گلچین اشعارصائب تبریزی

غزل شماره ی ۱

صائب تبریزی

آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا

نیست غیر از رشته طول امل چون عنکبوت

آنچه از ما بر در و دیوار می ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن خار می ماند به جا

رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است

خارخاری در دل از گلزار می ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست

پیش از این سیلاب کی دیوار می ماند به جا

غافل است آن کز حیات رفته می جوید اثر

نقش پا، کی زان سبک رفتار می ماند به جا

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کز او آثار می ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می ماند به جا

نیست از کردار، ما بی حاصلان را بهره ای

چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا

ظالمان را مهلت از مظلوم چرخ افزون دهد

بیشتر از مور اینجا مار می ماند به جا

سینه ناصاف در میخانه نتوان یافتن

نیست هر جا صیقلی، زنگار می ماند به جا

می کشد حرف از لب ساغر می پرزور عشق

در دل عاشق کجا اسرار می ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می ماند به جا

 

غزل شماره ی ۲

صائب تبریزی

شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدا

این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

نقش هستی را به آسانی ز دل نتوان زدود

بی گداز از سکته هیهات است گردد زر جدا

آگه است از حال زخم من جدا از تیغ او

با دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا

کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتن

زان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا

گر درآمیزد به گلها بوی آن گل پیرهن

من به چشم بسته می سازم ز یکدیگر جدا

در گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهی، که خضر

یافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا

بی سرشک تلخ، افتاد از نظر مژگان مرا

رشته می گردد سبک چون گردد از گوهر جدا

چون نسوزد خواب در چشمم، که شبهای فراق

اخگری در پیرهن دارم ز هر اختر جدا

نیست چون صائب قراری نقش را بر روی آب

چون خیال او نمی گردد ز چشم تر جدا؟

غزل شمارهی۳

صائب تبریزی

می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا

می خلد در دیده من هر نفس خاری جدا

از متاع عاریت بر خود دکانی چیده ام

وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا

چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند

چرخ سنگین دل ز من هر دم کند یاری جدا

نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شود

گر شود هر موی من آه شرر باری جدا

تا شدم بی عشق، می لرزم به جان خویشتن

هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا

دست من چون خار دیوارست از گل بی نصیب

ور نه دارد دامن گل هر سر خاری جدا

نه همین خورشید سرگرم است از سودای او

عشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا

حسن سرکش، کافر از جوش هواداران شود

دارد از هر طوق قمری سرو زناری جدا

قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل است

وای بر آن کس که گردد از شکرزاری جدا

تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخ

این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا

غزل شماره ی۴

صائب تبریزی

نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را

مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را

تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور

از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را

جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت

روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را

قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب

می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را

می کند فکر متین کج بحث را کوته زبان

از کجی زور نهنگ آرد برون قلاب را

لب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام من

وقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب را

دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم

مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را

نقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگی

با چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب را

سینه خود صائب از گرد کدورت پاک کن

صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را

غزل شماره ی۵

صائب تبریزی

بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را

هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را

کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا

نیست در دست اختیاری سالک مجذوب را

حسن را از دیده های پاک نبود سرکشی

می کشد آیینه بی مانع به بر محبوب را

بوته خاری است جنت مو دیدار ترا

سیر چشمی می کند مکروه هر مرغوب را

بی قراری می شود بال و پر موج خطر

نیست جز تسلیم لنگر بحر پر آشوب را

دید تا درد گران سنگ من بی صبر را

شد زبان شکر امواج بلا ایوب را

از شکستن می شود پوشیده در دل راز عشق

پاره کردن می کند سربسته این مکتوب را

پیش روشن گوهران یک جلوه دارد خار و گل

کی کند صائب تمیز آیینه زشت و خوب را؟

غزل شماره ی ۶

صائب تبریزی

یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا

گل یکی از سینه چاکان است دستار ترا

می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت

ابر می بوسد زمین از دور گلزار ترا

خشک می آید به چشمش جلوه آب حیات

هر که در مستی تماشا کرده رفتار ترا

سبز می گردد ز حیرت حرف در منقارشان

طوطیان آیینه گر سازند رخسار ترا

از تماشای تو خورشیدست یک چشم پر آب

چون تواند سیر دیدن دیده دیدار ترا؟

بس که می چسبد به هم کام و لب از شیرینی اش

نقل نتوان کرد گفتار شکربار ترا

تا چه در پیراهن گلهای بی خارش بود

ناز مژگان است در سر، خار دیوار ترا

ساده می سازد ز جوهر، روشنی آیینه را

نیست پروای خط شبرنگ، رخسار ترا

دست گلچین را ز حیرت پای خواب آلود ساخت

احتیاج دور باشی نیست گلزار ترا

آب می گردید در چشم ترازو گوهرش

یوسف مصری اگر می دید بازار ترا

اهل دین را می برد از راه، زلف کافرت

در بغل چون رشته گیرد سبحه زنار ترا

کردم از دین و دل و هوش و خرد قطع نظر

من همان روزی که دیدم چشم عیار ترا

مرگ نتواند عنان بی قراران را گرفت

نیست زیر خاک آسایش طلبکار ترا

قابل قسمت شمارد نقطه موهوم را

هر که بیند در سخن لعل گهربار ترا

گردی از دور از نمکدان قیامت دیده است

هر که صائب از تو نشنیده است گفتار ترا

غزل شماره ی ۷

صائب تبریزی

از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا

هر سر خاری درین وادی عسس باشد ترا

چند از آمیزش دریای وحدت چون حباب

پرده دار چشم کوته بین، نفس باشد ترا؟

تا تو می لرزی به تار و پود هستی همچو موج

قسمت از دریای گوهر خار و خس باشد ترا

چشم بی شرم تو سیری را نمی داند که چیست

در تلاش رزق تا حرص مگس باشد ترا

چون شرر در سنگ، بی برگی ترا دارد ضعیف

می شوی سرکش اگر یک مشت خس باشد ترا

می شوی افتاده تر، هر چند برخیزی ز جا

تا ز مردم دستگیری ملتمس باشد ترا

شرم دار از حق، منال از بی کسی چون ناکسان

کیست آخر عالم ناکس که کس باشد ترا

از گرفتاران خود، صیاد می گیرد خبر

فکر روزی، چند در کنج قفس باشد ترا

آرزو کرده است آبستن ترا همچو زنان

زان ز دنیا هر زمان چیزی هوس باش ترا

صرف در پرداز دل کن قوت بازوی خویش

در جهان تیره صائب تا نفس باشد ترا

غزل شماره ی ۸

صائب تبریزی

چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب را

صفحه آیینه بال و پر شود سیماب را

از علایق نیست پروایی دل بی تاب را

هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را

عشق در کار دل سرگشته ما عاجزست

بحر نتواند گشودن عقده گرداب را

می کند هر لحظه ویران تر مرا تعمیر عقل

شور سیلاب است در ویرانه ام مهتاب را

بی خموشی نیست ممکن جان روشن یافتن

کوزه سربسته می باید شراب ناب را

زنده می سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی سوزد درین کشور به هم احباب را

طاعت زهاد را می بود اگر کیفیتی

مهر می زد بر دهن خمیازه محراب را

نیست دلگیر آسمان از گریه های تلخ ما

خون ناحق گل به دامن می کند قصاب را

در صفای سینه خود سعی کن تا ممکن است

صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را

نفس را نتوان به لاحول از سر خود دور کرد

وای بر کاشانه ای کز خود برآرد آب را

نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی

ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را

روشنم شد تنگ چشمی لازم جمعیت است

بر کف دریا چو دیدم کاسه گرداب را

چرب نرمی رتبه ای دارد که با اجرای حکم

می نماید زیردست خویش روغن آب را

تا نگردد آب دل صائب ز آه آتشین

نیست ممکن یافتن آن گوهر نایاب را

غزل شماره ی ۹

صائب تبریزی

تنگدستی راست سازد نفس کج رفتار را

پیچ و تاب از وسعت ره می فزاید مار را

یک جو از دل درد دیدن های رسمی برنداشت

پرسش ظاهر گرانتر می کند بیمار را

از سر خوان تهی سرپوش یک جانب کند

هر سبک مغزی که بر سر کج نهد دستار را

از نصیحت کج نهادان برنگردند از کجی

راست نتوان کرد چون مایل شود، دیوار را

در عذابم بس که چون آیینه از نادیدنی

آیه رحمت شمارم سبزه زنگار را

کرد یکسر را ادا در روزگار بخت ما

بود هر خواب قضایی دولت بیدار را

بوی گل در عذرخواهی از چمن بیرون دوید

باغبان گر بست بر رویم در گلزار را

کرد از داغ عزیزان سینه ات را لاله زار

دوست می داری همان این عالم غدار را

از صدف صد تشنه لب را سر به جانش می دهد

بحر اگر سیراب سازد ابر گوهربار را

آب کوثر جلوه موج سرابی بیش نیست

در بیابان قیامت تشنه دیدار را

بر قرار دل بود صائب مدار دور عیش

نیست غیر از نقطه دل مرکز این پرگار را

غزل شماره ی ۱۰

صائب تبریزی

از شکست ماست گردش، چرخ بی بنیاد را

نیست غیر از دانه آب این آسیای باد را

آب شد پیکان او تا از دل گرمم گذشت

می گدازد نامه من خامه فولاد را

طوق قمری سرو بستان را کمند وحدت است

نیست از زنجیر پروا مردم آزاد را

می کند هر کس که بر عمر سبکرو اعتماد

می گذارد بر سر ریگ روان بنیاد را

سخت جانان را نمی گردد ملامت سنگ راه

بیستون سنگ فسان شد تیشه فرهاد را

ناله ام بسیار بی رحمانه بر آهنگ زد

سخت می ترسم به رحم آرد دل صیاد را

قوت دست دعا گردد ز بی برگی زیاد

هست در خشکی گشایش پنجه شمشاد را

حاجت پا سنگ نبود، سنگ چون باشد تمام

بر غم خود چند افزایی غم اولاد را

چشم در صنع الهی باز کن، لب را ببند

بهتر از خواندن بود، دیدن خط استاد را

سخت تر گردد گره هر گاه صائب تر شود

کی گشاید باده گلگون دل ناشاد را؟

غزل شماره ی۱۱

صائب تبریزی

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟

راه دوری پیش داری، رو به پس کردن چرا

شکر دولت سایه بر بی سایگان افکندن است

این همای خوش نشین را در قفس کردن چرا

در خراب آباد دنیای دنی چون عنکبوت

تار و پود زندگی دام مگس کردن چرا

در ره دوری که می باید نفس در یوزه کرد

عمر صرف پوچ گویی چون جرس کرد چرا

جستجوی گوهری کز دست بیرون می رود

همچو غواصان به جان بی نفس کردن چرا

پاس شان خویش بر اهل بصیرت لازم است

چشمه سار شهد را دام مگس کردن چرا

می شود فریادرس فریاد چون گردد تمام

بخل در فریاد با فریادرس کردن چرا

می توان تا مد آهی از پشیمانی کشید

لوح دل را تخته مشق هوس کردن چرا

جوش گل هر غنچه را منقار بلبل می کند

در بهار زندگی از ناله بس کردن چرا

همچو طفل خام در بستانسرای روزگار

کام تلخ از میوه های نیمرس کردن چرا

وحشت آباد جهان را منزلی در کار نیست

آشیان آماده در کنج قفس کردن چرا

هر که پاک است از گناه، آسوده است از گیر و دار

گر نه ای خائن، مدارا با عسس کردن چرا

زندگانی با خسیسان می کند دل را سیاه

آب حیوان را سبیل خار وخس کردن چرا

ترکش پر تیر از رنگین لباسی شد هدف

همچو طفلان جامه رنگین هوس کردن چرا

در ره دوری که برق و باد را سوزد نفس

خواب آسایش به امید جرس کردن چرا

در تجلی زار چون آیینه کوتاه بین

اقتباس روشنایی از قبس کردن چرا

نفس بد کردار صائب قابل تعلیم نیست

این سگ دیوانه را چندین مرس کردن چرا؟

غزل شماره ی۱۲

صائب تبریزی

در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟

می کنی در راه بت صید حرم قربان چرا؟

چیست اسباب جهان تا دل به آن بندد کسی؟

می کنی زنار را شیرازه قرآن چرا

در بیابان عدم بی توشه رفتن مشکل است

نیستی در فکر تخم افشانی ای دهقان چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه نیمشب

مانده ای در عقده دل اینقدر حیران چرا

دین به دنیای دنی دادن نه کار عاقل است

می دهی یوسف به سیم قلب ای نادان چرا

هیچ میزانی درین بازار چون انصاف نیست

گوهر خود را نمی سنجی به این میزان چرا

از بصیرت نیست گوهر را بدل کردن به خاک

آبروی خویش می ریزی برای نان چرا

خنده کردن رخنه در قصر حیات افکندن است

می شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا

آدمی را اژدهایی نیست چون طول امل

بی محابا می روی در کام این ثعبان چرا

نان جو خور، در بهشت سیر چشمی سیر کن

می خوری خون از برای نعمت الوان چرا

درد می گردد دوا چون کامرانی می کند

می کشی ناز طبیب و منت درمان چرا

زود در گل می نشیند کشتی سنگین رکاب

چارپهلو می کنی تن را، ز آب و نان چرا

می کشند آبای علوی انتظار مقدمت

مانده ای دربند این گهواره چون طفلان چرا

چشم اقبال سکندر تشنه دیدار توست

در سیاهی مانده ای، ای چشمه حیوان چرا

چشم بر راه تو دارد تاج زرین شهان

بر صدف چسبیده ای، ای گوهر رخشان چرا

کعبه در دامان شبگیر بلند افتاده است

پای خود پیچیده ای چون کوه در دامان چرا

بهر یک دم زندگانی، چون حباب شوخ چشم

می کنی پهلو تهی از بحر بی پایان چرا

ترک حیوانی، به حیوانات جان بخشیدن است

خویش را محروم می داری ازین احسان چرا

ساحل بحر تمنا نیست جز کام نهنگ

می روی صائب درین دریای بی پایان چرا؟

غزل شماره ی۱۳

صائب تبریزی
حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟

برق عالمسوز در زنجیر خس باشد چرا

باده پر زور، کار سنگ با مینا کند

مست را اندیشه از بند عسس باشد چرا

تا هوا ابر و چمن پر گل بود، از زهد خشک

آدمی در چار دیوار قفس باشد چرا

دامن غواص پر گوهر شد از پاس نفس

اینقدر غافل کس از پاس نفس باشد چرا

تا به خاموشی توان سنگ نشان گشتن، کسی

در قطار هرزه نالان چون جرس باشد چرا

تا کسی دریا تواند گشتن از ترک هوا

چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا

آن که کوه قاف چون عنقا بود یک لقمه اش

بر سر خوان ها طفیلی چون مگس باشد چرا

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

تا نفس باشد، کسی بی همنفس باشد چرا؟

غزل شماره ی۱۴

صائب تبریزی

خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا

چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟

پرتو خورشید را آیینه رسوا می کند

چون نهان از دیده ها سازد دل روشن ترا؟

بس که سیراب است دامانت ز خون عاشقان

جوی خون گردد، زنم گر دست در دامن ترا

آه مظلومان چه سازد با تو ای بیدادگر؟

کز دل سخت است در زیر قبا جوشن ترا

بس که شد محو تن سیمینت ای یوسف لقا

برنیاید از گریبان بوی پیراهن ترا

برنمی آید کسی با دورباش ناز تو

پرتو خورشید برمی گردد از روزن ترا

بر فقیران بسته ای راه سؤال از سرکشی

بسته برگردد دهان مور از خرمن ترا

زلف را دست نگارین می کند بوسیدنش

بس که خون بی گناهان است بر گردن ترا

برق عالمسوز را تسخیر کردن مشکل است

چون شود صائب به افسون مانع از رفتن ترا؟

غزل شماره ی۱۵

صائب تبریزی

گر چه محجوب از نظر کرده است بی جایی ترا

همچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا

از لطافت فکر در کنه تو نتواند رسید

چون تواند درک کردن نور بینایی ترا

آنچنان کز دیدن جان است قاصر دیده ها

پرده چشم جهان بین است پیدایی ترا

چون الف کز اتصال حرف باشد مستقیم

بر نیارد کثرت مردم ز یکتایی ترا

می برم غیرت به هر کس می شود جویای تو

گر چه نتوان یافت می دانم ز جویایی ترا

از حواس خمس مستغنی است ذات کاملت

لازم ذات است گویایی و بینایی ترا

از دو فرمانده نگردد نظم عالم منتظم

شاهد وحدت بود بس عالم آرایی ترا

شش جهت را می کنی از روی خود آیینه زار

نیست از دیدار خود از بس شکیبایی ترا

هر دو عالم را کنی از جلوه گر زیر و زبر

کیست تا مانع تواند شد ز خودرایی ترا

غیر عیب خویش دیدن، گر ز اهل بینشی

نیست صائب حاصل دیگر ز بینایی ترا

غزل شماره ی۱۶

صائب تبریزی

غنچه سان پر گل اگر خواهی دهان خویش را

پره قفل خموشی کن زبان خویش را

کاروانگاه حوادث جای خواب امن نیست

در ره سیل خطر مگشا میان خویش را

چون شرر بشمر به دامان عدم، آسوده شو

در گره تا چند داری نقد جان خویش را

برنمی آیی به زخم آسیای آسمان

نرم کن زنهار چون مغز استخوان خویش را

مرگ را بر خود گوارا کن در ایام حیات

در بهاران بگذران فصل خزان خویش را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می رود

جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

وحشی فرصت چو تیر از شست بیرون جسته است

تا تو زه می سازی ای غافل کمان خویش را

چاه صحرای طلب از نقش پا افزون تر است

زینهار از کف مده صائب عنان خویش را

غزل شماره ی۱۷

صائب تبریزی

من که خواهم محو از عالم نشان خویش را

چون نشان تیر سازم استخوان خویش را

کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می شدم

تا چو نی در خاک می بستم میان خویش را

تیغ نتواند شدن انگشت پیش حرف من

تا چو ماه نو سپر کردم کمان خویش را

شد قفس زندان من از خارخار بازگشت

کاش می کردم فرامش آشیان خویش را

وا نشد از تخته تعلیم بر رویم دری

کاش اول تخته می کردم دکان خویش را

داشتم افتادن چاه زنخدان در نظر

من چو می دادم به دست دل عنان خویش را

از جفا دل برگرفتن نیست آسان، ور نه من

مهربان می ساختم نامهربان خویش را

لازم پیری است صائب بر گریزان حواس

منع نتوان کرد از ریزش خزان خویش را

غزل شماره ی۱۸

صائب تبریزی

از صفای دل نباشد حاصلی درویش را

نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را

نیست غیر از بستن چشم و لب و گوش و دهان

رخنه ای گر هست این زندان پر تشویش را

شرکت روزی خسیسان را به فریاد آورد

بر سر نان پاره سگ دشمن بود درویش را

مردم کوته نظر در انتظار محشرند

نقد باشد محنت فردا مآل اندیش را

آسمان سنگدل از خاک راهش برنداشت

بر زمین چندان که زد خورشید تابان خویش را

در خور پروانه ام بزم جهان شمعی نداشت

سوختم از گرمی پرواز، بال خویش را

صبر کن بر تلخکامی ها که آخر روزگار

چشمه سار نوش سازد بوسه گاه نیش را

از حباب خود هزاران چشم در هر جلوه ای

می کند ایجاد دریا تا ببیند خویش را

گر به درد آمد دلت از ناله صائب، ببخش

ناله دردآلود می باشد درون ریش را

غزل شماره ی۱۹

صائب تبریزی

پرده دار حرف دعوی کن لب خاموش را

از دبستان بر میاور طفل بازیگوش را

مور بر خوان سلیمان خون خود را می خورد

خرمن گل مایه حسرت بود آغوش را

نیست بر بالای دست خاکساری هیچ دست

خشت خم می نوشد اول، باده سرجوش را

باغبان گل را کند سیراب از بهر گلاب

ساقی از می بهر بردن می فزاید هوش را

جز پشیمانی سخن چینی ندارد حاصلی

حلقه بیرون در کن در مجالس گوش را

مستی و مخموری عالم به هم آمیخته است

دور باش نیش در دنبال باشد نوش را

این زمان در زیر بار کوه منت می روم

من که می دزدیدم از دست نوازش دوش را

گرد آن چاه زنخدان در زمان خط مگرد

بیشتر باشد خطر از چاهها خس پوش را

بر سر بی مغز، صائب کسوت پشمین منه

از سر خوان تهی بردار این سرپوش را

غزل شماره ی۲۰

صائب تبریزی

عشق کو تا چاک سازم جامه ناموس را

پیش زهاد افکنم این خرقه سالوس را

هیچ کس از رشته کارم سری بیرون نبرد

نبض من بند زبان گردید جالینوس را

از خودآرایان نمی باید بصیرت چشم داشت

عیب پیش پا نیاید در نظر طاوس را

حرف دعوی در میان باطلان دارد رواج

هست در بتخانه گلبانگ دگر ناقوس را

هر چه ماند از تو بر جا، حاصلش باشد دریغ

چند خواهی جمع کرد این مایه افسوس را

ظلم می سازد زبان عیب جویان را دراز

عدل مهر خامشی بر لب زند جاسوس را

زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان

رخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را

می کند در پرده ناموس، حسن ایجاد عشق

شمع چون پروانه در رقص آورد فانوس را

بر سر گنج است صائب پای من، تا کرده ام

چون صدف گنجینه گوهر، کف افسوس را

غزل شماره ی۲۱

صائب تبریزی

ننگ کفر من به فریاد آورد ناقوس را

می کشد ایمان من در خون، لب افسوس را

از هوای نفس ظلمانی است سیر و دور خلق

دود می آرد به جنبش صورت فانوس را

عیب خود دیدن مرا ز اهل هنر ممتاز کرد

منفعت از پا زیاد از پر بود طاوس را

خوف ما ز اعمال ناشایست خود باشد که نیست

نامه قتلی به جز مکتوب خود، جاسوس را

عالم معقول صائب روی بنماید ترا

گر توانی ترک کردن عالم محسوس را

غزل شماره ی۲۲

صائب تبریزی

نعل در آتش گذارد روی گرمت بوس را

زخمی دندان کند لعلت لب افسوس را

ناله و افغان من از لنگر تمکین اوست

بت ز خاموشی به فریاد آورد ناقوس را

خط چنین گر تنگ سازد بر دهانش جای بوس

می کند گنجینه گوهر کف افسوس را

گردش نه آسمان از آه آتشبار ماست

شمع می آرد به چرخ از دود خود فانوس را

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن

رخنه زندان کند دلگیرتر محبوس را

سر ز دنبال خودآرا بر ندارد چشم شور

محضر قتل است حسن بال و پر طاوس را

دیده ای کز مو شکافی پرده سوز غفلت است

خانه صیاد داند خرقه سالوس را

صاحبان کشف بیقدرند در درگاه حق

نیست صائب پیش شاهان رتبه ای جاسوس را

غزل شماره ی۲۳

صائب تبریزی

هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را

خسروی باید که داند قدر این شبدیز را

خامشی دریا و گفت و گو خس و خاشاک اوست

پاک کن از خار و خس این بحر گوهر خیز را

دفتر گل را به آب چشم خواهد پاک شست

گر ببیند بلبل آن رخسار شبنم خیز را

تیزی مژگان او گفتم شود از خواب کم

خواب سنگین شد فسان آن دشنه خونریز را

عشق خونخوار از دل پرخون فزون گیرد خبر

بیش دارد پاس ساقی ساغر لبریز را

شوکت شاهی سبک سنگ است در میزان عدل

عشق می گیرد به خون کوهکن پرویز را

در قیامت کشته ناز تو می غلطد به خون

برنیاید زود خون از زخم، تیغ تیز را

در بهار سرخ رویی همچو جنت غوطه داد

فکر رنگین تو صائب خطه تبریز را

غزل شماره ی۲۴

صائب تبریزی

خوب دارد زاهد شیاد، داروگیر را

دام دردانه است پنهان سبحه تزویر را

در نشاط و خرمی، غافل نمی جوید سبب

زعفران حاجت نباشد خنده تصویر را

نفس قابل را دم گرمی به اصلاح آورد

راست سازد گوشه چشمی به یکدم تیر را

لال خواهی خصم را، گردآوری کن خویش را

کاین سپر دندانه می سازد دم شمشیر را

گردن رعنا غزالان را کند خط چرب نرم

نی به ناخن می کند مور ضعیفی شیر را

نیست مجنون مرا پروایی از بند گران

آب سازد آتش سودای من زنجیر را

روی خاک از سایه دستش نگارین گشته بود

پیشتر زان کز نیام آرد برون شمشیر را

چرب نرمی کن که باران ملایم می کند

چون گل بی خار صائب خار دامنگیر را

غزل شماره ی۲۵

صائب تبریزی

سر به گردون می دهم این آه پر تأثیر را

می زنم آتش به سقف این خانه دلگیر را

حالت فرهاد و کارش روشن است از جوی شیر

می توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را

با شراب کهنه زاهد ترشرویی می کند

کو جوانمردی که سازد کار این بی پیر را

بیستون را کرد شیرین کاری ما روسفید

ما به ناخن تازه رو داریم جوی شیر را

صائب از خاک سیاه هند کی بیرون رود؟

بشکند کی مور لنگی این طلسم قیر را؟

7 ازانتخابت متشکرم!

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

مطلب خاصی فکرتان را مشغول کرده است ؟
آن را با ما در میان بگذارید !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Enter the text from the image below