تلخ نوشته ی عبید زاکانی

عبيد زاكاني

اگر چه گرايش به شوخ طبعي و انواع آن در ادب فارسي، تقريباً به اندازه تاريخ ادبيات فارسي قدمت دارد.

اما تا قرن هشتم و ظهور عبيد زاكاني، طنزپرداز حرفه‌اي به معناي امروزي و متعارف آن نداشته‌ايم و با قدري تسامح عبيد زاكاني را مي‌توان پدر طنز فارسي دانست.

 

در نوشته‌هاي شوخ‌طبعانه عبيد، خواننده با معجوني از طنز و هزل و هجو و فكاهه روبه‌رو است.

عبيد زاكاني در سروده‌ها و نوشته‌هاي طنزآميز خود كوشيده است با برشمردن واقعيت‌هاي تلخ روزگار خود به زباني شيرين، آيينه‌اي شفاف در برابر فساد اخلاقي، حماقت‌ها، بي‌تدبيري‌ها و مظالم رجال و مردم عصر خود كه دوره استيلاي مغول بر ايران بوده، قرار دهد.

در اين گزيده نمونه‌هايي طنزآميز از كليات عبيد زاكاني به تصحيح و مقدمه استاد زنده ياد عباس اقبال آشتياني استخراج شده است. به مصداق فرمايش مولانا كه:

آب دريا را اگر نتوان كشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشيد

اطلاق الاشراف

عاقبت ظلم و عدل: در تواريخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخير كرد، جمعي را كه از شمشير بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند.

چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه بايد صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند.

تجار را مايه فرمود دادند،‌ تا از بهر او بازرگاني كنند.

جهودان را بفرمود كه قوي مظلومند، به جزيه از ايشان قانع شد. قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و كشتي‌گيران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا كرد.

و فرمود: اينان در آفرينش زيادي هستند و نعمت خداي را حرام مي‌كنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روي زمين را از وجود ايشان پاك كرد.

لاجرم نزديك نود سال پادشاهي در خاندان او باقي ماند و هر روز دولت ايشان در افزايش بود.

ابوسعيد بيچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانيد؛ در اندك مدتي دولتش سپري شد و خاندان هلاكوخان و كوشش‌هاي او در سر نيت ابوسعيد رفت.

رحمت بر اين بزرگان صاحب توفيق باد كه خلق را از تاريكي گمراهي عدالت به نور هدايت ارشاد فرمودند.

«بله» نگو

 يكي از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه اي پسر، زبان از لفظ «نعم» حفظ كن و پيوسته لفظ «لا» بر زبان ران و يقين بدان كه تا كار نفر با «لا» باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو «نعم» باشد‌، دل تو به غم باشد.

نهايت خساست

بزرگي كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد.

گفت: اي فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمت‌هاي سفر و حضر كشيده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگي فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشيد و به هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد.

اگر كسي با شما سخن گويد كه پدر شما را در خواب ديدم قليه حلوا مي‌خواهد، هرگز به مكر آن فريب نخوريد كه آن من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد.

اگر من خود نيز به خواب شما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه آن را خواب و خيال و رويا خوانند.

چه بسا كه آن را شيطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.

چانه‌زني

 بزرگي در معامله‌اي كه با ديگري داشت، براي مبلغي كم، چانه‌زني از حد درگذرانيد.

او را منع كردند كه اين مقدار ناچيز بدين چانه‌زني نمي‌ارزد. گفت: چرا من مقداري از مال خود ترك كنم كه مرا يك روز و يك هفته و يك ماه و يك سال و همه عمر بس باشد؟

گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، يك روز بس باشد، اگر به حمام روم، يك هفته، اگر به حجامت دهم، يك ماه، اگر به جاروب دهم‌، يك سال، اگر به ميخي دهم و در ديوار زنم، همه عمر بس باشد.

پس نعمتي كه چندين مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهي از دست من برود؟!

گوشت را آزاد كن

 از بزرگان عصر، يكي با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌اي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.

غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد.

خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.

خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد.

روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.

گفت: اي خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك مي‌گذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن!

رساله دلگشا

ادعاي چهارم

 مهدي خليفه در شكار لشكر جدا ماند.

شب به خانه عربي بياباني رسيد. غذايي كه در خانه موجود بود و كوزه‌اي شراب پيش آورد.

چون كاسه‌اي بخوردند، مهدي گفت: من يكي از خواص مهدي‌ام، كاسه دوم بخوردند، گفت: يكي از امراي مهدي‌ام. كاسه سيم بخوردند، گفت: من مهدي‌ام.

اعرابي كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردي، دعوي خدمتكار كردي. دوم دعوي امارت كردي.

سيم دعوي خلافت كردي، اگر كاسه ديگر بخوري، بي شك دعوي خدايي كني!

روز ديگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابي از ترس مي‌گريخت.

مهدي فرمود كه حاضرش كردند، زري چندش بدادند. اعرابي گفت: اشهد انك الصادق و لو دعيت الرابعه (گواهي مي‌دهم كه تو راستگويي حتي اگر ادعاي چهارم را هم داشته باشي.)

آرمان دزدي

 ابوبكر ربابي اكثر شب‌ها به دزدي مي‌رفت.

شبي چندان كه سعي كرد چيزي نيافت. دستار خود بدزديد و در بغل نهاد.

چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌اي؟ گفت: اين دستار آورده‌ام.

زن گفت: اين كه دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو نداني. از بهر آن دزديده‌ام تا آرمان دزدي‌ام باطل نشود.

خودكشي شيرين

 حجي در كودكي شاگرد خياطي بود.

روزي استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاري رود. حجي را گفت: درين كاسه زهر است، نخوردي كه هلاك شوي.

گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجي وصله جامه به صراف داد و تكه ناني گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبيد، حجي گفت: مرا مزن تا راست بگويم.

حالي كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسيدم كه بيايي و مرا بزني. گفتم زهر بخورم تا تو بيايي من مرده باشم.

آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقي تو داني.

دير رسيدم

 جمعي به جنگ ملاحده  رفته بودند.

