اشعار منتخب ازاحمد شاملو-A selection of poems by Ahmad Shamlou

اشعار منتخب ازاحمد شاملو

اشعار منتخب از مجموعه شعر هوای تازه

مرگ نازلی

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…

نازلی سخن نگفت،
سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!

 

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:

گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!

و
رفت…

 

برگزیده ای از اشعار سهراب سپهری – Selected Poems of Sohrab Sepehri

مرغ باران

در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرائی موج

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، –
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه

روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.

 

مرغ باران می کشد فریاد دائم:
– عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ …

احمد شاملو-
ابر می گرید
باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر:

– آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن…
من به هذیان تب رؤیای خود دارم

گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

***
اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:

– عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟

یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟

 

ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:

– خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

***
رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.
وپس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند…

 

مرغ باران می دهد آواز:
– ای شبگرد!
از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
– با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
رهگذار مقصد فردای خویشم من…

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست
خورد و خفتی نیست بی مقصود.

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر

که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را
در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آیا طعم دیگر سان

از تلاش بوسه ئی خونین
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده ست؟

 

مرغ مسکین! زندگی زیباست …
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!

***
اندر سرمای تاریکی

که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند
و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالی گنگ
دریا
در تب هذیانیش

با خویش می پیچد،
وز هراسی کور
پنهان می شود

در بستر شب
باد،
و ز نشاطی مست

رعد
از خنده می ترکد
و ز نهیبی سخت
ابر خسته

می گرید،-
در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
بین جمعی گفت و گوشان گرم،

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گرید

باد می گردد
وندر این هنگام

روی گام های کند و سنگینش
باز می استد ز راهش مرد،

و ز گلو می خواند آوازی که
ماهیخوار می خواند
شباهنگام

آن آواز
بر دریا
پس به زیر قایق وارون
با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.

***
می زند باران به انگشت بلورین

ضرب
با وارون شده قایق
می کشد دریا غریو خشم

می کشد دریا غریو خشم
می خورد شب

بر تن
از توفان
به تسلیمی که دارد

مشت
می گزد بندر
با غمی انگشت.

 

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.
ابر می گرید
باد می گردد…

 

پریا

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد…

 

” – پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ “

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***

” – پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

پریا!

قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،

مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن

های می کشن
هوی می کشن:

” – شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره ” …
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه

درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن

 

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن

داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن

سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن

” حمومک مورچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن
” قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! ” …

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا …

***
” – پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، –
شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما – هی هی هی !
عقب آتیش – لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک …

 

دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ “

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

[ شدن، ستاره نحس شدن …

وقتی دیدن ستاره

یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم –

یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد …

 

شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم

اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

” – دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم … “

***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

 

مه

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است

چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته

در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر

سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره

اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته است… با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از

خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند…

 

اشعاری منتخب از مجموعه شعر دشنه در دیس

گفتی که باد مرده است

 

گفتی که:
” باد، مرده ست!
از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش
بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مرده ست باد!”

گفتی:
” بر تیزه های کوه
با پیکرش،فروشنده در خون،
افسرده است باد!”

تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری
از مردگان کشیده ای.
این را،من
همچون تبی
ـ درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام.)

وقتی که بی امید وپریشان
گفتی:
“مرده ست باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!” ـ
آنان که سهم شان را از باد
با دوستا قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

” ـ زنده ست باد!
تا زنده است باد!
توفان آخرین را
در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،
کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند !”

 

(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است.)

***

گفتند:
“- باد زنده است،
بیدار ِ کار ِ خویش
هشیار ِ کار ِ خویش!”

گفتی:
“- نه ! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!”

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری
از مردگان کشیده ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام

 

شبانه

یلهِ
بر ناز کای ِ چمن
رها شده باشی
پا در خنکای ِ شوخ ِ چشمه ئی

و زنجیره
زنجیره بلورین ِ صدایش را ببافد
در تجــّرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سر نوشت ستار ه باشد،

غم سنگینت
تلخی ِ ساقه علفی که به دندان می فشری

همچون حبابی نا پایدار
تصویر ِ کامل ِ گنبد ِ آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار

 

مسیرِ سوزان ِ شهابی
خــّط رحیل به چشمت زند
و در ایمن تر کنج ِ گمانت
به خیال سست ِ یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند

 

شبانه آخر

زیبا ترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو می آیند،
و از شکوهمندی یاس انگیزش
پرواز ِشامگاهی ِدرناها را
پنداری
یکسر به سوی ماه است.

***

زنگار خورده باشد بی حاصل
هر چند
از دیر باز
آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس

در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهی درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو

غباری
از سنگی می روبد،

چیزنهفته ئی ت می آموزد:
چیزی که ای بسا می دانسته ئی،

چیزی که
بی گمان

به زمانهای دور دست
می دانسته ئی

از منظر

 

در دل ِ مه

لنگان
زارعی شکسته می گذرد

پا در پای سگی
گامی گاه در پس او
گاه گامی در پیش.

وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدالند،

با تو در این لکه قانع آفتاب امــّا
مرا
پروای زمان نیست.

خسته

با کوله باری از یاد امــّا،
بی گوشه بامی بر سر

دیگر بار.
اما اکنون بر چار راه ِزمان ایستاده ایم

و آنجا که بادها را اندیشه فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد

باور کن!
کوچه ما تـنگ نیست

شادمانه باش!
و شاهراه ما
از منظر ِ تمامی ِ آزادیها می گذرد

ترانه آبی

 

قیلوله ناگزیر
در طاق طاقی ِ حوضخانه،

تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد.

 

امیر زاده ای تنها
با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش
در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی.

لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد

که بروقفه خواب آلوده اطلسی ها

می گذشت
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی
ناآگاه

از وطن دهد.

امیر زاده ای تنها
با تکرار چشمهای بادام تلخش

در هزار آئینه شش گوش کاشی.

 

روز
بر نوک پنجه می گذشت
از نیزه های سوزان نقره

به کج ترین سایه،

تا سالها بعد

تکـّرر آبی را
عاشقانه

مفهومی از وطن دهد

طاق طاقی های قیلوله
و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد

بر سکوت اطلسی های تشنه،

و تکرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ

در هزار آئینه شش گوش کاشی

سالها بعد
سالها بعد
به نیمروزی گرم

ناگاه

خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امیر زاده کاشی ها

با اشکهای آبیت

سمیرمی

با ُسمضَربه رقصان اسبش می گذرد
از کوچه سر پوشیده
سواری،

بر َتسمه َبند ِ
قرابینش
برق ِ هر سکه

ستاره ئی
بالای خرمنی
در شب بی نسیم

در شب ایلاتی عشقی.
چار سوار از َ تـنگ در اومد

 

چار تفنگ بر دوش ِ شون.

دختر از مهتابی نظاره می کند
و از عبور ِ سوار خاطره ئی

همچون داغ خاموش ِ زخمی

چارتا مادیون پشت ِ مسجد

چار جنازه پشت ِ شون
با ُسمضَربه رقصان اسبش می گذرد

از کوچه سر پوشیده
سواری،
بر َتسمه َبند ِ

قرابینش
برق ِ هر سکه
ستاره ئی

بالای خرمنی

در شب بی نسیم
در شب ایلاتی عشقی.

چار سوار از َ تـنگ در اومد

چار تفنگ بر دوش ِ شون.

دختر از مهتابی نظاره می کند

و از عبور ِ سوار خاطره ئی

همچون داغ خاموش ِ زخمی
چارتا مادیون پشت ِ مسجد

چار جنازه پشت ِ شون

 

اشعاری منتخب از مجموعه شعر ابراهیم در آتش

میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

(۱)

نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پیش عصیانش
بالای جهنم

پست است.
آن کو به یکی ” آری ” می میرد

نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه یی عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است.

(۲)

انکار ِ عشق را

چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر

نهان کرده باشی.-
که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه
بانگی شد.

 

(۳)

نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاک می شکند

رخساره ای که توفانش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد

آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.
نگاه کن

از اینگونه مردن

 

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

خیالگونه،
در نسیمی کوتاه

که به تردید می گذرد

خواب اقاقیاها را

بمیرم.

***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

 

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم

به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.

***

حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام

گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم

 

در آخرین فرصت گل،

و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر

 

شبانه -۱۴

مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب

از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

***
پس پشت مردمکان
فریاد کدم زندانی است
که آزادی را

به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی

حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
***
و دلت
کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده
به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا
چه بلند

پرواز می کنی

محاق

به
نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه
بر نیامد

 

در آمیختن

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه

سخت
نامنتظر.

 

از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،

که قفس
باغ را پژمرده می کند.

***
از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه نا سیراب.

 

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-

که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم

 

اشعاری منتخب از مجموعه شعر ققنوس در آتش

مرگ ناصری

 

با آوازی یکدست،
یکدست
دنباله چوبین بار

در قفایش
خطّی سنگین و مرتعش
بر خاک می کشید.

 

((-تاج خاری برسرش بگذارید!))
و آواز ِ دراز ِ دنباله بار

در هذیان ِ دردش

یکدست
رشته ئی آتشین
می رشت.

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))

از رحمتی که در جان خویش یافت

سبک شد
و چونان قوئی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست

 

((- تازیانه اش بزنید!))

 

رشته چر مباف
فرود آمد.

و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ
در طول ِ خویش
از گروهی بزرگ.

بر گذشت.

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))

***

از صف غوغای تماشا ئیان

العارز
گام زنان راه خود را گرفت

دست ها
در پس ِ پشت
به هم در افکنده،

و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده
آزاد یافت:

((- مگر خود نمی خواست، ورنه میتوانست!))

***

آسمان کوتاه
به سنگینی

بر آواز ِ روی در خاموشی ِ رحم

فرو افتاد.
سوگواران، به خاکپشته بر شدند

و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.

سفر

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است

که راهش
از هفت دریای بی زنهار

می گذرد؟

***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم

– با نخستین شام سفر –

که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
– که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت –

به در یائی مرده درآمدیم

– با آسمان سربی ِ کوتاهش –
که موج و باد را

به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.

و آفتابی رطوبت زده
– که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش

سر گردانی می کشید،

و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.

***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و

عرق ریزان

در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم

بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر

پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است

و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است

نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***

و تنگاب ها
و دریاها.

 

تنگاب ها
و دریاهای دیگر…
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،

با گرداب های هول

وخرسنگ های تفته

که خیزاب ها
بر آن

می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست…

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن

نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام

پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم

اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

 

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

 

و در آن دوزخ
– که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ

رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف

چشیدم.

و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان

می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش

با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند

– که از بار غرور بادبان ها

پست می شد –
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست

که در تبی سنگین
می گذرد.

***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب

به زردی نشست،

از پس تنگابی کوتاه

راه
به دریایی دیگر بردیم
که پاکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و

من اندوه ایشان را و

تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست

هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جست و جوی جزیره را

 

از فراز کشتی

کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟

– که در این دریا بار
همه چیزی

 

به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است

و نقره کدر فلس ماهیان
در آب

ماهی دیگریست

در آسمانی

 

باژ گونه -.

***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی

((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:

سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خاک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!

مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-

آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را

– چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون –
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

 

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

آن جا
مرا
مزاری بنا کن!

چلچلی

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.

پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

افسانه های سرگردانیت
– ای قلب در به در! –
به پایان خویش نزدیک میشود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند.

ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم

چونان خاطره ئی هر یک

در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
***
با این همه از یاد مبر
که ما
– من وتو –
انسان را
رعایت کرده ایم.

***
درباران وبه شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان

به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را

با سوت
میزنند.
(در برابر کدامین حادثه
آیا
انسان را

دیده ای
با عرق شرم
بر جبینش؟)

***

آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی
توان خرید،

مرا
– دریغا دریغ –
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز

می افتد
همه آن دم است .

همه آن دم است .

***
قلبم را در مجری ِ کهنه ئی
پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئیش
نیست.
از مهتابی

به کوچه تاریک
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.

آه
من
حرام شده ام!
***
با این همه – ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
– من وتو –
عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر
که ما
– من و تو –

انسان را
رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود

 

اشعاری منتخب از مجموعه شعر شکفتن در مه

سرودی برای مرد روشن که به سایه رفت

 

قناعت وار

تکیده بود
باریک وبلند

چون پیامی دشوار

در لغتی
با چشمانی
از سئوال و

عسل
و رخساری بر تافته

از حقیقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب

مردی مختصر

که خلاصه خود بود.

خرخاکی ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن می نگرد.
***
پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند

تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود.

بر پرت افتاده ترین راه ها

پوزار کشیده بود

رهگذری نا منتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

***
جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی،

هرچند
سپیده
تو را

از آن پیشتر دمید
که خروسان

بانگ سحر کنند.
***
مرغی در بال های یش شکفت

زنی در پستانهایش

باغی در درختش.

ما در عتاب تو می شکوفیم

در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو

که یقین است و باور است.

دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند.

که زندان مرا باور مباد …

 

که زندان مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.

باروئی آری،
اما
گرد بر گرد جهان

نه فرا گرد تنهائی جانم.

آه

آرزو! آرزو!

***
پیازینه پوستوار حصاری

که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلق جان.

فرو بسته باد و

فرو بسته تر،

و با هر در بازه

هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!

آه

آرزو!آرزو

صبوحی

 

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم

از توان سنگین بال
خمیده بود،

و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص

بال می زد.
به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان

سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.

 

با مریمی که می شکفت گفتم”شوق دیدار خدایت هست؟”
بی که به پاسخ آوائی بر آورد

خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد

همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک

بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد

که دیگر بارش
به پرواز

احساس نیازی
نبود

اشعاری منتخب از مجموعه شعر مرثیه خاک

مرثیه

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،

در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چار راه فصول،

در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی

تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟

 

***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را

که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی

رازش را
با تو درمیان نهاد.

 

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد

– متبرک باد نام تو –

و ما همچنان
دوره می کنیم

شب را و روز را
هنوز را…

هملت

بودن

یا نبودن…

بحث در این نیست

وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و

شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-

همه چیزی

از پیش
روشن است و حساب شده

و پرده
در لحظه معلوم

فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود

که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست

وبستر فریب او
کامگاه عمویم!

 

[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،

با نیم نگاهی
از سر اتفاق

به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر

این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-

خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا

پیشاپیش
حرف به حرف

باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی

چشمها
نظاره درد مرا

سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.

تا از طرح آزاد ِ گریستن

در اختلال صدا و تنفس آن کس

 

که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.

 

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا

به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم

که مفهومی است عام.

وپرده…

در لحظه محتوم…

***
با این همه

از آن زمان که حقیقت

چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد
و گندِِِ جهان

چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،

بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا

نبودن

تمثیل

 

در یکی فریاد
زیستن –

[ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
که خلاصیش از خاک

نیست
و رهائی را
تجربه ئی می کند.]

و شکوهِ مردن
در فواره فریادی –
[زمینت

دیوانه آسا
با خویش می کشد
تا باروری را

دستمایه ئی کند؛

که شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند.]
ورنه خاک

از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوباران ِ حقیر

مرده باشی.

***

فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!

اشعاری منتخب از مجموعه شعر آیدا در آینه

 

آیدا در آینه

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان درآید

 

و گونه هایت

با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و

سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده م

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

 

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

 

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر

که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد –

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو

به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آ نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

 

شبانه -۲

میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست –

خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان

بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست –

نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر

جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز

چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست –

 

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم

 

***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم

به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو
لنگری ست –
نگاهت شکست ستمگری ست –

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست

مرگ � من را

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد

اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد

اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

***

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

 

در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

 

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من

فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

***
من برگ را سرودی کردم

سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

 

پرتپش تر از دل دریا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات

من مرگ را
سرودی کردم

 

پایتخت عطش

(۱)

آفتاب آتش بی دریغ است

و رویای آبشاران

در مرز هر نگاه

بر در گاه هر ثقبه
سایه ها

روسبیان آرامشند. پیجوی آن سایه بزرگم من که عطش خشکدشت را باطل می کند
***
چه پگاه و چه پسین،

اینجا نیمروز
مظهرهست است:

آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست

دروازه امکان بر باران بسته است

شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشکرود از وحشت هرگز سخن می گوید

بوته گز به عبث سایه ئی در خلوت خویش می جوید

***
ای شب تشنه! خدا کجاست؟

تو
روزی دگر گونه ای

به رنگ دگر
که با تو

در آفرینش تو
بیدادی رفته است:

تو زنگی زمانی

*****
(۲)

کنار تو را ترک گفته ام

و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و

هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه

 

فلسی بر سطح موجش می گذرد
به باز جست تو برخواستم

تا در پایتخت عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم

ای آب روشن!
ترا با معیار عطش می سنجم
***
در این سرا بچه
آیا

زورق تشنگی است
آنچه مرا به سوی شما می راند.
یا خود
زمزمه شماست

ومن نه به خود می روم
که زمزمه شما

به جانب خویشم می خواند؟
نخل من ای واحه من!

در پناه شما چشمه سار خنکی هست
که خاطره اش عریانم می کند

 

اشعاری منتخب از مجموعه شعر آیدا درخت و خنجر و خاطره

از مرگ ‘ من سخن گفتم

 

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه

که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا
بر دشت

از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ
از مرگ
من

سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر

چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار

به سنگینی
یله داد

…..
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند

تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را

گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه

از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.

پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛

و با او
از مرگ
من

سخن گفتم.

و با پیچک

که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،

و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن

با چاه
سخن گفتم،

 

و با ماهیان خرد کاریز

که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی

که جنگل را به تاراج می برد

و عسلفروش پیر را
می پنداشت

که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم

که پنجه خشکش
نو امیدانه

دستاویزی می جست
در فضائی

که بی رحمانه
تهی بود.

***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک

 

به گوش آمد
و سمور و قمری

آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش

سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من

سخن گفتم.

***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و

با فصلی که در می گذشت؛

من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

 

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی

چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.

چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم

غزلی در نتوانستن

 

ادستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

***
رنگ ها در رنگ ها دویده،

ای مسیح مادر ، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***
چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

 

از قفس

در مرز نگاه من

از هرسو
دیوارها
بلند،

دیوارها
بلند،
چون نومیدی

بلندند.
آیا درون هر دیوار

سعادتی هست
وسعادتمندی

و حسادتی؟-
که چشم اندازها
از این گونه مشبـّکند

و دیوارها ونگاه
در دور دست های نومیدی
دیدار می کنند،

و آسمان
زندانی است
از بلور؟

 

شبانه ۳

دریغا دره سر سبز و گردوی پیر،

و سرود سر خوش رود

به هنگا می که ده

در دو جانب آب خنیاگر
به خواب شبانه فرو می شد

و خواهش گرم تن ها
گوش ها را به صدا های درون هر کلبه

نا محرم می کرد،
وغیرت مردی و شرم زنانه

گفت گوهای شبانه را
به نجوا های آرام
بدل می کرد

 

وپرندگان شب
به انعکاس چهچه خویش
جواب
می گفتند.-

 

دریغا مهتاب و
دریغا مه
که در چشم اندازما

کهسار جنگلپوش سر بلند را
در پرده شکی

میان بود و نبود
نهان می کرد.-

 

دریغا باران
که به شیطنت گوئی
دره را
ریز و تند

در نظر گاه ما
هاشور می زد.-
دریغا خلوت شب های به بیداری گذشته،

 

تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم،

 

ومخمل شالیزار
چون خاطره ئی فراموش

که اندک اندک فریاد آند
رنگ هایش را به قهر و به آشتی

از شب بی حوصله
بازستاند.-

 

و دریغا بامداد
که چنین به حسرت

دره سبزرا وانهاد و
به شهر باز آمد؛

 

چرا که به عصری چنین بزرگ
سفر را

در سفره نان نیز، هم بدان دشواری بخ پیش می باید برد

که در قلمرو نام

شبانه۹

مرگ را دیده ام من

در دیدا ری غمناک،من مرگ را به دست

سوده ام
من مرگ را زیسته ام،

با آوازی غمناک
غمناک،

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده

آه، بگذاریدم! بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند
و شمعی- که به رهگذار باد-

میان نبودن و بودن

…..
خوشا آن دم که زن وار

با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش کشم

تا قلب
به کاهلی از کار
باز ماند
و نگاه چشم
به خالی های جاودانه

بر دو خته
و تن
عاطل!

 

دردا

دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن

ساعت است،

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه
بازش یابی،

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آنچه به دور افکندنیاست
تفاله ای بیش

نباشد:
تجربه ئی است

غم انگیز
غم انگیز
به سال ها و به سال ها و به سال ها…

وقتی که گرداگرد ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند

یا محتضرانی آشنا
-که ترا بدنشان بسته اند

با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها

و اوراق هویت
و کاغذهائی

که از بسیاری تمبرها و مهرها

و مرکبی که به خوردشان رفته است

سنگین شده اند،-

وقتی که به پیرامون تو

چانه ها
دمی از جنبش بعز نمی ماند

بی آن که از تمامی صدا ها
یک صدا
آشنای تو باشد،-

 

وقتی که دردها

از حسادت های حقیر

بر نمی گذرد
و پرسش ها همه

در محور روده ها هست…

 

آری ،مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛
انتظاری
که بی رحمانه به طول می انجامد

مسخی است دردناک

که مسیح را
شمشیر به کف می گذارد

در کوچه هائی شایعه،
تا به دفاع از عصمت مادر خویش

بر خیزید،

و بودا را
با فریاد های شوق و شور هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید،

یا دیوژن را
با یقه شکسته و کفش برقی،

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
در ضیافت شام اسکندر

 

***
من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک
غمناک،
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

 

شبانه ۱۰

 

رود

قصیده بامدادی را
در دلتای شب

مکرر می کند
و روز
از آخرین نفس شب پر انتظار

آغاز می شود
و- اینک- سپیده دمی که شعله چراغ مرا

در طاقچه بی رنگ می کند
تا مر غکان بومی رنک را

در بوته های قالی از سکوت خواب بر انگیزد،
پنداری آفتابی است

که به آشتی
در خون من طالع می شود

***
اینک محراب مذهبی جاودانی که در آن
عابد و معبود عبادت و معبد

جلوه یی یکسان دارند:
بنده پرستش خدای می کند

هم از آن گونه
که خدای
بنده را

همه برگ وبهار

در سر انگشتان تست
هوای گسترده

در نقره انگشتانت می سوزد
و زلالی چشمه ساران

از باران وخورشید سیر آ ب می شود
***
زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست

 

حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛

چرا که عشق،
خود فرداست

خود همیشه است
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم

از معبر فریادها و حماسه ها
چراکه هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه یی
ظریف و کوچک وعاشق است

 

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره ای
به خاطر عشقت!-

ای صبور! ای پرستار!
ای مومن!

پیروزی تو میوه حقیقت توست

رگبارها و برفها را

توفان و آفتاب آتش بیز را
به تحمل صبر

شکستی
باش تا میوه غرورت برسد

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن تست،
پیروزی عشق نسیب تو باد!

***
از برای تو، مفهومی نیست –
نه لحظه ئی:

پروانه ای است که بال میزند
یا رود خانه ای که در حال گذر است –

 

هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد:

پروانه
بر شکوفه یی نشست

و رود به دریا پیوست

اشعاری منتخب از مجموعه شعر باغ آینه

 

باغ آینه

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمدها

باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش –
هنگامی که تگرگ

در بطن بی قرار ابر

نطفه می بندد.

و درد خاموش وار تاک –
هنگامی که غوره خرد

در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
***

تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی
در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو تنهائی –

[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست

چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو
ابدیتی بسازم.

شبانه -۱

شب، تار

شب، بیدار
شب، سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

***
شب، سراسر شب، یک سر

ازحماسه دریای بهانه جو

بیخواب مانده است.

دریای خالی

دریای بی نوا …

***
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود

غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.

تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده

باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد…

***

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو می پوشد.

حماسه دریا

از وحشت سکون و سکوت است.

 

***
شب تار است
شب بیمار ست

از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،

زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو

مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو

از نفرتی لبریز

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم …

کسی را پروای ما نبود.

در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم

لوح گور

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است

و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس

 

بر مداری جاودانه می گردد.

فریاد و دیگر هیچ

 

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست

 

که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم

با یقین سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست

از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست

که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !

طرح

شب با گلوی خونین
خوانده ست
دیر گاه.

دریا نشسته سرد.

یک شاخه
در سیاهی جنگل

به سوی نور
فریاد می کشد.

بر سنگفرش

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،

چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم

گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( – آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! …

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن …))
***
بادی شتابناک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را

از شاخه برهنه انجیر پیر باغ …

(( – خورشید زنده است !

در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید

از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را

من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش…

 

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

 

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان

نظر کنید ! … ))

از پشت شیشه ها …
***
نو برگ های خورشید

بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره

آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب …
***
من بازگشتم از راه،

جانم همه امید
قلبم همه تپش .

 

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،

بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور

جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
شکستم :

(( – آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن …

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش …))

دو شبح

ریشه در خاک
ریشه در آب

ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سکوت سرشار است .

و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
***
– دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

 

– ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

 

– دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

 

– ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم .

***
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد

و
رقص ها از خستگی .

ماهی

 

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من

این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم

می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان
می روید از زمین.

***

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من

به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

 

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من

کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( – آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

“برگرفته ازسارا شعر”

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *