تاریختاریخ ایران

بابک خرمدین سیاه جامگان

بابک خرمدین سیاه جامگان

بابک خرمدین سیاه جامگان

 بابك خرمّدین:
   “دینوری” در «اخبال الطول» می‌نویسد: «در نسب و مذهب “بابک” اختلاف بسیار هست و آنچه در نظر ما ثابت و صحیح است این است كه او از فرزندان “مطهر” پسر “فاطمه” دختر “مسلم” است و این فاطمه همان است كه فاطمیان خرمیها به او منسوبند و نسبتی با دختر رسول(ص) ندارد.[4] بابک در «خرّم» یكی از روستاهای پیرامون «اردبیل» متولد شد. نوشته‌اند كه «كه پدرش از مردم مداین بود و به شغل روغن فروشی مشغول بود و به مرزهای آذربایجان نزدیك می‌شد با زنی كه از یك چشم كور بود (اَعور) برخورد كرد و به حرام به او نزدیك شد و چون مردمان روستا او را دیدند ناچار به خواستگاری مادر بابك رفت و او را به زنی گرفت، مدّتی نپائید كه “عبدالله” پدر بابك بدست راهزنی كشته شد و مادرش به خدمتكاری و شیردادن كودكان مردم پرداخت و از این راه امر و عاش می‌كرد و تا سن 18 سالگی به كارهایی چون شبانی مشغول در این سن بود كه شبی در زمستان او و مادرش پذیرای مردی كه فرماندۀ خرمیّان كوهستان، «بذ» بنام “جاویدان” شدند.»[5]
 
 
بابک خرمدین
 
جنبش “سرخ جامگان” خرمّدینی كه از نهضت‌های فكری و عقیدتی گوناگون سرچشمه گرفته بود، به رهبری “بابك خرمدّین” رهبری شد.[1] این قیام نخستین قیام كامل بر علیه ظلم و ستم خلافت عباسی بود، كه در «آذربایجان» و در ناحیۀ «بذ» شكل گرفت و به مدت 23 سال دستگاه خلافت را به خود مشغول كرد. این قیام در سال­های پایانی قرن دوم دهۀ اول قرن سوم از سال 201 تا سال 212 ه.ق. مجال شكوفایی یافت. “ابن خلدون” ذیل حوادث سال 192 ه.ق. می‌نویسد: «در این سال خرمیّان در سرزمین آذربایجان جنبیدند و “عبدالله بن مالك” را با ده هزار به جنگشان فرستاد…..»[2] و در كتاب “زبده التواریخ” نیز این قیام در سال 192 ه.ق. گزارش شده است و نویسنده می‌نویسد: «در این سال (192) از حدود آذربایجان خرمیّه خروج كردند و اظهار فتنه و فساد شد.»[3]
 
   در كتاب «الكامل» “ابن اثیر” آمده است: «بابك خرمی زرتشتی بود و اعتقاد به تناسخ و حلول داشت و می‌گفت ارواح توسط حیوانات، دیگری انتقال می‌یابد و روح جاویدان در او حلول یافته است.»[6]
 
آغاز قیام
   در سال 212 ه.ق. بابك آنچنان هیبت و اقتداری در ایران بدست آورده بود كه بنابر نوشته‌های «سیاست نامه» «مردمانی از اصفهان، ترمذین، كابله، كرج» و گروهی از «باطنیان» به ایشان پیوستند و به آذربایجان رفتند تا با بابك علیه سپاهیان خلیفه بجنگند.[7] بنا بر نوشته‌های “بغدادی” صاحب كتاب «الفرق و الفرق» «تعداد و شمارۀ پیروان بابك از مردم بذین و دیلم به سیصد هزار تن می‌رسید.»[8]
   با توجه به اینكه انبوه پیروان وی دهقانان و شبانانی بودند كه علیه مالكیت خلافت و امراء وی، به سود احیاء مالكیت دهقانی برخاسته، بودند. مسلم است كه در این نواحی مقرراتی جز آنچه كه در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود، تداول یافته بود. بر سروران دست نشاندۀ خلیفه بغداد می‌شوریدند “ابن ندیم” در یك عبارت مجمل در واقع آنچه را كه بابك در تلاش برای دست یافتن به آن بود و مقصود او از این قیام بود بیان می‌دارد «خرمدینان ریشۀ بی‌عدالتی را در وجود مالكیت خصوصی زمین و عدم تساوی اجتماعی می‌شمردند و شعار «مالكیت عمومی اراضی»  یعنی تسلیم تمام اراضی مزروع را به جماعت‌های آزاد روستایی تبلیغ و عَلَم كرده بودند و می‌كوشیدند تا روستائیان را از تابعیت فئودال­های تحت نظارت خلیفه و خراج­های دولتی و نجات دهند و مساوات عمومی را برقرار كنند.»[9]   
 
نزاعهای طولانی و فرجام كار قیام
   در اسناد كهن[10] مراحل عمدۀ جنگهای طولانی بابك با دستگاه خلافت توصیف شده است و این توصیفات نشان می‌دهد كه بابك در ادارۀ امور جنگ طولانی چریكی علیه لشكریان خلیفه مهارت عظیم داشت و نخستین پایه­گذار و طراح نبردهای چریكی به شمار می‌رود. در اثر اطلاع دقیق از فراز و نشیب محل و گذرگاه­ها و گردنه‌ها و مختصات اقلیمی، با استفاده از شیوۀ كمین كردن در نقاط مساعد و شبیخون زدن­های جسورانه و بی‌امان بابك لشكریان دشمن را به ستوه در می‌آورد. او هنگامی كه وضع را برای جنگ مساعد نمی‌یافت مدتی دراز در كمینگاه خود منتظر می‌ماند و با استفاده از شبكۀ عظیم جاسوسان در اردوگاه دشمن بهترین فرصت را برای ضربه زدن بر می‌گزیند و خود در رأس سپاه چنان بی‌باك و سریع می‌تاخت كه دشمن را غافلگیر می‌ساخت و راه مفری برایش نمی‌ماند. بی‌جهت نبود كه “مأمن” خلیفه قبل از مرگش (218 ه.ق.) در وصیت خویش به “معتصم” جانشین خود دستورات و اوامر مفصل برای پیشرفت در مبارزه با بابك می‌دهد و خود معتصم هم او را در كار لشكركشی و مبارزه و فنون نظامیگری بی‌نظیر می‌شمرد. سرداران عرب و ترك خلیفه در اثر این پایداریها و شجاعتها و به سبب تنگی راه­ها و سختی سرمای آن محدوده از سركوب كردن نهضت سرخ جامگان عاجز شدند.
 
 
   تا اینكه خلیفۀ عباسی، “افشین” امیرزادۀ “اشروسنه” را به دفع آنان گسیل كرد این سردار ایرانی تازه مسلمان به جنگ رفت و معتصم او را اكرام بسیار كرد و ساز و آلت و دستگاه فراوان داد. افشین راه آذربایجان را پیش گرفت و در دفع بابك به جد تمام ایستاد.»[11] در واقع افشین با همۀ آزمودگیها و رزم‌آوری نتوانست صرفاً از نظر نظامی بر بابك چیره شود. این غلبه از طریق خدعه و سیاست صورت گرفت. بابك پس از شكست نهایی در بیشه‌زارهای «اران» متواری بود و قصد داشت به نزد پادشاه بیزانس بگریزد و او را به مبارزه با خلافت برانگیزد، زنهار نامه معتصم برای بابك رسید افشین بعضی از اتباع بابك را كه به او پناهنده شده بودند فرا خواند یكی از پناهندگان فرزند بابك بود، هنگامی كه امان­نامه به دست بابك رسید بابك به فرزند خویش چنین گفت «تو فرزند من نبودی؟ اگر بودی دعوت خویش را دنبال كرده بودی و به دشمن نمی‌پیوستی تو زادۀ من نیستی. اگر یك روز هم شده زنده باشی و سالار و سرافراز باشی از آن بهتر كه چهل سال زندگانی كنی و بنده و خوار باشی.»[12] افشین از راه دیگری درآمد و با یكی از امیران آن نواحی به نام “سهل بن سنباد” كه با بابك آشنایی دیرینه‌ای داشت او را فریب داد تا بابك را از سرای خارج كنند و تحویل سرهنگان افشین دهد.[13]  بدین ترتیب بابك تسلیم دشمن شد و به دست آنها افتاد و به مدت سه سال (220 – 223 ه.ق.) افشین درگیر این دشمن سرسخت بود.
   “معتصم” چنان از اسارت بابك، شادمان شد كه افشین را غرق در جواهرات كرد در این زمینه “جرجی زیدان” می­نویسد: «گرفتاری بابك برای “معتصم” پیروزی بزرگی به شمار میرفت… معتصم آن روز را جشن گرفت و با افشین و همراهانش محبتها كرد و هر روز برای او خلعت می‌فرستاد و به دست خود دو نشان جواهری به وی آویخت و بیست میلیون درهم به او داد تا نصف آن را برای خود بردارد و نصف دیگر را میان سپاهیان خود تقسیم كند و همچنین حكومت سند را به وی داد…[14]
   در روایات دیگر نیز آمده است كه «چون بابك خرمی را گرفتند، من و چند كس دیگر موكل او بودیم، (ابن سیاح) گفت كه چون ترا پیش خلیفه برند و از تو پرسد كه بابك تویی، بگو آری… یا امیرالمؤمنین بنده توام و گناهكارم و امیدوارم كه امیرالمؤمنین مرا عفو كند و از من درگذرد و معتصم را گفته بودند كه افشین بابك را شفاعت خواهد كرد. معتصم خواست كه افشین را بیازماید گفت در باب بابك چه می‌بینی؟ مصلحت باشد كه او را بگذاریم چه او مردی جلا دست و قوی رای و در كارهای جنگ و لشكركشی نظیر ندارد، باشد كه ما از خدمات وی فراخی باشد.
   افشین گفت یا امیرالمؤمنین، كافری كه چند تن هزار مسلمان را خون ریخته باشد چرا زنده باید گذاشت؟ معتصم چون این سخن بشنید دانست كه آنچه به او رسانیده‌اند دروغ است بابك را پیش خود خواند. چون بابك را مقید پیش او بردند، گفت بابك توئی؟
  گفت آری و خاموش شد. وی را به چشم اشارت كردیم كه آنچه ترا تلقین كرده بودیم بازگویی. البته هیچ نگفت: روی ترش كرد و رنگ او نگشت چون سر او باز كردند معتصم فرمود تا پرده برداشتند، مردمان چون او را بریدند تكبیر گفتند و درآمدند و خون او را در روی مالیدند.[15] 
   دربارۀ كیفیت قتل بابك “طبری” مینویسد: «چون بابك را در «دارالعامه» نزد معتصم بردند فرمان داد جلاد بابك را بخوانند. او را بیاوردند معتصم دستور داد كه دو دست و دو پای بابك را قطع كند، آن را قطع كردند و بابك از پای در افتاد و سپس فرمان داد كه گلوی او را ببرد و شكم او را بدرد و سر او را به خراسان فرستاد و پیكر او را در «سامرا» نزدیك شهر به دار افكندند.»[16] در این باره در “مروج­الذهب” نیز آمده است. خلیفه دستور داد تا بابك را زنده زنده مُثله كنند. نخست دستهای او را بریدند در این هنگام بابك قدری از خون خود را بر چهره‌اش مالید خلیفه پرسید: ای زندیق! ای سگ این چه كاری بود كه تو كردی؟ بابك گفت: چون خون از رویم برود، زرد شوم. من روی خویش را با خون خود سرخ كردم، تا وقتی خون از تنم بیرون رود. نگویند از بیم، رویش زرد شده است پس از كشتن بابك جسدش را در سامرا به دار آویختند و سرش را به بغداد فرستادند. پس از دستگیری بابك این جنبش خاموش شد، آنان در گوشه و كنار ایران و حتی در بیزانس به مبارزۀ خود بر ضد خلفای عرب ادامه دادند.»[17]
 

[1] . ورداسی، ابوذر؛ سرخ جامگان و نمد پوشان، انتشارات پیوند، تهران، ص 20.
[2] . ابن خلدون، عبدالرحمن؛ تاریخ ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج اول، ص 81.
[3] . كاشانی، جمال‌الدین ابوالقاسم عبدالله؛ زبده التواریخ، سیاست نامه.
[4] . بغدادی، ابومنصور عبدالقاهر؛ الفرق و الفرق، ترجمه محمد جواد مشكور، باب چهارم، ص 203.
[5] . ابن ندیم، الفهرست، ترجمه رضا تجدد، چاپ مصر، ص 480، در تاریخ طبری (هم این مطالب را با تأكید فراوان آورده است)، (ذكر حوادث 222 هـ).
[6] . ابن اثیر؛ الكامل، ج 5، ص330.
[7] . شیخ طوسی، نصیرالدین؛ سیاستنامه، ص 330.
[8] . بغدادی، ابومنصور عبدالقاهر؛ الفرق و الفرق، ترجمه محمد جواد مشكور، باب چهارم، ص 203.
[9] . زرین كوب، عبدالحسین؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، امیركبیر، ج 1،ص 460.
[10] . طبری، پیشین، ج 13 و ابن اثیر، پیشین، ج 11، ص12.
[11] . زرین كوب، عبدالحسین؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، امیركبیر، ج 1،ص 423.
[12] . ابن اثیر، الكامل فی التاریخ، ج 11، ص 107 و طبری هم مفصل‌تر آورده است (ج 13).
[13] . یعقوبی، ابن واضع؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه دكتر محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 499.
[14] . زیدان، جرجی؛ تاریخ تمدن اسلامی، ترجمه علی جواهر كلام، ج 2، ص 180 – 179.
[15] . عرفی، محمد؛ جوامع الحكایات و لوامع الروایات.
[16] . طبری، محمدبن جریر؛ تاریخ طبری، ذكر حوادث 223.
[17] . مسعودی، ابوحسن؛ مروج الذهب، ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ سوم، 1365، ص 401.
منبع: www.pajoohe.com

ارسال پاسخ