در بازگشتن هر يك سر ملاحده‌اي بر چوب كرده مي‌آوردند. يكي پايي بر چوب مي‌آورد.

پرسيدند: اين را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نياوردي؟ گفت: تا من برسيدم، سرش را برده بودند.

ياد خدا و پيامبر

 شخصي از مولانا عضدالدين پرسيد: چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوي خدايي و پيغمبري بسيار مي‌كردند و اكنون نمي‌كنند.

گفت: مردم اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي پيش آمده است كه نه از خدايشان به ياد مي‌آيد و نه از پيغامبر.

حكايت حضرت يونس عليه‌السلام

پدر حجي سه ماهي بريان به خانه برد.

حجي در خانه نبود. مادرش گفت: اين را بخوريم پيش از آن كه حجي بيايد. سفره بنهادند.

حجي بيامد دست به در زد. مادرش دو ماهي بزرگ در زير تخت پنهان كرد و يكي كوچك در ميان آورد.

حجي از شكاف در ديده بود. چون بنشستند پدرش از حجي پرسيد كه حكايت يونس پيغمبر شنيده‌اي؟

حجي گفت: از اين ماهي پرسيدم تا بگويد. سر پيش ماهي برده و گوش بر دهان ماهي نهاد.

گفت: اين ماهي مي‌گويد كه من آن زمان كوچك بودم. اينك دو ماهي ديگر از من بزرگتر در زير تختند. از ايشان بپرس تا بگويند.

عاقبت كسب علم

 معركه‌گيري با پسر خود ماجرا مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت به سر مي‌بري.

چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز، سگ ز چنبر جهانيدن و رسن بازي تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوي.

اگر از من نمي‌شنوي، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ (به ارث مانده) ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و ادربار بماني و يك جو از هيچ جا حاصل نتواني كرد.

رخوت شراب

كسي را پدر در چاه افتاد و بمرد.

او با جمعي شراب مي‌خورد. يكي آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است.

او را دل نمي‌داد كه ترك مجلس كند. گفت: باكي نيست مردان هرجا افتند.

گفت: مرده است. گفت: والله شير نر هم بميرد. گفتند: بيا تا بركشيمش‌. گفت: ناكشيده پنجاه من باشد.

گفتند: بيا تا برخاكش كنيم. گفت: احتياج به من نيست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلي دارم. برويد و در خاكش كنيد.

دليل شكر

 مردي خر گم كرده بود.

گرد شهر مي‌گشت و شكر مي‌گفت: گفتند : چرا شكر مي‌كني.

گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نيز امروز چهار روز بودي كه گم شده بودمي.

خانه مصيبت‌زده

 درويشي به در خانه‌اي رسيد.

پاره ناني بخواست. دختركي در خانه بود. گفت: نيست. گفت: مادرت كجاست؟

گفت براي تسليت خويشاوندان رفته است. گفت: چنين كه من حال خانه شما را مي‌بينم، خويشاوندان ديگر مي‌بايد كه براي تسليت شما آيند.

گربه تبردزد

 مردي تبري داشت و هر شب در مخزن مي‌نهاد و در را محكم مي‌بست.

زنش پرسيد چرا تبر در مخزن مي‌نهي؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه مي‌كند؟

گفت: ابله زني بوده اي! تكه‌اي گوشت كه به يك جو نمي‌ارزد مي‌برد، تبري كه به ده دينار خريده‌ام، رها خواهد كرد؟

در فكر بودم

 يكي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره پياز در بسته ديد. گفت: در اين باغ چه كار داري؟

گفت: بر راه مي‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز بركندي؟

گفت: باد مرا مي‌ربود، دست در بند پياز مي‌زدم، از زمين برمي‌آمد.

گفت: اين هم قبول، ولي چه كسي جمع كرد و پشتواره بست؟

گفت: والله من نيز در اين فكر بودم كه آمدي.

تازه‌آمده‌ام

شخصي در خانه مردي خواست نماز بخواند.

پرسيد كه قبله كدام طرف است.

گفت: من هنوز دو سال است كه در اين خانه ام. كجا دانم كه قبله چون است.

خواندن فكر

 شخصي دعوي نبوت مي‌كرد. پيش خليفه بردند.

از او پرسيد كه معجزه‌ات چيست؟ گفت: معجزه‌ام اين است كه هرچه در دل شما مي‌گذرد، مرا معلوم است.

چنان كه اكنون در دل همه مي‌گذرد كه من دروغ مي‌گويم.

پلنگ

 بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت.

عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌اي سفيد بساخت و كاسه‌اي نيل به خادم داد كه هرگاه از اين زن حركتي ناشايست پديد آيد، يك انگشت نيل بر جامه او بزن تا چون بازآيم، مرا حال معلوم شود.

پس از مدتي خواجه به خادم نبشت كه:

چيزي نكند زهره كه ننگي باشد

بر جامه او ز نيل رنگي باشد.

خادم باز نبشت كه:

گر آمدن خواجه درنگي باشد

چون بازآيد، زهره پلنگي باشد

مسلماني

خطيبي را گفتند: مسلماني چيست: گفت: من مردي خطيبم، مرا با مسلماني چكار؟

عرق

 كسي تا‌بستان از بغداد مي‌آمد، گفتند: آنجا چه مي‌كردي؟ گفت: عرق.

اهميت گيوه

 درويشي گيوه در پا نماز خواند. دزدي طمع در گيوه او بست.

گفت: با گيوه نماز درست نباشد. درويش دريافت و گفت: اگر نماز نباشد، گيوه باشد.

عمر بعد از مرگ

 ظريفي مرغ بريان در سفره بخيلي ديد كه سه روز پي در پي بود و نمي‌خورد.

گفت: عمر اين مرغ بريان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پيش از مرگ.

فرزند بزرگان

 زن طلحك فرزندي زاييد. سلطان محمود او را پرسيد كه چه زاده است؟

گفت: از درويشان چه زايد؟ پسري يا دختري. گفت: مگر از بزرگان چه زايد؟ گفت: چيزي زايد بي هنجار گوي و خانه برانداز.

تلقين مغرضانه

 ميان رئيس و خطيب ده دشمني بود.

رئيس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطيب را گفتند: تلقين او گوي. گفت: از بهر اين كار ديگري را بخواهيد كه او سخن من به غرض مي شنود.

دزد بي تقصير

 استر طلحك بدزديدند.

يكي مي‌گفت: گناه توست كه از پاس آن اهمال ورزيدي، ديگري گفت: گناه مهمتر آن است كه در طويله بازگذاشته است…

گفت: پس در اين صورت، دزد را گناه نباشد.

به همين مي‌خندم: شخصي مهماني را در زير خانه خوابانيده نيمه شب صداي خنده وي را در بالاخانه شنيد.

پرسيد كه در آنجا چه مي‌كني؟ گفت: در خواب غلتيده‌ام، گفت: مردم از بالا به پايين مي‌غلتند تواز پايين به بالا مي‌غلتي؟

گفت: من هم به همين مي‌خندم.

همه را بپوش

 سلطان محمود در زمستان سخت، به طلحك گفت كه با اين جامه يك لا در اين سرما چه مي‌كني كه من با اين همه جامه مي‌لرزم.

گفت: اي پادشاه، تو نيز مانند من كن تا نلرزي. گفت: مگر تو چه كرده‌اي؟

گفت: هرچه جامه داشتم همه را در بر كرده‌ام.

با اينكه نمي‌خوانم

 شمس‌الدين مظفر روزي با شاگردان خود مي‌گفت: تحصيل در كودكي مي‌بايد كرد.

هرچه در كودكي به ياد گيرند، هرگز فراموش نشود.

من اين زمان‌، پنجاه سال باشد كه سوره فاتحه را ياد گرفته‌ام و با وجود اينكه هرگز نخوانده‌ام هنوز به ياد دارم.

سجده سقف

 شخصي خانه به كرايه گرفته بود.

چوب‌هاي سقفش بسيار صدا مي‌كرد. به صاحبخانه براي تعمير آن سخن به ميان آورد.

پاسخ داد كه چوب‌هاي سقف ذكر خداوند مي‌كنند. گفت: نيك است اما مي‌ترسم اين ذكر منجر به سجود شود.

دوستي نسيه

 هارون به بهلول گفت: دوست‌ترين مردمان نزد تو كيست؟

گفت: آن كه شكمم را سير سازد. گفت: من سير مي‌سازم، پس مرا دوست خواهي داشت يا نه؟

گفت: دوستي نسيه نمي‌شود.

شوهر چهارم

 زني كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سيمش رو به مرگ بود.

براي او گريه مي‌كرد و مي‌گفت: اي خواجه، به كجا مي‌روي و مرا به كي مي‌سپاري؟

گفت : به چهارمين.

خواص نام آدم و حوا

 واعظي بر منبر مي‌گفت: هر كه نام آدم و حوا نوشته در خانه آويزد، شيطان بدان خانه درنيايد.

طلحك از پاي منبر برخاست و گفت: مولانا شيطان در بهشت در جوار خانه به نزد ايشان رفت و بفريفت، چگونه مي‌شود كه در خانه ما از اسم ايشان پرهيز كند؟

قسم دروغ

شيطان را پرسيدند كه كدام طايفه را دوست داري؟

گفت: دلالان را. گفتند:‌ چرا؟ گفت: از بهر آن كه من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم، ايشان سوگند دروغ نيز بدان افزودند.

 

اگر مي‌توانستم: عسسان (پاسبانان) شب به مردي مست رسيدند، بگرفتند كه برخيز تا به زندانت بريم.

گفت: اگر من به راه توانستمي رفت، به خانه خود رفتمي.

بيا پايين: اعرابي را پيش خليفه بردند.

او را ديد بر تخت نشسته، ديگران در زيرايستاده، گفت: السلام‌عليك يا الله.

گفت: من الله نيستم. گفت‌: يا جبرئيل. گفت: من جبرئيل نيستم.

گفت: الله نيستي، جبرئيل نيستي، پس چرا بر آن بالا رفته تنها نشسته‌اي؟ تو نيز به زيرآي و در ميان مردمان بنشين.

تهديد

درويشي به دهي رسيد.

جمعي كدخدايان را ديد آنجا نشسته، گفت: مرا چيزي بدهيد و گرنه با اين ده همان كنم كه با آن ده ديگر كردم.

ايشان بترسيدند، گفتند مبادا كه ساحري يا ولي‌اي باشد كه از او خرابي به ده ما رسد.

آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه با آن ده چه كردي؟

گفت: آنجا سوالي كردم، چيزي ندادند، به اينجا آمدم، اگر شما نيز چيزي نمي‌داديد به دهي ديگر مي رفتم.

سركه هفت ساله

 رنجوري را سركه هفت ساله تجويز كردند.

از دوستي بخواست. گفت: من دارم اما نمي‌دهم.

گفت: چرا؟ گفت: اگر من سركه به كسي دادمي، سال اول تمام شدي و به هفت سالگي نرسيدي.

جزاي گاز گرفتن

 وقتي مزيد را سگ گزيد (گاز گرفت).

گفتند: اگر مي‌خواهي درد ساكت شود، آن سگ را تريد بخوران.

گفت: آن گاه هيچ سگي در جهان نماند، مگر آن كه بيايد و مرا بگزد.

نيم عمر و كل عمر

 نحوي در كشتي بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده‌اي؟

گفت: نه. گفت: نيم عمرت برفناست.

روز ديگر تندبادي پديد آمد، كشتي مي‌خواست غرق شود.

ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته‌اي؟ گفت: نه. گفت: كل عمرت برفناست!

حکایت

مردی را گفتند پسرت را به تو شباهتی نباشد.

گفت: اگر همسایگان باری ما را رها کنند، فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتادت. سلامتی.

حکایت

یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟

گفت: عیسی مردگان را زنده می‌کرد، ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد؛ عیسی در گهواره سخن می‌گفت، اما موسی در چهل سالگی می‌گفت: خدایا! گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند.

حکایت

مردی کودکی را دید که می‌گریست و هر چند مادرش او را نوازش می‌کرد، خاموش نمی‌شد.

گفت: خاموش شو تا مادرت را به کار گیرم!

مادر گفت: این طفل تا آنچه گویی نبیند به راست نشمارد و باور نکند!

حکایت

ابوالعینا بر سفره‌ای بنشست.

فالوده‌ای برایش نهادند. مگر کمی شیرین بود. گفت: این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته‌اند.

حکایت

عربی را از حال زنش پرسیدند. گفت زنده است؛ و تا زنده‌است همچنان مار گزنده است.

حکایت

معاویه به حلم معروف بود و کسی نتوانسته بود او را خشمگین سازد.

مردی دعوای کرد که او را بر سر خشم آورد.

نزدش شد و گفت خواهم مادرت را به زنی به من دهی از آن که او رای بزرگ است!

معاویه گفت: پدرم را نیز سبب محبت به او همین بود.

حکایت

پیر زالی با شوی می‌گفت: شرم نداری که با دیگران زنا می‌کنی و حال آن که ترا در خانه، چون من زنی حلال و طیب باشد؟

شوی گفت: حلال آری، اما طیب نه!

حکایت

کنیزی را گفتند: آیا تو باکره‌ای؟

گفت خدا از تقصیرم درگذرد! بودم!

حکایت

زن مزبد حامله بود. روزی به روی شوی نگریست و گفت: وای بر من اگر فرزندم به تو ماند.

مزبد گفت: وای بر تو اگر به من نماند!

حکایت

پسرکی از حُمص (شهری است در سوریه) به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت.

مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند.

پسر بدو نوشت که: گردش سرین در عراق، به از چرخش دستاس به حمص باشد.

حکایت

در رمضان نو خطی را گفتند: این ماه کساد باشد.

گفت خدا یهود و نصاری را پاینده دارد!

حکایت

مردی نو خطی را دو درهم داد، و چون خواست درند گفت: از غرقی در گذر و به میان پای اکتفا کن.

گفت: اگر مرا به اکتفا بودی دو درهم از چه رو دادمی؟ که پنجاه سال است تا در میان پای خود دارم!

حکایت

زنی نزد قاضی رفت و گفت: این شوی من حق مرا ضایع می‌سازد و حال آنکه من زنی جوانم.

مرد گفت: من آنچه توانم کوتاهی نکنم. زن گفت: من به کم از پنج مرتبه راضی نباشم! مرد گفت: لاف نزنم که مرا بیش از سه مرتبه یارا نباشد!

قاضی گفت: مرا حالی عجب افتاده است، هیچ دعوی بر من عرض نکنند مگر آنکه از کیسه من چیزی برود! باشد آن دو مرتبه دیگر را من بر گردن گیرم!!

حکایت

کسی مردی را دید که بر خری کُندرو نشسته.

گفتش: کجا می‌روی؟ گفت: به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد.

گفت: اگر این خر شنبه‌ام به مسجد رساند نیکبخت باشم!

حکایت

مردی را در راه به زنی زیبا می‌نگریست.

زن گفتش: چندین مرا منگر که تو برخیزد و دیگری از من کام گیرد.

حکایت

روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ، چند حیله دانی؟

گفت: از صد فزون باشد؛ اما نیکوتر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد!

حکایت

شیخ بأرالدین صاحب مردی را با دو زیبا روی بدید و گفت: اسمت چیست؟

آن مرد گفت: عبدالواحد. یعنی بنده یکتا. گفت: تو این دو را یله کن که من عبدالاثنین و هر دو را بنده‌ام.

حکایت

روباهی عربی را بگزید. افسونگر را بیاوردند.

پرسید: کدام جانورت گزیده؟ گفت سگی، و شرم کرد بگوید روباهی.

چون به افسون خواندن آغاز کرد گفتش چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز!

حکایت

مردی در خم نگریست و صورت خویش در آن بدید.

مادر را بخواند و گفت: در خمره دزدی نهان است! مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، فاحشه‌ای نیز همراه دارد!

حکایت

اسبی در مسابقه پیشی گرفت.

مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت.

کسی که در کنارش بود گفت: مگر این اسب از آن توست؟ گفت: نه! لیکن لگامش از من است.

حکایت

مردی به زنی گفت: خواهم ترا بچشم تا دریابم تو شیرین‌تری یا زن من!

گفت این حدیث از شویم پرس که وی من و او را چشیده باشد!

حکایت

غلامباره‌ای را گفتند چون است که راز دزد و زناکار نهان ماند، و تو رسوا گردی؟

گفت: کسی را که راز با بچه افتد، چون رسوا نگردد؟

حکایت

مردی را علت قولنج افتاد.

تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته، تشهد می‌کرد، و می‌گفت بار خدایا بهشت نصیبم فرمای!

یکی از حاضران گفت: ای نادان! از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد.

چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟

حکایت

زنی شب زفاف تیزی بداد و شرمگین شد و بگریست.

شوی گفت: گریه مکن که تیز عروس نشانه افزون نعمتی باشد.

گفت: اگر چنین است تا تیزی دیگر رها کنم! شوی گفت: نی خاتون که انبار را بیش از این درنگنجد.

حکایت

ظریفی جوانی را دید که در مجلس باده‌گساری نقل بسیار با شراب می‌خورد.

گفت چنان‌که می‌بینم تو نقل می‌نوشی و شراب تنقل می‌کنی

حکایت

عربی با پنج انگشت می‌خورد او را گفتند چرا چنین می‌خوری؟

گفت اگر به سه انگشت لقمه برگیرم دیگر انگشتانم را خشم آید

حکایت

مردی از کسی چیزی بخواست او را دشنام داد.

گفت مرا که چیزی ندهی چرا به د شنام رانی گفت خوش ندارم که تهی دست روانت کنم

حکایت

ابوحارث را پرسیدند مرد هشتاد ساله را فرزند آید.

گفت آری اگرش بیست ساله جوانی همسایه بود

حکایت

مردی در خانه پیرزنی با او گرد آمده بود.

پیرزن در آن میان پرسیدش تازه چه خبر؟

گفت خلیفه را فرمان است که یک سال تمام پیرزنان را بگاند.

زن گفت به جان و دل فرمانبردارم او را دختری بود.

به گریه اندر شد و گفت ما را چه گناه باشد که خلیفه اندیشه ما نکند.

پیرزن گفت: اگر اشک و خون بباری ما را یارای مخالفت با فرمان خلیفه نباشد.

حکایت

مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد نزد معتصم آوردند.

متعصم گفت: شهادت می‌دهم تو پیغمبر احمق استی.

گفت: آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شده‌ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد

حکایت

مردی حجاج را گفت دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی .

گفت: اگر خوابت راست باشد در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد.

لطیفه

ده ساله دختر بادام پوست کنده‌ایست به دیده بینندگان و پانزده ساله لعبتی است از بهر لعبت بازان .

و بیست ساله نرم پیکری است لطیف و فربه و لغزان و سی ساله مادر دختران و پسران و چهل ساله زالی است گران.

و پنجاه ساله را بباید کشتن با کارد بران و بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فرشتگان!!!

حکایت

زنی گفت فلان کس در کون من چنان می که گوئی گنجی از گنج‌های باستانی را می‌کاود.

حکایت

آخندی را گفتند خرقه خویش را بفروش .

گفت اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند؟

حکایت

زشترروئی در آ ئینه به چهره خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد.

غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید و چون از نزد او بدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید .

گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.

حکایت

عربی به حج رفت و پیش از دیگر مردم داخل خانه کعبه شد.

و در پرده کعبه آویخت و گفت: بار خدایا پیش از آن که دیگران در رسند و بر تو انبوه شوند و زحمتت افزایند مرا بیامرز

حکایت.

مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد.

مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید.

او را گفتند این از بهر چه خریدی؟ گفت: طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.

حکایت

مردی نزد بقالی آمد و گفت : پیاز هم ده تا دهان بدان خو شبوی سازم.

بقال گفت: مگر گوی خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی.

حکایت

مردی دعوی خدایی کرد.

شهریار وقت به حبسش فرمان داد مردی بر او بگذشت و گفت: آ یا خدا در زندان باشد؟

گفت خدا همه جا باشد.

حکایت

عربی را پرسیدند که چونی؟

گفت: نه چنان‌که خدای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم.

گفتند: چگونه؟

گفت: زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم.

حکایت

مردی زردشتی بمرد و قرضی برعهد ه او بماند.

پس مردی پسر او را گفت: خانه ات را بفروش و قرضهایی را که به گردن پدرت بود بپرداز.

گفت : اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود؟

گفت: نی

گفت: پس بگذار او در آتش باشد و من در خانه خود به آرامش.

حکایت

مردی با خشم خویش نزد حاکم آمد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان بادی از او بجست پس روی به قفای خود کرده و گفت آیا تو میگوئی یا من بگویم

حکایت

شخصی به مزاری رسید. گوری سخت دراز بدید. پرسید: این گور کیست؟ گفتند: از آن علمدار رسول است. گفت مگر با علمش در گور کرده‌اند؟

حکایت

شخصی دعوای خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال یکی اینجا دعوی پیغمبری می‌کرد، او را بکشتند. گفت: نیک کرده‌اند، که او را من نفرستاده بودم.

حکایت

پدر حجی، دو ماهی بزرگ بدو داد که بفروشد. او در کوچه‌ها می‌گردانید، بر در خانه‌ای رسید. زنی خوب صورت او را دید. گفت که یک ماهی به من بده تا ترا کون بدهم. حجی ماهی بداد و کون بستد. خوشش آمد. ماهی دیگر بداد و دیگر بکرد. پس بر در خانه نشست گفت قدری آب می‌خواهم. آن زن کوزه بدو داد و بخورد، و کوزه بر زمین زد و بشکست. ناگاه شوهرش را از دور بدید. در گریه افتاد. مرد پرسید که چرا گریه می‌کنی؟ گفت تشنه بودم، از این خانه آب خواستم، کوزه از دستم بیفتاد و بشکست. دو ماهی داشتم خاتون به گرو کوزه برداشته است و من از ترس پدر به خانه نمی‌توانم رفت. مرد با زن عتاب کرد که کوزه چه قدر ارزد؟ ماهی‌ها بگرفت و به حجی داد تا به سلامت روان شد.

حکایت

مولانا قطب‌الدین، به راهی می‌گذشت.

شیخ سعدی را دید که شاشه کرده و کیر به دیوار می‌مالید تا استبراء کند.

گفت: ای شیخ چرا دیوار مردم سوراخ می‌کنی؟

گفت: قطب، ایمن باش که بدان سختی نیست که تو دیده‌ای!

حکایت

شخصی در دهلیز خانه زن خود را می‌گایید و زن سیلی نرم در گردن شوهر می‌زد.

درویش سؤال کرد. زن گفت: خیرت باد!

گفت شما در این خانه چیزی می‌خورید؟

زن گفت: من کیر می‌خورم و شوهرم سیلی.

گفت: من رفتم. این نعمت، بدین خاندان ارزانی باد!

حکایت

فصادی رگ خاتونی بگشاد.

خاتون هر چه می‌پرسید، می‌گفت از پیری خون است.

چون نیشتر بدو رسید بادی از وی جدا شد.

گفت: ای استاد این نیز از پیری خون باشد؟

گفت: نه خاتون! از فراخی کون باشد.

حکایت

شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود.

از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست.

برنجید و گفت: ای مردک کوری؟!

سپر بدین بزرگی نمی‌بینی و سنگ بر سر من می‌زنی؟

حکایت

شخصی را پسر در چاه افتاد.

گفت: جان بابا! جایی مرو تا من بروم ریسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم.

حکایت

مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید!

پرسیدند که چرا میدوی؟

گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است، می‌دوم تا آواز خود از دور بشنوم!

حکایت

سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره‌ای خار می‌کشد.

بر او رحمش آمد.

گفت: ای پیر! دو سه دینار زر می‌خواهی، یا دراز گوش، یا دو سه گوسفند، یا باغی که به تو دهم، تا از این زحمت خلاصی یابی؟

پیر گفت: زر بده تا در میان بندم، و بر دراز گوش بنشینم، و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم، و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم.

سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.

حکایت

شخصی از مولانا عضد الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند.

گفت :مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می‌آید و نی از پیغامبر.

حکایت

جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند .

در برگشتن هریک سر ملحدی بر چوب کرده می‌آوردند .

یکی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند این را کی کشت؟

گفت :من.

گفتند :چرا سرش نیاوردی .

گفت تا من برسیدم سرش برده بودند.

حکایت

وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد.

رویش از کفل اسب بود .

او را گفتند: واژگونه بر اسب بنشسته‌ای!

گفت : من باژگونه ننشسته‌ام،  اسب چپ بوده است!

حکایت

زنی و پسرش در صحرا به دست ترکی افتادند هر دو را بکرد و برفت .

مادر از پسر پرسید که اگر ترک را ببینی بشناسی؟

گفت: د ر زمان کردن رویش از طرف تو بود ،تو او را زود تر بشناسی.

حکایت

شخصی مولانا عضد الدین را گفت: اهل خانه من نادیده به دعای تو مشغولند.

گفت: چرا نادیده شاید دیده باشند.

حکایت

ترک پسری در راهی می‌رفت و این می‌خواند: مست شبانه بودم و افتاده بی‌خبر..

غلامباره‌ای بشنید و گفت: آه آن زمان من بد بخت گردن شکسته کجا بودم؟

حکایت

از وردکی پرسیدند که امیر المومنین شناسی؟

گفت شناسم .

گفتند: چندم خلیفه بود؟

گفت :من خلیفه ندانم ..

آنست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است..

حکایت

وردکی خر گم کرده بود.

گرد شهر می‌گشت و شکر می‌گفت.

گفتند: چرا شکر می‌کنی ؟

گفت: از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی.

حکایت

ترسا بچه‌ای صاحب جمال مسلمان شد .

محتسب فرمود که او را ختنه کردند.

چون شب درآمد او را کرد.

بامداد پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چون یافتی گفت؟

قومی عجیب اند هرکس که به دین ایشان در آید روز کیر می‌برند و شب کون اش می درند.

حکایت

شخصی با طبیبی گفت که حرارتی بر چشمم غالب شده است.

خشکی عظیم می‌کند و سخت تنگ آمده است.

تدبیر چی باشد ؟

گفت :تدبیر ندانم اما همتی بدار که خدا این رنج را از چشم تو بردارد و بر کون زن طبیب نهد.

حکایت

شخصی را در پانزدهم ماه رمضان بگرفتند که تو روزه خورده‌ای؟

گفت: از رمضان چند روز گذشته است؟

گفتند پانزده روز ..

گفت :چند روز مانده است؟

گفتند: پانزده روز..

گفت: من مسکین از این میان چه خورده باشم؟

حکایت

شخصی در حمام رفت.

ختاییئی را دید سر در حوض کرده و سرو تن و اندامی به‌غایت خوش و فربه و سفید داشت.

مردک غلامباره بود .

در آغوشش کرد خواست که به کار خیر مشغول شود .

ختا ئی سر از حوض بالا آورد .شکلی در غایت زشتی داشت.

مردک برنجید گفت : اه کاشکی سرش نبود..

حکایت

مردکی زن خود را می‌گایید.

زن در میانه یک موی از زهار مرد بکند.

مردک ناگاه در کون انداخت.

گفت: چی می‌کنی؟

گفت تیر را چون پر بکنی کج رود!

حکایت

زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت.

روز از شوهر شکایت به قاضی برد.

قاضی روسپی باره بود.. از چشمهای او خوشش آمد .

طمع در او بست و طرف او بگرفت

شوهر در یافت.

چادر از سرش درکشید.

قاضی رویش بدید. سخت متنفر شد گفت: بر خیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمان..

حکایت

شخصی در حمام وضو می‌ساخت .

حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده..

چون عاجز شدی تیزی رها کرد و گفت: این زمان سر به سر شدیم.

حکایت

خراسانی با زینه (نردبان) در باغ دیگری می‌رفت تا میوه بدزدد.

خداوند باغ پرسید و گفت :در باغ من چی کار داری؟

گفت: زینه می‌فروشم .

گفت :زینه در بایغ من می‌فروشی؟

گفت :زینه از آن من است هر کجا خواستم می‌فروشم.

حکایت

عبدالحی زراد رنجور بود دوستی به عیادت او رفت.

گفت: حالت چیست؟

گفت: امروز اسهالی خورده‌ام .

گفت پیداست که بوی گندش از دهانت می‌آید.

حکایت

خاتونی در شیراز در راهی می‌رفت خواجه زاده‌ای امرد بر او بگذشت که آب دهن بر پاشنه می‌مالید تا کفش از پایش نیفتد خاتون گفت خواجه زاده آن آب دهن پاره‌ای بالاتر بمال و کفشی نو بخر

حکایت

شخصی با دوستی گفت پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند.

او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان خبر شدند من تمام خورده بودم.

حکایت

مولانا شرف الدین خطاط دو شاگرد داشت یکی ترک و دیگری پشتون .

روزی با یکدیگر لفظ سیکون نوشتند و به مولانا نمودند که کدام بهتر است ؟

مولانا گفت سینه از ان پشتون بهتر است و کون از آن ترک.

حکایت

شخصی در خانه وردکی خواست نماز گزارد .

پرسید: قبله چونست؟

گفت من هنوز دو سال است که در این خانه‌ام کجا دانم قبله چونست؟

حکایت

شخصی با پسرکی قول کرد که یک دینار بدو بدهد و یک نیمه در کون کند.

چون بخفت.

مردک تمام در کون انداخت.

گفت: نه یک نیمه قول کرده بودیم .

گفت من نیمه ی  آخر قول کرده بودم..

حکایت

حاکم نیشاپور شمس الدین طبیب را گفت: من هضم طعام نمی‌توانم کرد تدبیر چه باشد ؟

گفت هضم کرده بخور..

حکایت

مولانا عضدالدین به خواستگاری خاتونی فرستاد.

خاتون گفت: من می‌شنوم که او فاسق است و غلامباره. زن او نمی‌شوم.

با مولانا بگفتند. گفت به خاتون بگوئید از فسق توبه توان کرد، و غلامبارگی به لطف خاتون و عنایت او باز بسته است.

حکایت

یکی با پسری قول کرد که غرقی به دو آقچه و میانپارچه به چهار پسر به میانپارچه.

راضی شد که هم سهلست و هم پر بها مردک در اثنای مالش ناگاه غرق کرد.

پسر گفت اهی چی کردی ؟

گفت: من مرد فقیرم و دو آقچهگی مرا کفایت باشد.

حکایت

شخصی روز تابستان زن را می‌گاند.

زنک هر زمان بادی جدا می‌ساخت ..

گفت چه می‌کنی؟

گفت از بهر کیر تو باد می‌زنم تا گرمی نکند..

حکایت

مولانا شراف الدین را در آخر عمر قولنجی عارض شد.

اطبا خون گرفتند .فرمودند: مفی نیامد شراب دادند فایده نداد .

حقه کردند در نزاع افتاد.

یکی پرسید :که حال چیست؟

گفت :حال آنکه من بعد از هشتاد و پنجسال مست و کون دریده به حضرت رب خواهم رفت.

حکایت

شخصی زنی بخواست.

شب اول خلوت کردند.

مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت.

چون بازآمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می‌کند. خواست با او جمع شود، بکر نبود. گفت: خاتون این سوراخ که در خانه پدرت بایست کرد اینجا می‌کنی، و آنچه اینجا می‌باید کرد در خانه پدر کرده‌ای!

حکایت

زن ترکمنی در آب نشسته بود .

خرچنگ کون اش را محکم گرفت.. فریاد برآورد .

شوهرش شنیده بود که چون باد بر خرچنگ دمند آنچه گرفته باشد رها کند..

سر پیش کرد و پف بر کون او دمید ..

خرچنگ لب او را نیز در منقار گرفت ..

او همچنین باد می‌دمید..

ناگاه بادی از زن جدا شد ..

مردک دماغ بسوخت ..

گفت: هی هی تو پف مکن پف تو گندیده است..

حکایت

بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت ..

عزم سفری کرد..

از بهر او جامه‌ای سفید بساخت و کاسه‌ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم.. اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود..

پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که:

کاری نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او زنیل رنگی باشد

خادم باز نوشت که

گر درسفرخواجه درنگی باشد تاماه دگرزهره پلنگی باشد

حکایت

زنی مخنثی را گفت: که بسیار مده که در آن دنیا به زحمت رسی .

گفت: تو غم خود بخور که تو را جواب دو سوراخ باید داد و مرا یکی..

حکایت

شیرازی خواست با زن جمع آید..

مگر زن موی زهار نکنده بود..

برنجید و گفت :خاتون این معنی با من که شوهر و محرمم سهل است اگر بیگانه‌ای ناشد نه که خجالت باید برد..

حکایت

شخصی زنبور بر کیر زد سخت بزرگ شد..

در خانه رفت با زن خود گفت: این کیر در بازار می‌فروشند مقرر کرده‌ام که کیر خود را بدهم و صد دینار دیگر بر سر و این کیر بستانم اگر نیک است تا بخریم ..

زن را سخت خوش آمد. جامه‌ها و زیور آلات هر چه داشت یکجا به صد دینار فروخت وبه شوهر داد که این را از دست مده ..

شوهر برفت و بازآمد که خریدم..

یک دو روز بکار می‌داشتند که ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد.

شوهر پریشان از در درآمد و گفت: ای زن خدا بلایی سخت از ما بگردانید.. آن کیر از ترکی بوده دزدیده بودند مرا بگرفتند و به دیوان بردند و به هزار زحمت صد دینار دادم و همچنان کیر کهنه خود را باز ستدم و از آن شنقصه خلاص یافتم ..

زن گف:ت من خود روز اول می‌دانستم که آن دزدی باشد و گر نه بدان ارزانی نفروختندی..

حکایت

وردکی به جنگ شیر می‌رفت ..

نعره می‌زد و بادی رها می‌کرد ..

گفتند: نعره چرا می‌زنی؟

گفت :تا شیر بترسد.

گفتند: پس باد چرا رها می‌کنی ؟

گفت من نیز می‌ترسم..

حکایت

ترکمنی با یکی دعوا داشت..

کوزه‌ای پر گچ کرد و پاره‌ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد..

قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان‌که خاطر او می‌خواست آخر کرد..

و مکتوبی مسجل به ترکمن داد.

بعد از هفته‌ای قضیه روغن معلوم کرد.

ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم..

ترکمن گفت: در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد..

حکایت

درویشی کفش در پا نماز می‌گزارد دزدی طمع در کفش او بست گفت با کفش نماز نباشد درویش دریافت و گفت اگر نماز نباشد گیوه باشد

حکایت

مخنثی در راه مست افتاده بود کسی او را کرد و انگشتری زرین داشت برد چون بیدار شد در کون خود تر دید گفت بی ما عیشها کرده‌ای چون حال انگشتری معلوم کرد گفت بخشش نیز فرموده‌ای

حکایت

وردکی با کمان بی تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید بردارد گفتند شاید نیاید گفت آنوقت جنگ نباشد

حکایت

زن بخارایی دختری بیاورد. مادرش می‌گفت: دریغا! اگر در میان پایش چیزی بودی! دایه گفت: تو عمرش از خدا بخواه، اگر بماند چندان چیز در میان پایش ببینی که ملول شوی!

حکایت

خراسانی را اسبی لاغر بود گفتند چرا این را جو نمی‌دهی گفت هر شب ده من جو می‌خورد گفتند پس چرا لاغر است گفت یکماهه جوش در نزد من به قرض است

حکایت

خراسانی را مست با پسرکی بگرفتند پیش ضیاء الملک بردن ملک از خراسانی پرسید که هی چرا چنین کردی گفت خانه خالی دیدم ترک پسری چون آفتاب خاوری مست افتاده و خفته غلامچه راست بگو اگر تو بودی نمی‌کردی

حکایت

شخصی تیری به مرغی انداخت خطا رفت رفیقش گفت احسنت تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می‌کنی گفت نی می‌گویم احسنت اما به مرغ

حکایت

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته طلحک می‌گفت سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست

حکایت

شخصی خانه‌ای به کرایه گرفته بود چوبهای سقف بسیار صدا می‌کرد به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد پاسخ داد که چوبها ی سقف ذکر خدا می‌کنند گفت نیک است اما می‌ترسم که این ذکر منجر به سجده شود

حکایت

واعظی بر سر منبر می‌گفت هرگاه بند ه‌ای مست میرد مست دفن شود و مست سر از گور برآورد خراسانی در پای منبر بود گفت به خدا آن شرابیست که یک شیشه آن به صد دینار می‌ارزد

حکایت

غلامباره‌ای در حمام رفت ترک پسری یک چشم در آنجا بود مرد یکی چشم برهم نهاد به پسر گفت مرا گفته‌اند که اگر کسی در کون تو کنند چشمت بینا شود خدا یرا بر خیز و مرا بگا که خدای تعالی چشم من بینا کند ترک باور کرد و برخاست و مردک را گایید او چشم باز کرد و گفت الحمد الله که بینا شدم پس پسر آن را بدید گفت من چشم تو بینا کردم تو نیز چشم من بینا کن غلامباره ترک را از سر ارادت تمام در کار کشید چون در او انداخت گفت ای غر خواهر دور شو که آن چشم دیگرم نیز بیرون خواهد افتاد

حکایت

مولانا قطب الدین در حجره مدرسه یکی را می‌گایید نا گاه شخصی دست بر در حجره نهاد در باز شد مولانا گفت چی می‌خواهی گفت هیچ جایی می‌خواستم که دو رکعت نماز بگذارم گفت اینجا جایی است گفت کوری نمی‌بینی که ما از تنگی جا دو دو بر سر هم رفته‌ایم

حکایت

شخصی در حالت نزع افتاد وصیت کرد که در شهر کرباس پاره‌های کهنه و پوشیده (پوسیده) طلبند و کفن او سازند گفتند غرض از این چیست گفت تا نکیر منکر بیایند پندارند که من مرده کهنه‌ام و زحمت من ند هند

حکایت

شخصی ماست خورده بود قدری به ریشش چکیده یکی از او پرسید که چی خورده‌ای گفت کبوتر بچه گفت راست می گوئی که فضله اش بر در برج پیداست

حکایت

هارون به بهلول گفت دوست‌ترین مردمان در نزد تو کیست گفت آن که شکمم را سیر سازد گفت من سیر سازم پس مرا دوست خواهی داشت یا نه گفت دوستی نسیه نمی‌شود

حکایت

زنی از طلحک پرسید که دروازه شیرینی فروشی کجاست گفت در میان تنبان خاتون

حکایت

یکی اسبی به عاریت خواست گفت اسب دارم اما سیاه هست گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است

حکایت

پادشاهی را سه زن بود: پارسی و تازی و قبطی. شبی در نزد پارسی خفته بود. از وی پرسید که چه هنگام است؟ زن پارسی گفت: هنگام سحر. گفت: از کجا می گوئی؟ گفت از بهر آن که بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم درآمدند. شبی دیگر نزد زن تازی بود. ازوی همین سؤال کرد. او جواب گفت که هنگام سحر است، از بهر آنکه مهره‌های گردن‌بندم سینه‌ام را سرد می‌سازد. شبی دیگر در نزد قبطی بود. از وی پرسید. قبطی در جواب گفت: که هنگام سحر است، از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است!

حکایت

شخصی در کنار نهری ریسمانی پر گره در دست داشت و به آب فرومی‌رفت و چون برمی‌آمد گرهی می‌گشود وباز به آب فرو می‌شد گفتند چرا چنین می‌کنی گفت در زمستان غسلهای جنابتم قضا شده در تابستان ادا می‌کنم

حکایت

زنی نزد قاضی رفت و گفت شوهرم مرا در جایگاه تنگ نهاده است ومن از آن دلتنگم قاضی گفت سخت نیکو کرده است جایگاه زنان هرچه تنگتر بهتر

حکایت

شخصی امردی به خانه برد و درهمی به دستش نهاد و گفت بخواب تا برنهم امرد گفت من شنیده‌ام که تو امردان را می‌آوری تا بر تو نهند گفت آری عمل با من است و دعوا با ایشان تو نیز بخواب و برو آنچه می‌خواهی بگوی

حکایت

معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود. زن انکار کرد. معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که کیر معلم بزرگ است؟ پسر شکایت به مادر برد، مادر به سبب همان شکایت به زناشوئی راضی شد!

حکایت

زنی در مجلس وعظ به پهلوی معشوق خود افتاد واعظ صفت پر جبراییل می‌کرد ..

زن در میانه کار گوشه چادر را به زانوی معشوق افکند .دست بر او بزد چون برخاسته دید بیخود نعره‌ای بزد .

واعظ را خوش آمد و گفت: ای عاشقه صادقه پر جبراییل بر جانت رسید یا بر دلت که چنین آهی عاشقانه از نهادت بیرون آمد ؟

گفت: من پر جبراییل نمی‌دانم که بر دلم رسیدیا به جانم ناگاه بوق اسرافیل به دستم رسید که این آه بی‌اختیار از من به درآمد.

حکایت

قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است؟ گفت تو را رنج گرسنگی است، و او را به هریسه مهمان کرد قلندر چون سیر شد گفت: در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند!

حکایت

طالب علمی را در رمضان بگرفتند و پیش شحنه بردند شحنه گفت هی شراب را بهر چه خوردی گفت از بهر آن که ممتلی بودم

حکایت

مولانا شمس الدین با یکی از مشایخ خراسان کدورتی داشت .

شیخ ناگاه بمرد. نجاری صندوق گوری سخت به تکلیف از بهر او تراشید .

مردم تحسین نجار می‌کردند .

مولانا گفت :خوب تراشیده اما سهوی عظیم کرده که دود کش نگذاشته است..

حکایت

رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند از دوستی بخواست گفت من دارم اما نمی‌دهم گفت چرا گفت اگر من سرکه به کسی دادمی سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *