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن

 

از دست نوازش تپش دل نشود کم

ساکن نشود زلزله از پای فشردن

 

خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما

چه از ما می‌توان بردن، چه با ما می‌توان کردن؟

 

گریزد لشکر خواب گران از قطرهٔ آبی

به یک پیمانه از سر عقل را وا می‌توان کردن

گرفتم این که نظر باز می‌توان کردن

به بال چشم، چه پرواز می‌توان کردن؟

 

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون

خنده در هنگامهٔ ماتم نمی‌باید زدن

 

قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی

ای سکندر، سنگ بر آیینه می‌باید زدن

 

زین بیابان می‌برم خود را برون چون گردباد

بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن

 

چون سیاهی شد ز مو، هشیار می‌باید شدن

صبح چون روشن شود بیدار می‌باید شدن

 

داشتم چون سرو از آزادگی امیدها

من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟

 

هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه‌ای

نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن

 

دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم

که در بهشت مکرر نمی‌توان بودن

 

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن

به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن

 

کنون که شیشهٔ می‌مالک الرقاب شده است

ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن

 

نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه

سرزمینی که زمین‌گیر توان گردیدن

 

در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است

شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن

 

بیستون را الم مردن فرهاد گداخت

سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن

 

ز سنگ خاره می‌باید مرا آدم تراشیدن

 

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار

که در بهشت حلال است باده نوشیدن

 

چه می‌پرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟

که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن

 

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب

چینی که حق زلف بود بر جبین مزن

 

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن

زنهار بر چراغ سحر آستین مزن

 

ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی

چنان شود که چراغ پدر کند روشن

 

ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع

چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن

 

درین دو هفته که ابر بهار در گذرست

تو نیز دامن امید چون صدف واکن

 

دل را به آتش نفس گرم آب کن

ای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن

 

از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر

روی گشاده را سپر حادثات کن

فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان

به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!

 

این راه دور، بیش ز یک نعره‌وار نیست

ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن

 

هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید

کاری که به همت رود از پیش، خبر کن

 

به خاکمال حوادث بساز زیر فلک

به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن

 

منمای به کوته نظران چهرهٔ خود را

از آه من ای آینه رخسار حذر کن

 

این آب را به لالهٔ سیراب صرف کن

 

سر جوش عمر را گذراندی به درد می

درد حیات را به می ناب صرف کن

 

هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است

فصل شکوفه را به می‌ناب صرف کن

 

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن

گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن

 

خلوت آیینه را هم جلوه‌گاه خود مکن

 

به استخاره اگر توبه کرده‌ای زاهد

به استخاره دگر زینهار کار مکن

 

ز باده توبه در ایام نوبهار مکن

به اختیار پشیمانی اختیار مکن

 

در قلزمی که ابر کرم موج می‌زند

اندیشه چون حباب ز دامان‌تر مکن

 

از خود برون نرفته هوای سفر مکن

این راه را به پای زمین گیر سر مکن

 

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن

حشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن

 

می‌رود فیض صبوح از دست، تا دم می‌زنی

پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن

 

از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود

زین صدای آب، سنگین‌تر شد آخر خواب من

 

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید

پردهٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من

 

نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟

که می‌آید برون از سنگ و از آهن رقیب من!

 

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من

با هیچ قفل، راست نیامد کلید من

 

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا

من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من

 

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من

به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

 

مجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من

 

گفتم از پیری شود بند علایق سست‌تر

قامت خم حقله‌ای افزود بر زنجیر من

 

یک دل غمگین، جهانی را مکدر می‌کند

باغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگیر من

 

با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتاده‌ام

سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من

 

جوانی برد با خود آنچه می‌آمد به کار از من

خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من

 

بجز کسب هوا از من دگر کاری نمی‌آید

درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من

 

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم

چو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من

 

دیدهٔ بیدار انجم محو شد در خواب روز

همچنان در پردهٔ غیب است خواب چشم من

 

اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج

افزوده می‌شود ز شکستن سپاه من

 

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست

چو موج، در کف دریا بود اراده من

 

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام

آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!

 

با کمال ناگواریها گوارا کرده است

محنت امروز را اندیشهٔ فردای من

 

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم

داغ است عشق از دل بی آرزوی من

 

هر گریه‌ای که گشت گره در گلوی من

 

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد

می‌شناسد بستر بیگانه را پهلوی من

 

به نسیمی ز هم اوراق دلم می‌ریزد

به تامل گذر از نخل خزان دیدهٔ من

 

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا

که بی‌تلاش به چنگ آمده است شیشهٔ من

 

خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد

که جغد خانه جدا می‌کند ز خانهٔ من

 

عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی

ریخت پیش بط می سبحهٔ صد دانهٔ من

 

ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد

سپهر سفله کند کم ز آب و دانهٔ من

 

من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات

خشکتر می‌شود از می‌لب پیمانهٔ من

 

می‌شود نخل برومند سبکبار از سنگ

سخن سخت، گران نیست به دیوانهٔ من

 

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا

با میهمان ز خانه صفا می‌رود برون

 

یک ساعت است گرمی هنگامهٔ هوس

زود از سر حباب هوا می‌رود برون

 

زین تنور سرد هیهات است نان آید برون

 

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست

از زمین ما به ناخن آب می‌آید برون

 

غم ز محنت خانهٔ من شاد می‌آید برون

سیل از ویرانه‌ام آباد می‌آید برون

 

هر کجا تدبیر می‌چیند بساط مصلحت

از کمین بازیچهٔ تقدیر می‌آید برون

 

از حوادث هر که را سنگی به مینا می‌خورد

از دل خونگرم ما آواز می‌آید برون

 

چون نظر بر حاصل عمر عزیزان می‌کنم

از دل بی‌حاصلم صد آه می‌آید برون

 

نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنم

این سزای آن که از بتخانه می‌آید برون

 

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون

دست خالی نتوان رفت ز گلزار برون

 

مرا هر کس که بیرون می‌کشد از گوشهٔ خلوت

ستمکاری است کز آغوش یارم می‌کشد بیرون

 

زنده شد عالمی از خندهٔ جان پرور او

که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟

 

بر سیه بختی ارباب سخن می‌گرید

ناله‌ای کز دل چاک قلم آید بیرون

 

نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام

دولت از سلسلهٔ تاک نیاید بیرون

 

گر بداند که چه شورست درین عالم خاک

کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون

 

که به صد گریهٔ مستانه نیاید بیرون

 

هر که داند که خبرها همه در بیخبری است

هرگز از گوشهٔ میخانه نیاید بیرون

 

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون

 

کسی که می‌نهد از حد خود قدم بیرون

کبوتری است که می‌آید از حرم بیرون

 

ز آسمان کهنسال چشم جود مدار

نمی‌دهد، چو سبو کهنه گشت، نم بیرون

 

بر لب ساغر ازان بوسهٔ سیراب زنند

که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون

 

زلیخا همتی در عرصهٔ عالم نمی‌یابد

به امید که آید یوسف از چاه وطن بیرون؟

 

پردهٔ عصمت ندارد تاب دست انداز شوق

رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن

 

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق

ابروی بی اشارهٔ محراب را ببین

 

خون مرا به گردن او گر ندیده‌ای

در ساغر بلور، می‌ناب را ببین

 

گر ندیدی شاخ گل را با خزان آمیخته

بر سر دوش من آن دست نگارین را ببین

 

دامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه من

گریه‌ها دارم چو شمع انجمن در آستین

 

تا چه خواهد ماند از مجموعهٔ ما بر زمین

 

و

آدم مسکین به یک خامی که در فردوس کرد

چاک شد چون دانهٔ گندم دل اولاد او

 

ما ز بوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم

نعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او

 

طومار درد و داغ عزیزان رفته است

این مهلتی که عمر درازست نام او

 

طلبکار تو دارد اضطرابی در جهانگردی

که پنداری زمین را می‌کشند از زیر پای او

 

نمی‌دانم کجا آن شاخ گل را دیده‌ام صائب

که خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او

 

من نیستم حریف زبانت، مگر زنم

از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تو

 

ما را به صد خیال فکنده است خواب تو

 

من آن زمان چون قلم سر ز سجده بردارم

که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو

 

مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمد

نشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو

 

به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه می‌خواهی

خمار بی‌شراب از من، شراب بی خمار از تو

 

چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است

به داغ یاس، جگر گوشهٔ خلیل از تو

 

خاطرات از شکوهٔ ما کی پریشان می‌شود؟

زلف پر کرده است از حرف پریشان، گوش تو

 

درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی‌باشد

که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو

 

خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست

من مشت خون خویش نمودم حلال تو

 

ذوق وصال می‌گزد از دور پشت دست

گرم است بس که صحبت من با خیال تو

 

به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می‌خندی

که در خواب بهاران است پنداری خزان تو

 

دایم به روی دست دعا جلوه می‌کنی

هرگز ندیده است کسی نقش پای تو

 

بوسهٔ من کارها دارد به خاک پای تو!

 

شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم

با زندگی خوشم که بمیرم برای تو

 

در جبههٔ ستارهٔ من این فروغ نیست

یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟

 

خبر به آینه می‌گیرم از نفس هر دم

به زندگی شده‌ام بس که بدگمان بی تو

 

سایهٔ بال هما خواب گران می‌آرد

در سراپردهٔ دولت دل بیدار مجو

 

بیخودان، از جستجو در وصل فارغ نیستند

قمری از حیرت همان کوکو زند در پای سرو

 

مرا ز خضر طریقت نصیحتی یادست

که بی گواهی خاطر به هیچ راه مرو

 

چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست

بی‌چراغ دل آگاه به این راه مرو

 

چو غنچه دست و رخی تازه کن به شبنم اشک

نشسته روی به دیوان صبحگاه مرو

 

حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیست

صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو

 

من بسته‌ام لب طمع، اما نگار من

دارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!

 

باغ و بهار چشم و دل قانع من است

صحرای ساده‌ای که نروید گیاه ازو

 

خصم درونی از برون، بارست بر دل بیشتر

با دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو

 

چون شبنم روشن گهر، با خار و گل یکرنگ شو

زنهار در دار فنا، انگور خود ضایع مکن

گر باده نتوانی شدن، منصور وار آونگ شو

 

از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردباد

چون ره خوابیده، بار خاطر صحرا مشو

 

از چراغی می‌توان افروخت چندین شمع را

دولتی چون رو دهد، از دوستان غافل مشو

 

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو

برگ چون شد زرد، از باد خزان غافل مشو

 

مشرق خمیازه می‌سازد دهن را حرف پوچ

مستی بی درد سر خواهی، لب پیمانه شو

 

روزگار زندگانی را به غفلت مگذران

در بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو

 

سوگند می‌دهم به سر زلف خود ترا

کز من اگر شکسته تری یافتی بگو

ه

نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیر

بر فروغ خویش می‌لرزد چراغ صبحگاه

 

هست در قبضهٔ تقدیر، گشاد دل تنگ

حل این عقد ز سرپنجهٔ تدبیر مخواه

 

مرگ بی‌منت، گواراتر ز آب زندگی است

زینهار از آب حیوان عمر جاویدان مخواه

 

چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را

تر می‌کنم به خون جگر، نان سوخته

 

نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟

که چون بادام آوردند در باغم نظربسته

 

مژگان من نشد خشک، تا شد جدا ز رویت

دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته

کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته

 

ز پیری می‌کند برگ سفر یک یک حواس من

ز هم می‌ریزد اوراق خزان آهسته آهسته

 

دو دولت است که یکبار آرزو دارم:

تو در کنار من و شرم از میان رفته

 

به آب روی خود در منتهای عمر می‌لرزم

به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

 

سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی

زان دم که سبوی میم از دوش فتاده

 

دیوان ما و خود را، مفکن به روز محشر

در عذر خشم بیجا، یک بوسهٔ بجا ده

 

از پا فتادگانیم، در زیر پا نظر کن

از دست رفتگانیم، دستی به دست ما ده

 

بیگانگی ز حد رفت، ساقی می صفاده

ما را ز خویش بستان، خود را دمی به ما ده

 

به ذوق نشاهٔ طفلی، می دو ساله بده

 

نمی‌دهی قدح بی شمار اگر ساقی

شمار قطرهٔ باران کن و پیاله بده!

 

اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار

از سرمهٔ سیاهی منزل چه فایده؟

 

بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورم

در گلوی تشنه‌ام چون سنگ می‌گردد گره

 

از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا

چون گوهرست قسمت من از دو سو گره

 

کیفیت است مطلب از عمر، نه درازی

خضر و حیات جاوید، ما و می دو ساله

 

چون خانه ندارم خبر از صاحب خانه

 

ز استادن آب روان سبز گردد

مجو چون خضر، هستی جاودانه

 

به دست تهی می‌گشایم گرهها

ز کار سیه روزگاران چو شانه

 

خوشا رهنوردی که چون صبح صادق

نفس راست چون کرد، گردد روانه

ی

گردد سفر ز خویش فشاندند همرهان

تو بیخبر هنوز میان را نبسته‌ای

 

ای زلف یار، اینقدر از ما کناره چیست؟

ما دلشکسته‌ایم و تو هم دلشکسته‌ای

 

کهنه دیوار ترا دارد دو عالم در میان

خواهی افتادن به هر جانب که مایل گشته‌ای

 

بر نمی‌خیزد به صرصر نقشم از دامان خاک

وادی امکان ندارد همچو من افتاده‌ای

 

پیراهنی که می‌طلبی از نسیم مصر

دامان فرصتی است که از دست داده‌ای

 

کیستم من، مشت خار در محیط افتاده‌ای

دل به دریا کرده‌ای، کشتی به طوفان داده‌ای

 

با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا

جز غم روزی ندارد روزی آماده‌ای

 

بر روی هم هر آنچه گذاری و بال توست

جز دست اختیار که بر هم نهاده‌ای

 

شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند

چون آب اگر چه خون مرا نوش کرده‌ای

 

بسیار آشنا به نظر جلوه می‌کنی

ای گل مگر ز دیدهٔ من آب خورده‌ای؟

 

در پلهٔ غرور تو دل گر چه بی بهاست

ارزان مده ز دست، که یوسف خریده‌ای

 

در شکست ماست حکمتها، که چون کشتی شکست

غرقه‌ای را دستگیری می‌کند هر پاره‌ای

 

مشو زنهار ایمن از خمار بادهٔ عشرت

ز ناله‌های غریبانه منع ما نکنی

اگر دل شبی از کاروان جدا افتی

 

از تندباد حادثه شمع مرا بخر

چون دست دست توست، به دست حمایتی

 

من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم

تو ای باد سحرگاهی کجا در بوستان بودی؟

 

ای آینه، در روی زمین دیدنیی نیست

بیهوده چرا منت پرداز کشیدی؟

 

در کنج قفس چند کنی بال فشانی؟

بس نیست ترا آنچه ز پرواز کشیدی؟

 

دو روزی نیست افزون عمر ایام برومندی

مشو غافل ز حال تلخکامان تا ثمر داری

 

به فکر چارهٔ ما هیچ صاحبدل نمی‌افتد

دل ما دردمندان چشم بیمارست پنداری

 

مرا از زندگانی سیر کرد از لقمهٔ اول

طعام این خسیسان آب شمشیرست پنداری

 

چنان از موج رحمت شد زمین و آسمان خالی

که دریای سراب و ابر تصویرست پنداری

 

در گلشن حسن تو خلل راه ندارد

در خواب بهارست خزانی که تو داری

 

از صحبت باد سحر ای غنچهٔ بی دل

در دست بجز سینهٔ صد چاک چه داری؟

 

به حلالی خور اگر آب حرامی داری

 

ای عقیق از من لب تشنه فراموش مکن

که درین دایره امروز تو نامی داری

 

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

 

ما به امید عطای تو چنین بیکاریم

کار ما را به امید دگران نگذاری

 

نخل امید تو آن روز شود صاحب برگ

که سبکباری خود را به خزان نگذاری

 

عمر چون قافله ریگ روان در گذرست

تا بنا بر سر این ریگ روان نگذاری

 

رحم کن بر دل بی‌طاقت ما ای قاصد

ناامیدی خبری نیست که یکبار آری

 

این دزدها تمام شریکند با عسس

پیش فلک شکایت دونان چه می‌بری؟

 

به امید رهایی با تو حال خویش می‌گفتم

تو هم یک حلقه افزودی به زنجیر من ای قمری

 

تویی در دیده‌ام چون نور و محرومم ز دیدارت

نمی‌دانم ز نزدیکی کنم فریاد، یا دوری

 

ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آید

عروج دار دارد نشاهٔ صهبای منصوری

 

ریزش اشک مرا نیست محرک در کار

دامن ابر بهاران نفشرده است کسی

 

لب نهادم به لب یار و سپردم جان را

تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی

 

چشم بیداری است هر کوکب درین وحشت سرا

عمر با صد ساله الفت بیوفایی کردورفت

از که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی؟

 

نیست غیر از گوشهٔ دل در جهان آب و گل

گوشهٔ امنی که یک ساعت بیاساید کسی

 

در جهان آگهی خضری دچار من نشد

می‌روم از خود برون، شاید که پیش آید کسی

 

غم بی حاصلی خویش نخوردی یک بار

چند در فکر زمین و غم حاصل باشی؟

 

چنان گرم از بساط خاک بگذر

که شمع مردم آینده باشی

 

سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفت

از گریبان سرزند از هر چه دامن می‌کشی

 

کثرت و تفرقه در عالم گفتار بود

که جهانی همه یک تن شود از خاموشی

 

سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی

دل چراغی است که روشن شود از خاموشی

 

هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند

در حریم سینهٔ من دل نبودی کاشکی

 

آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم

نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی

خضر، حیرانم، چه لذت می‌برد از زندگی

 

همچو شمع صبح می‌لرزد به جان خویشتن

از سفیدیهای موی من چراغ زندگی

 

شد از فشار گردون، موی سفید و سر زد

شیری که خورده بودیم، در روزگار طفلی

 

زینهار از لاله رخساران به دیدن صلح کن

کز نچیدن می‌توان یک عمر گل چید از گلی

 

ز دست راست ندانستمی اگر چپ را

چه گنجها به یمین و یسار داشتمی

 

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی

همیشه خرمن گل در کنار داشتمی

 

همسایهٔ وجود نباشد اگر عدم

چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی

 

همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداست

هم برون از عالمی، هم در کنار عالمی

 

پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیست

خوشدل چه به عمر خود و مرگ دگرانی؟

 

از دور نیفتد قدح بزم مکافات

زهری که چشیدن نتوانی، نچشانی

 

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب

از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی

 

از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه

سهل است دست شستن، از آب زندگانی

 

چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟

آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی

 

برگ عشرت مکن ای غنچه که ایام بهار

آنقدر نیست که پیراهن خود چاک کنی

 

می به دست آر که خون در جگر خاک کنی

 

زمین، سرای مصیبت بود، تو می‌خواهی

که مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟

 

نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم

می‌کشی آخر چراغی را که روشن می‌کنی

 

زیر سپهر، خواب فراغت چه می‌کنی؟

در خانهٔ شکسته اقامت چه می‌کنی؟

 

ای عقل شیشه بار که گل بر تو سنگ بود

در کوهسار سنگ ملامت چه می‌کنی؟

 

تعمیر خانه‌ای که بود در گذار سیل

ای خانمان خراب، برای چه می‌کنی؟

 

در سپند من سودازده آتش مزنید

که پریشان شود از نالهٔ من انجمنی

 

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی

که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی

 

خاطر از وضع مکرر زود در هم می‌شود

یک دو ساغر نوش کن تا عالم دیگری شوی

 

می‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روز

سیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی

 

کمند زلف در گردن گذشتی روزی از صحرا

جان هواپرستان، در فکر عاقبت نیست

گرد هدف نگردد، تیری که شد هوایی

 

صنوبر با تهیدستی به دست آورد صد دل را

تو بی‌پروا برون از عهدهٔ یک دل نمی‌آیی

 

مشو از نالهٔ افسوس غافل چون جرس، یاری

اگر از کاروان همچون خبر بیرون نمی‌آیی

 

چنان در خانهٔ آیینه محو دیدن خویشی

که گر عالم شود زیر و زبر بیرون نمی‌آیی

 

چشمی نچراندیم درین باغ چو شبنم

چون سرو فشردیم قدم بر لب جویی

 

در صبح چنین، تازه نکردیم وضویی

 

 تنظیم: مدیر سایت تی تی لای

 

 

 

 

0 می پسندی؟

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

مطلب خاصی فکرتان را مشغول کرده است ؟
آن را با ما در میان بگذارید !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Enter the text from the image below