حکیم عمر خیام نیشابوری

حکیم عمر خیام نیشابوری

افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد

وآن مرغطرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم کی آمدوکی شد خیام

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

 

خیام

 

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش

 

خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

خیام

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی

 

خیام

 

آن به که در این زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

آنکس که به جمگی ترا تکیه بر اوست
چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

 

خیام

 

در هر دشتی که لاله زاری بوده است
آن لاله ز خون شهریاری بوده است

چو برگ بنفشه کز زمین می روید
خالیست که بر رخ نگاری بوده است

 

خیام

 

چون آب به جویباروچون باد به دشت
روزی دگر از نوبت عمرم بگذشت

هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت

 

خیام

 

ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب

درمان طلبی درد تو افزون گردد
با درد بسازو هیچ درمان مطلب

 

خیام

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

 

خیام

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

 

خیام

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

خیام

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
در پای اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد

 

خیام

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی اوست

آن به که بخواب یا به مستی گذرد

خیام

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

خیام

 

دیدم به سر عمارتی مردی فرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد

وان گِل با زبان حال با او می گفت
ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد

 

خیام

 

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

خیام

 

یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

 

خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید باز

هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز

خیام

 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هُشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوار تریم؟

 

خیام

 

بر خیر و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران

خیام

 

در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ دیدم استاد بپای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای

 

خیام

 

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

خیام

 

رباعی شماره ۱

برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

 

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 

 

رباعی شماره ۲

 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

 

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

 

رباعی شماره ۳

 

قرآن که مهین کلام خوانند آن را

گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

 

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

کاندر همه جا مدام خوانند آن را

 

رباعی شماره ۴

 

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

 

تو غره بدان مشو که می مینخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

 

رباعی شماره۵

 

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

 

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

رباعی شماره۶

 

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

 

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

رباعی شماره۷

 

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

 

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

رباعی شماره۸

 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست

 

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست

 

رباعی شماره۹

 

اکنون که گل سعادتت پربار است

دست تو ز جام می چرا بیکار است

 

می‌خور که زمانه دشمنی غدار است

دریافتن روز چنین دشوار است

رباعی شماره۱۰

 

 

امروز ترا دسترس فردا نیست

و اندیشه فردات به جز سودا نیست

 

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

 

رباعی شماره۱۱

 

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

 

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

 

رباعی شماره۱۲

 

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

بیدادگری شیوه دیرینه تست

 

ای خاک اگر سینه تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه تست

 

رباعی شماره۱۳

 

ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت

ناگه برود ز تن روان پاکت

 

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

 

رباعی شماره۱۴

 

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

 

هر کس سخنی از سر سودا گفتند

زآن روی که هست کس نمی‌داند گفت

 

رباعی شماره۱۵

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

 

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *