ادبیگزیده ی اشعار شاعران بزرگ ایران وجهان

مجموعه ا ی از اشعار سید علی صالحی -Series of poems Seyed Ali Salehi

مجموعه ا ی از اشعار سید علی صالحی

رویای قاصدک
درست است
که بعضی وقت‌ها هنوز
دستم به دامن ماه و
سرشاخه‌های روشن ستاره می‌رسد،

یا گاهی خیال می‌کنم
اهل همین هوای بوسه و لبخند آینه‌ام،
اما یادم نمی‌رود
چطور از شکستن آن همه بغض بی‌سوال
به نم‌نم همین گریه‌های گلوگیر رسیده‌ام.


من خوب می‌دانم
که چه وقت
می‌توان از سرشاخه‌های روشنِ ستاره بالا رفت
به باغ‌های همآغوش آینه رسید

و از طعم عجیب میوه‌ی توبا… ترانه چید،
شاید به همین دلیل است که ماه
بی‌جهت به خواب هر کسی از این کوچه نمی‌آید.

 

 

سید علی صالحی
می‌گویند ستاره‌ای که گاه
بالای بام خانه‌ی ما می‌آید

روح غمگین همان قاصدکی‌ست
که شبی از ترس باد

پشت به جنوب و رو به جایی دور
گذاشت و رفت و دیگر
به خواب هیچ بوته‌ای باز نیامد!

“سید علی صالحی”

از کتاب: رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود / شعر ۶

نشانی هفتم

می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب

یک طوری ساده و دور
وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایم.

آن روز

همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خواب عصر جمعه را می‌دید.

ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشین پریا
ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیم.

 

دیگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پیاله‌ی آب نخواهم گرفت
دیگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت

دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذرماه نخواهم گرفت
دیگر نه خوابِ گریه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،

دیگر نه بن‌بستِ باد و
نه بلندای دیوارِ بی‌سوال …!
من، همین منِ ساده … باور کن
برای یکبار برخاستن

هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

 

دیگر می‌دانم

نشانی‌ها همه درست!
کوچه همان کوچه‌ی قدیمی و

کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!

 

ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایم.

گریه در گریه، خنده به شوق،
نوش! نوش … لاجرعه‌ی لیالی!
در جمع من و این بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

 

“سید علی صالحی”

از کتاب: نشانی ها / نشانی هفتم

 

عبور زهره از مقابل آفتاب
شب از هفت و نیم غروب و

آدمی از یک پرسش ساده آغاز می‌شود.
روز از پنج و نیم صبح و
زندگی از یک پرسش دشوار!
صبح‌اَت بخیر شب‌زنده‌دارِ سیگار و دغدغه،
لطفا اگر مشکلات جهان را

به جای درستی از دانایی رسانده‌ای،
برو بخواب!
آدمی از بیمِ فراموشی است
که جهان را به خوابِ آسان‌ترین اسامیِ خویش می‌خواند.

 

از: سید علی صالحی

کتاب: یوماآنادا

 

چرا به یاد نمی‌آورم
چرا به یاد نمی‌آورم!؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.
هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید.
گفتی مراقب انار و آینه باش.
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت.

زبانِ زمستان و مراثی میله‌ها.
عاشق‌شدن در دی‌ماه،‌ مردن به وقت شهریور.

چرا به یاد نمی‌آورم؟ همیشه‌ی بودن، با هم بودن نیست.
گفتی از سایه‌روشن گریه‌هات،

دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد.
یکی از همین دوسه واژه را به یاد نمی‌آورم.
همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است.

 

چرا به یاد نمی‌آورم؟
مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.
مرا از به یاد آوردنِ تو و تغزلِ تنهایی، ترسانده‌اند.

گفتی برای بردنِ بوی پیراهنت برخواهی گشت.
من تازه از خوابِ یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم.
انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر

در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگریست.

 

از: سید علی صالحی

دفتر: عاشق شدن در دی‌ماه، مردن به وقت شهریور
مجموعه: گزارش به نازادگان / شعر ۲

 

بوی پیراهنِ تو
اگر بشود که باز
باد بیاید و بوی پیراهنِ ترا به یادم بیاورد،

به خدا از تختِ ستاره و تاجِ ترانه خواهم گذشت
درِ بی‌کلیدِ زندانِ گریه را خواهم گشود
حواسِ همه‌ی کلمات را

از دستورِ بی‌دلیل اسم و استعاره آزاد خواهم کرد
بعد هم حکومتِ دیر‌سال دریا را

به تشنه‌ترین مرغانِ بی‌اردی‌بهشت خواهم بخشید
من عاشق‌ترین امیرِ اقلیمِ آب و آینه‌ام.

 

اگر بشود باد بیاید و باز

بوی خیسِ گیسوی ترا
به یادم بیاورد
به خدا به جای غمگین‌ترین مادرانِ بی‌خواب و خسته
خواهم گریست
مسافران بی‌مزارِ زمین را

از آرامگاه آسمان آواز خواهم داد

پیراهنِ شبِ نپوشیده را
به خبرچینِ مجبورِ نان و گریه خواهم بخشید
و رو به گرسنگانِ بی‌رویا
نامه‌ای روشن از نماز نور و عطر عدالت خواهم نوشت،

که تشنه‌ترین مرغان بی‌اردی‌بهشت
خوابِ آب دیده و دعای دریا شنیده‌اند.

 

این پایان مویه‌های مادران ماست
به خدا او در باد خواهد آمد …!

 

از: سید علی صالحی

کتاب: رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود

 

ما عشق را درنمی‌یابیم ری‌را
حداقل می‌دانم
اول انسانم

بعد هم اندکی شاعر …!

رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شِبْلی
خود را به بهایی فروخت،

و من در پیِ میزانِ آن بهاء
خود را به تبسمِ یک فرشته فروختم

 

تو که می‌فهمی ری‌را
ما عشق را درنمی‌یابیم

همچون گُل… که عطرِ خویش را.

 

از: سید علی صالحی

مجموعه: آخرین عاشقانه‌های ری‌را / نامه دوم

 

متن کامل شعر:

حداقل می‌دانم
اول انسانم
بعد هم اندکی شاعر …!

رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شِبْلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پیِ میزانِ آن بهاء
خود را به تبسمِ یک فرشته فروختم

 

تو که می‌فهمی ری‌را
ما عشق را درنمی‌یابیم
همچون گُل… که عطرِ خویش را.

 

ری‌را … همین دیشب
یک ستاره داشت گولم می‌زد
خودت که می‌دانی

من ساده‌ام.
پرسیدم چه‌کارم داری؟
گفت بیا خوابِ سیمرغ ببینیم.

ری‌را … من نرفتم
می‌گویند کوهِ قاف جن دارد!

 

عیبی ندارد ری‌را
یک روز گریبانِ خود را خواهم گرفت
و به او خواهم گفت:

در خوابِ هیچ کبوتری
این‌همه آسمان، گلگون نبوده است!

و من زیر همین آسمان بودم
و من فکر می‌کردم
خوابِ آینه می‌بینم،

اما وقتی که صبح شد
سایه‌ی درختی از دور پیدا بود!

 

“سید علی صالحی”

مجموعه: آخرین عاشقانه‌های ری‌را / نامه دوم

گاه یاد همان چند ستاره‌ی دور که می‌افتم
گاه یادِ همان چند ستاره‌ی دور که می‌افتم
دور از چشمِ تاریکی

می‌آیم نزدیکِ شما
کمی دلم آرام بگیرد
خیالم آسوده شود

جای بعضی زخم‌ها را فراموش کنم
اما هنوز نگفته: ها!

باد می‌آید.

با این حال تو خودت قضاوت کن
من هنوز هم

بدترین آدم‌ها را دوست می‌دارم.

 

از: سید علی صالحی

مجموعه: آخرین عاشقانه‌های ری‌را

 

عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند!
حالم خوب است
هنوز خواب می‌بینم
ابری می‌آید

و مرا تا سرآغازِ روییدن … بدرقه می‌کند.

تابستان که بیاید
نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای غریبی

مرتب می‌گویَدَم:
– پس تو کی خواهی مُرد!؟

ری‌را …!

به کوری چشمِ کلاغ
عقاب‌ها هرگز نمی‌میرند!

 

مهم نیست
تو که آن بیدِ بالِ حوض را
به خاطر داری …!

همین امروز غروب
برایش دو شعر تازه از “نیما” خواندم

او هم خَم شد بر آب و گفت:
گیسوانم را مثلِ افسانه بباف!

 

از: سید علی صالحی

مجموعه: آخرین عاشقانه‌های ری‌را / نامه نهم

بهار من
بهار به بهار …
در معبر اردیبهشت،

سراغت را از بنفشه های وحشی گرفتم
و میان شکوفه های نارنج
در جستجویت بودم !
در “پائیـــز” یافتمت …

تنها شکوفه ی جهان
که در پائیز روییدی !

 

از: سید علی صالحی

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،
دلتنگی ام را به باد می سپارد…

 

از: سید علی صالحی

وقتی که تو نیستی
وقتی که تو نیستی

دنیا چیزی کم دارد
مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه!
من فکر می کنم در غیاب تو
همه ی خانه های جهان خالیست

همه ی پنجره ها بسته است
وقتی که تو نیستی
من هم

تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام!

واقعا
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن

به کدام جانب جهان بگریزم !

 

از: سید علی صالحی

 

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم

دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم

از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

 

از: سید علی صالحی

دفتر: دیرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه رویاها را با خود برد / نامه‌ها
چاپ چهارم ۱۳۸۰ – نشر دارینوش

بر این خاک و از این خانه و از همین مردمان

من غرقِ گریه‌ات می‌کنم از هِق‌هِقِ بوسه‌ها،

می‌خواهی چه کنی؟
فوقش می‌روی شکایتم می‌کنی به گُل،
که به قول قدیمی‌ها

مثلا فالِ پروانه کدام است؟

بگذار شادمانی باشد
با تو نیستم

با آن نفهمِ بالانشینِ وِراجم!
با آن کلاهِ شاپوی فرنگی‌اش.
– مِرسی!

 

دلم می‌خواهد دوستت داشته باشم
یک دیوارهایی این وسط‌ها کشیده‌اند

در یکی از ترانه‌های پیشین
یادم هست که گفته بودم
جُرم باد … ربودنِ بافه‌های رویا نبود!
نمی‌خواهم تکرارت کنم ای بوسه

شیرین ببار از عطرِ آن نازنین!
وقتی که خیلی دور می‌شوم از این حدود
با خودم می‌گویم
یک نفر آنجاست

او که به شامگاه و در بامداد
ترا می‌نامد

من کلمه‌ای به یادم نمی‌آید!

ترا به خدا بگذارید

هر کسی هرچه دلش می‌خواست
لااقل به خواب ببیند!
جهان خوب است
این برگ‌های سبز خیلی خوبند

گفت خودش آهسته گفت خودش
خودم اصلا
دخترانی که اهل ترانه‌اند

دوستانِ دورِ دریا حتی.

بی‌انصافی می‌کنید به خدا!

 

از: سید علی صالحی

 

با تو تا آخرِ دنیا هستم
می‌ترسم، مضطربم
و با آن که می‌ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخرِ دنیا هستم
می‌آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم
و آهسته زیر لب می‌گویم

برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید

با این همه … دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!

 

خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،

بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،

نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است

با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

 

از: سید علی صالحی

مجموعه: نامه‌ها / دیرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه رویاها را با خود برد.

از القاب آینه دور است!

حالا هیچ!

حالا گو فرق میان پسین و هوای بارانی هم هیچ!
وقتی که من ترا دوست می‌دارم
نه چراغی به خانه بیاور

نه چتری که از کوچه ناشناسی بگذری،
سایه به سایه هر سنگی از اضطراب تو می‌فهمد
که کار از کار گذشته است.
حالا هیچ!

حالا تنها به تو می‌اندیشم
شاید تولد یک ستاره از خوابِ معجزه
مفهوم جفتِ جهان را
برای تجردِ این خسوف … روشن کرد،

مثل دویدن دو نقطه در حولِ دریا و دایره،

از: سید علی صالحی

از دفتر: دیرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه رویاها را با خود برد / نامه‌ها
متن کامل:

 

مثل دویدن دو نقطه در پی هم،
مثل دویدن دو نقطه بر حول دریا و دایره، …
هولم نکن ای همین هوایِ بی‌کسی در میان جمع!

رسم ازل از آواز حضرتِ من به رویت رسیده است.
وقتی میان پسین و هوای بارانی فرقی نمی‌نهی
من از ارتباط علف با خواب آینه چه بگویم؟

نمی‌شناسی، نه مرا، نه رویا را
اما من اگر بمیرم حتی
مضمون محرمانه آن راز را به گور خواهم برد،

از ابهام آینه در انعکاس خاموشی سخن نخواهم گفت.
من راوی حروفی ساده از معابر بارانم
از من سوال بی‌جا چه می‌کنی!؟

جرم هر اشاره، ولو به خواب تبسم،
حتما که اثبات واژه در ماضی مطلق نیست،
ما همه از بعید بوسه به رویای دریا رسیده‌ایم.

بگذریم، باید به تو بیندیشم،

وقت ملایم یادها
شبیه آرامش آینه در غیبت دیوار است،

حالا هیچ!
حالا گو فرق میان پسین و هوای بارانی هم هیچ!
وقتی که من ترا دوست می‌دارم
نه چراغی به خانه بیاور
نه چتری که از کوچه ناشناسی بگذری،

سایه به سایه هر سنگی از اضطراب تو می‌فهمد
که کار از کار گذشته است.
حالا هیچ!
حالا تنها به تو می‌اندیشم
شاید تولد یک ستاره از خوابِ معجزه

مفهوم جفتِ جهان را
برای تجردِ این خسوف … روشن کرد،
مثل دویدن دو نقطه در حولِ دریا و دایره،

 

“سید علی صالحی”

از دفتر: دیرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه رویاها را با خود برد / نامه‌ها

تو رویاها را ورق بزن ای روشن


اینجا همه‌ی آب‌های روان
مشتاق سپیده‌دم دریایند
ما تشنه‌ایم!
ساعت شما چند است!؟

باشد، که زندگی

زندگی‌ست.
امروز در دست من و
دوش در دست تو و
فردا … مال دیگری‌ست،
تنها به یاد آر که رویاها نمی‌میرند.

سفر این‌گونه آغاز می‌شود

روشن‌تر از این تماشا
تنها نوشتن است که مرگ را
پشت درِ اتاق و آینه مشغول شمردن کلمات خواهد کرد!

دست‌های تو همسایگانند
یکی به چپ می‌رود، یکی به راست!

 

تو رویاها را ورق بزن ای روشن!
رازِ هزار آینه، “ری‌را”!

 

از: سید علی صالحی

مجموعه: آخرین عاشقانه‌های ری‌را

 

متن کامل:

عزیزم، از هرچه تو مراست مرا،
مرا تو از هرچه هست عزیزم!

آفتابِ خوب، آسودگی‌های آینه،
فرزندِ فهمیده‌ی قند و غریزه‌ی نور
مرا منزل گاهی روشن ببخش
مرا منزل گاهی برای آرامش
من معصومِ نخستین و
شاعرِ‌ آخرین آسمانِ توام!

ملایک دو سوی من گاهی
مدادم را می‌گیرند
روی شانه‌ی چپم می‌نویسند چیزی،
روی شانه‌ی راستم می‌نویسند چیزی،
اینان آینه‌دارانِ کلمات منند

مرا محبت آورده‌اند
عطر و دوات و نی و واژه آورده‌اند
بیا این پیاله لبریز است،
تند است و گَس، طعمِ انگورِ آذری می‌دهد.

 

بگو کجا می‌توان آسوده خفت
بخشنده‌ی بوسه‌های قرمزِ توت، انار،
حتی شکسته‌ی آینه بر سنگفرشِ ایوانِ ماه.
بخشنده‌ی روان‌ها، رویاها، روشنایی‌ها
که مرا به شهرتِ اَبدی آینه رسانده‌ای!

 

من هرگز نخواهم شکست
من هرگز حرفی نخواهم زد، سخنی نخواهم گفت،
فقط می‌گویم ندانستید او کیست
که روی صندلیِ سپید
کنار دستتان نشسته بود!

 

من اعتمادِ عجیبی به خواب‌های آینه دارم
راست می‌گوید خواهرم
تو بر ارابه‌ی آفتاب

با اسبانی روشن از روحِ آسمان خواهی آمد.

 

اینجا همه‌ی آب‌های روان
مشتاقِ سپیده‌دمِ دریایند
ما تشنه‌ایم!

ساعتِ شما چند است!؟

باشد، که زندگی
زندگی‌ست.
امروز در دست من و
دوش در دست تو و
فردا … مالِ دیگری‌ست،

تنها به یاد آر که رویاها نمی‌میرند.

 

سفر این‌گونه آغاز می‌شود
روشن‌تر از این تماشا
تنها نوشتن است که مرگ را
پشتِ دَرِ اتاق و آینه مشغول شمردن کلمات خواهد کرد!

 

دست‌های تو همسایگانند
یکی به چپ می‌رود، یکی به راست!

تو رویاها را ورق بزن ای روشن!

رازِ هزار آینه، “ری‌را”!

از: سید علی صالحی

مجموعه: آخرین عاشقانه‌های ری‌را

 

فقط فاصله بود
باران می‌آمد
مردمان در خوابِ خانه
از آبِ رفته به جوی … سخن می‌گفتند،

همهمه‌ی یک عده آدمی در کوچه نمی‌گذاشت
لالاییِ آرامِ آسمان را آسوده بشنوم …

 

اصلا بگذار این ترانه
همین حوالیِ بوسه تمام شود!

من خسته‌ام
می‌خواهم به عطرِ تشنه‌ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم،
کاری اگر نداری … برو!
ورنه نزدیکتر بیا
می‌خواهم ببوسمت.

از: سید علی صالحی

دفتر: ساده بودم، تو نبودی، باران بود

متن کامل:

باران می‌آمد
مردمان در خوابِ خانه

از آبِ رفته به جوی … سخن می‌گفتند،
همهمه‌ی یک عده آدمی در کوچه نمی‌گذاشت

لالاییِ آرامِ آسمان را آسوده بشنوم …

اصلا بگذار این ترانه

همین حوالیِ بوسه تمام شود!
من خسته‌ام

می‌خواهم به عطرِ تشنه‌ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم،
کاری اگر نداری … برو!
ورنه نزدیکتر بیا

می‌خواهم ببوسمت.

به خدا من خسته‌ام

خیلی دلم می‌خواهد از اینجا
به جانب آن رهاییِ آرامِ بی دردسر برگردم،
آیا تو قول می‌دهی
دوباره من از شوقِ سادگی … اشتباه نکنم!؟

اول انگار نگاهم کرد
اول انگار ساکت بود
بعد آهسته گفت:
برایت سنجاق‌سری از گیسوی رود وُ
خوابِ خاطره آورده‌ام.
آیا همین نشانیِ ساده
برای علامتِ علاقه کافی نیست؟

 

حالا چمدانت را بردار
آرام و پاورچین از پله‌ها به جانب آسمان بیا،
ما دوباره به خوابِ دور هفت دریا وُ

هفت رود و هفت خاطره برمی‌گردیم.
آنجا تمامِ پریانِ پرده‌پوش
در خوابِ نی‌لبک‌های پُر خاطره ترانه می‌خوانند،
آنجا خواب هم هست، اما بلند

دیوار هم هست، اما کوتاه
فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک …
نزدیکتر بیا
می‌خواهم ببوسمت!

 

از دفتر: ساده بودم، تو نبودی، باران بود

نشانی دوم

سر به هوا
کودکانِ کامل اُردی‌بهشت
راه غریب گریه را بر عبور آوازِ من بسته بودند

صدایم به سایه‌سارِ درّه نمی‌رسید
تو آن سوتر از ردیف صنوبران
پای پرچینِ پسینی شکسته شاید

کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی،
زنان کوچه می‌گویند
به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزویی دور دیده‌اند،
حالا همه‌ی همسایه‌ها می‌دانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام ری‌را
هنوز که هنوز است
از گنجه‌ی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ‌ شاعری خوش

از خواب شیراز می‌آید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود …؟!

نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش …؟!
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!

هی تو …!
تو از عطر آلاله … بی‌قرار!
تو این رسم رویا و گریه را

از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟
کجا بوده‌ای این همه سال و ماه
چه می‌کرده‌ای که هیچ خط و خبری حتی

از خوابِ دریا هم نبود … ها؟!

ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته

دو سه سنجاقِ نقره‌ای
کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا

که بوی سالهای دورِ دریا می‌دهد هنوز.

غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را!
من بارها …،
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم

تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

 

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.

گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام.

 

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.

اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم …

از: سید علی صالحی

مجموعه: نشانی ها / نشانی دوم

پرنده کوچک

مأوای ما گلبرگ کوچکی ست
بازمانده از باغی دور
با هزار زمستان دیوانه اش در پی

و سهم ستاره از آفتاب
تنها تبسم پنهانی ست
که در انعکاس تکلم شب جاری ست.

خدایا از آن پرنده‌ی کوچک سبز اگر خبر داری
بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن.

از: سید علی صالحی

ارسال پاسخ